این شعرش رو هم نمی خواست بده، می گفت ایراد داره ولی من پیله شدم و ازش گرفتم!! حالا شمه نظر بدید که چطوره!!!

من از هجوم واژه پریشان و مضطرب
یک مصرع جدید به ذهنم نمی رسد
خشکیده است ابر غزلبار شعر من
بر این زمین تشته نمی هم نمی رسد
از شعرها فرشته ی الهام من پرید
انگار مدتی است دل از من بریده است
می ترسم از پریدن بی بازگشت او
یا بشنوم که دور مرا خط کشیده است
طبع لطیف کودک تخسی شد و دوید
یا یک ستاره شد به دل آسمان نشست
وقتی که رفت دست برایم تکان نداد
وقتی که رفت دفتر شعر مرا نبست
اینجا من و سکوت غزلهای نا تمام
بی صنعت کنایه و ایهام مانده ایم
شش ماه می شود که در این کوره شعرها
در انتظار یک کلمه، شعر خوانده ایم
حالا که دست خالی من رو شده بیا
لطفی به این کویر دل پر سراب کن
یک آرزو برای دلم بیشتر نماند
من را برای شعر خودت انتخاب کن
براش آرزوی آرامش و یک عالمه شعر می کنم
التماس دعا
تا بحال حرم رو اینطوری ندیده بودم!یه فضای خاص داشت!درسته های مولودی خوان با گل و شیرینی وارد حرم می شدند!نور سراسر حرم رو پرکرده بود! همه مشغول بودند...نه کسی کف می زد و نه کسی هلهله می کرد اما همه شاد بودند و شادی رو می شد از وجنات همه فهمید...
شادی....اشک....یه حس ناشناخته که اسمی نداشت....و یه دنیا آرزو
آخرین زمزمه هایی که از هیاهوی حرم توی ذهنم طنین انداز شده اینه:
عمه سادات سلام علیک روح عبادات سلام علیک

همه جا میهمانی است و شربت و شور و جشن و همه با یک لبخند و تبریک از کنار هم می گذرند. بچه ها از هر رهگذری طلب کمک به جشن نیمه شعبان را می کنند! کاش یک نفر به بچه ها می گفت که از هرکس بخواهند اگر واقعا طالب ظهور است یک صلوات از ته قلبش بفرستد...
از خودم می پرسم" آیا من واقعا طالب ظهورم؟" شنیده ام که اگر مردم به قدر یک لیوان آب طالب آقا بودند او ظهور کرده بود...
وای بر من... وای بر من که قدر تشنگی خودم برای تشنگی فرزند زهرا(س) نگران نیستم! پس چه فایده دارد اینهمه محرم بر سر و سینه کوفتن!! پس چه فایده دارد اینهمه "سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم " خواندن؟!! چه فایده وقتی قرار است در کربلا حسین (ع) را تنها بگذاریم؟
مگر جز این است که" کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"؟ پس حسین من اکنون هل من معین می خواند و من وقت به بطالت می گذرانم!! مولای من تشنه ی یک انتظار حقیقی است و من فقط یا مهدی می گویم...
وای بر من...چگونه بر روی مادرم بنگرم وقتی فرزندش را با آنچه می توانستم یاری ندادم؟!! مگر از من چه خواسته؟ فقط خواسته " شب و روز چشم انتظار آمدن مولایم باشم" و انتظار یعنی چشم به راهی... یعنی آمادگی... یعنی .......
بروم...بروم بیاندیشم ببینم چگونه باید " هل من معین " مهدی(ع) را لبیک گویم؟!!
بروم تا دیر نشده چاره ای برای تشنگی ام بیاندیشم...

فقط می دانم دلم گرفته است...

این روزها انگار دل ها بیشتر از معمول به هم راه دارند!! شعری از حجت الاسلام جواد محمد زمانی خواندم که حرف دل من بود. دلم نیامد اینجا نیاورمش، شاید حرف دل شما هم باشد!!
دیشب این طبع، بيقرار شما 
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكستهتان
واژههايم عيادتي بكند
***
چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!
***
چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
ميشود خواب دشمن آشفته
***
هست خاموشيات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني
***
واژهها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور
***
اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آنِ مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي
***
سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل
***
نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»
***
گرچه در باغ سينهات داري
لطفها، مهرها، محبتها
گفتي اما نميروي چو حسين
تا ابد زير بار بدعتها!
***
ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لبها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد
***
جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!
***
جسم تو كامل است، ناقص نيست
ميدهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!
انگار جمعه ها همیشه آبستن حوادث تاریخ سازند!! و خرداد!! خیلی ماه عجیبیه!! توی تبلیغات انتخاباتی یکی از نامزدها یه جمله جالب بود" ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم" واقعا خرداد پر حادثه!!
از اول خرداد که میاییم حادثه ها یکی یکی میان و یادآور یک سری اتفاقات تلخ و شیرینن!!ولی امسال این اواخر خرداد یه حس و حال و اتفاقات متفاوت داشت!! من خیلی بیاد اتفاقاتی افتادم که ندیدمشون ولی شنیدم و یا خوندم!!
از زمان رسول خدا(ص) از زمان امیرالمومنین(ع)و از اول انقلاب!! ...
بعد از خوندن بیانیه" مریم رجوی(همسر مسعود رجوی سرکرده مجاهدین خلق یا همون منافقای خودمون)که بقول خودش رییس جمهور مقاومت ایرانه!!!" حس کردم این بیانیه توی خردادی که اونها توی همین روزها مسلح شدند و مردم رو به خاک و خون کشیدند و امروزهم دارند جوونهای فریب خوده رو مسلح می کنن و خیابونها رو به اغتشاش می کشونن!! یه ربطی بهم داره
بقول بزرگی می گه: بزرگترین حماقت اونه که دشمنتو احمق فرض کنی!!
ما به پای صندوق رای اومدیم و همیشه با حضورمون خواب اونهایی که نظام ما رو از هم پاشیده می خواهند آشفته کردیم و حالا هم.....
۴۰ ملیون نفر اومدن و رای دادن!! آخه اینو کجای دلشون بذارن که هر کاری می کنن مردم ایران باز هم پای انقلاب وایسادن!!
می دونی دلشون کجا بیشتر سوخت؟ وقتی جمعه بعدش هم مردم اومدن پشت رهبر عزیز و محبوب و مقتدرشون، و تاریخی ترین نماز جمعه رو خوندن!

ولی دلم گرفت! دلم گرفت وقتی آقا اونطوری حرف زدند" سید و مولای ما......"
وقتی رهبر این فراز رو شروع کرد بی اختیاد گریه ام گرفت!! اونوقت بود که بی اراده فریاد می زدیم " خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست". دشمنامون خوب می دونن یعنی چی!! یعنی اینکه اگه دست دراز کنن طرف آقا دستشونو از بیخ قطع می کنیم!! به قدر قطره قطره خونم به والله قسم می خورم که جانم، عزیزانم، و هستیم رو فدای یک لحظه و یک دم آرامش سید علی عزیزم خواهم کرد
بخدا قسم اگر فرمان آقا به خویشتنداری نبود ، بیش از این اسائه ادب به آقا رو بر نمی تابیدیم!!
خدایا بحق زهرای اطهر(س)فرزندش رو یاری کن و شیعه خانه اهل بیت رو از گزند دشمنان مصون و محفوظ بدار!! خدایا به ما بینشی عطا کن تا حق رو از باطل تشخیص بدیم و توانی تا در راه ولایت پایدار بمونیم!! خدایا ظهور مولا رو برسون تا دنیا رو به آرامش برسونه!!
خدایا قلب ما رو به نور اهل بیت منور بگردان
ببخشید اگر بد یا تند نوشته بودم!! دلتنگی بود و این دفتر هم دلنوشته های منه!! عفو کنید
خوب این هم شعر نیمه طنز حضرت شاعر!!(یکم کلاس واسه رفیقمون بدک نیست)
سلام ای دوست! ای یار قدیمی منم آن یار دیرین صمیمی!!
منم آن یار زیبا و خوش اندام که می خوانم تو را هر روز با نام
به زیبایی من شک نیست آری! به این علت مرا در دست داری
و شاید بهر بوی پیکر من همین بوی چو عود و عنبر من
ولی از هرجهت تو بهترینی که من را یک به یک برمی گزینی
سرم از آتش عشق تو گرم است از این آتش دل من نرم نرم است
عروس حجله عشاق هستم من از عشق شما مجنون و مستم
تو من را دوست داری خوب دانم که بوسه می زنی بر جسم و جانم
مرا هر روز در آغوش گیری بجز بوئیدنم کاری نداری
نمی دانم! تو فهمیدی که هستم؟ وجودی نازنین اینسان چه هستم؟
یکی گوید مرا بر قلب دردم یکی گوید دوای هرچه دردم
یکی گوید که بر ششها شرورم یکی گوید که برهان غرورم
یکی گوید که تفریحیست سالم یکی گوید که ترکش هست لازم
یکی گوید کنم دندانتان زرد یکی گوید بسازم قلب پر درد
ولی من هرچه هستم درد سازم رخ زیبایتان را زرد سازم
خودم نام خودم گویم به یکبار که این زیبای تنها هست "سیگار"
می سرایم آرام
و سحر چشم مرا شسته به آب شبنم
خوش به حال چشمم!
دل من غبطه به احوال نگاهم دارد...و در آن سوی نگاه
خسته هستم آری ولی انگار پر ازامٌیدم
همه جا پر شده آرام.......از امٌید نگاهم آری
به خدا می سپرم دستم را
تا رساند به .....
به همانجا که ....
چه می گویم من
می سپارم به خدا٬ دست خودش!!
-------------------------------------------
بد بود ببخشید!! فی البداهه بود و هیچ اصلاحی هم نداره
این روزها همه جوره نابسامانم
دعام کنید! انشالله زودتر بتونم به روز کنم
یا حق
شبیه یک علامت سئوال
دست حیرت بالا برده ام
کجاست آنکه مرا یاری دهد؟
شنیده ام که آب از شرم روز نبرد که نتوانست فرزند حیدر علیه السلام را سیراب گرداند ، زائر همیشگی بارگاه و قبرش شده است...
شنیده ام بارها از زیارتش جلوگیری بعمل آورده اند اما باز راه خویش یافته و بازگشته است...
شنیده ام خیسی قدم های آب بر درگاه حرم حس می شود...
شنیدم ام آب آنچنان دلداه ی عباس علی علیه السللام شده که از رسوایی این دلدادگی باکی ندارد و از در خانه اش جای دیگر را نمی گزیند...

کاشکی من پاک بودم، مثل آب
عاشقی بی باک بودم، مثل آب
کاشکی فریاد می شد عشق من
گر به زیر خاک بودم، مثل آب
کاش بر درگاه ماه هاشمی
قطره ای غمناک بودم، مثل آب
ذره ذره کاش باران می شدم
گریه ی افلاک بودم، مثل آب
چشم من می گفت: کاش از غصه اش
تا ابد نمناک بودم، مثل آب
کاش بر درگاه خود راهم دهد
کاشکی من پاک بودم مثل آب
شاعرکوچولو
انشالله عزاداریهای همه پیشاپیش مقبول درگاه حق بیافته
ما رو هم وسط سینه زنیهاتون و کنار اشکاهی پاکتون به یاد بیارید
که انشالله شامل شفاعت مولاقرار گیریم
التماس دعا یا علی علیه السلام
با آن زبان کودکانه از او پرسیدم که آیا الان هم معجزه هست یا نه؟
و او مثل همیشه با حوصله گفت:هر وقت خدا بخواهد بله!!!
مادر گفت هروقت خدا بخواهد ولی نگفت خدا کی می خواهد!!!
سالها گذشت و وقتی من فقط به معجزه ی خدا احتیاج داشتم دیگر نبود تا از او بپرسم
"خدا اینبار می خواهد یا نه؟!!"
همه می گفتند به معجزه اعتقاد داشته باش و من می گفتم به معجزه معتقدم ولی هروقت خدا بخواهد!!!
باورم نمی شد که خدا هرروز و هر لحظه معجزه می کند اما چون برای ما عادی شده فکر می کنیم معجزه نیست یا هر وقت که خدا بخواهد!!
حرف مادرم صحیح بود ولی خدا هرلحظه بهترین را برای بنده هایش می خواهد
نمی دانم این داستان چقدر به حرف من نزدیک است ولی من خیلی دوستش دارم و از خواندن آن همیشه شرمنده می شوم
"مردی زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن و چلچله کوچکی آواز خواند، اما مرد ﻧﺸﻧﻴد.
آنگاه مرد صدا زد: خدایا با من حرف بزن و رعد و برقی در آسمان درﺧﺷﻴد، اما مرد آن را گوش نکرد.
مرد به اطرافش نگاهی کرد و گفت: خداوندا، بگذار تو را ﺑﺑﻴﻧﻢ و ستاره ها درخشانتر از ﻫﻣﻴﺸﻪ مشغول
نورافشانی شدند، اما مرد توجهی نکرد.
مرد فریاد ﻜﺸﻴد: خدایا معجزه ای نشانم بده.
و کودکی متولد شد.
اما مرد نفهمید.
او گریست و با التماس گفت: خدایا مرا لمس کن و اجازه بده که بدانم تو اینجایی.
خداوند در کمال مهربانی و آرامش مرد را لمس کرد،
اما مرد پروانه ای را که روی شانه اش نشسته بود را کنار زد و رفت..."
التماس دعا
یا علی (علیه السلام)
و حالا که کار جدیدشو داده بهم دیدم که انگار انقلاب کرده......
اصلا زبان شعرش عوض شده.البته شاعر کوچولو هنوز هم
همون جور فکر می کنه و دوست داره شعر بگه. چند روز پیش
که یک نفر خیلی از شاعر کوچولو خواسته بود که فضای مذهبی
شعرش رو بهم بریزه٬ اون این شعر رو گفت:
من از تبار شعر و غزلواره نیستم
جز در خیال شعر تو آواره نیستم
من آمدم که شعر بگویم برای تو
از من غزل مخواه که اینکاره نیستم
حالا شعر شاعر خودمونو بهتون تقدیم می کنم
(راستی شاعر کوچولو ازم خواسته که از استادش تشکر کنم
من هم از ایشون سپاسگزارم)
شب جمعه پس از دعای کميل
دل من پر شد از هوای کميل
فکرکردم که کاش من بودم
رو بروی امام، جای کميل
کاش مولا برای من می خواند
ابتدا تا به انتهای کمیل
خسته بودم ، ربود خواب مرا
خواب ديدم کنار پای کميل-
پشت مولا نشسته ام برخاک
گفت بسم الله...، ابتدای کميل
جمله ها را يکی يکی می خواند
اشک مولا و های های کميل
گونه شد کهکشان راه خدا
با طلوع ستاره های کمیل
خشک شد شب؛ سپيده سر زده بود
و نشد خشک، اشکهای کميل
مثل آیینه ای درخشان شد
صورت و اشک پر بهای کمیل
درک خورشید کار هر کس نیست
هست آیینه، کیمیای کمیل
تازه فهميده ام چرا مولا
خوانده تنها دعا برای کميل
التماس دعا
در پناه حق
یا علی(علیه السلام)
فکر می کنم این شعر رو قبل از این هم توی وبلاگ گذاشته بودم
ولی الان که داشتم شعر های شاعر کوچولو رو ورق می زدم
حس کردم با این سحر جمعه بیشتر همخونی داره
انشالله شاعر کوچولو یه آستینی بالا بزنه چند تا شعر
خوب و عالی بگه تا از این به بعد با شعر های تازه و داغش بیام

من خجالت می کشم از صورت زیبای تو
من خجالت می کشم از اسم جان افزای تو
من خجالت می کشم از عشق تو در سینه ام
از تپش های دلم، از صاحب آدینه ام
من پر از شرمم ز روی ماهت ای مولای من
من چه کردم با دل ای معشوق جان افزای من
من که می گویم که عشقت موج در من میزند
مرغ عشق تو همیشه اوج در من میزند
من که از مهر تو سرشار و گرفتارم شدید
پس چرا دارم دلی محکم تر از سنگ حدید؟
دل اگر دل بود باید آب از مهر تو بود
دل اگر دل بود باید غرق در شعر تو بود
نیستم من، نیستم من، نیستم من اینچین
من سزاوارم روم فرسنگها زیر زمین
من که دم از عشق این مولای خوبان میزنم
پس چرا آتش به قلب او فراوان میزنم
پس چرا ساز مخالف مینوازم من مدام
من شکستم بارها قلب شریف این امام
دشمنان گر کینه ای دارند از دشمن چه باک
بر سر و روی چو من عاشق فقط خاک است و خاک
ای خدا من کیستم جز عاشقی بی دست و پا
من که با هر یک گنه گفتم به اربابم نیا
وای بر من، وای بر من، وای بر من ای خدا
یاریم کن تا شوم از دست نفس خود رها
یاریم کن تا که چشمانم سزاوارش شود
لایقم کن تا موفق دل به دیدارش شوم
آرزو دارم تماشایش کنم چون آفتاب
از میان چشمه ی چشمش بنوشانندم آب
آب حکمت، آب رحمت، آب عمر جاودان
تا که من در بین دستانش کنم تقدیم جان
بارالها عاریم کن، از گناهان پاک پاک
تا بگویم العجل مولای من روحی فداک
شاعر کوچولو
من رو هم از دعای خیر محروم نفرمایید
التماس دعا
یا علی
تلنگر سوم را زد
و تیله
چرخید و چرخید
و دور تر
ایستاد....
های..... این دل است!!
تیله ای برای بازی پسربچه ها که نیست!!!
دیشب دوستی چیزی برایم گفت که خیلی براش دلتنگ شدم
و این کلمات شعر گونه از اونجا ناشی شده
التماس دعا
دیشب اتفاقی افتاد که به فکر افتادم تا شعری از شعر کوچولو رو در وبلاگ قرار بدم. از این شعرهای شاعر موچولو چند تاییش رو گذاشتم تا بحال ولی این یکی رو هم می گذارم تا یکیم دل خودم آروم بشه
خیلی دلتنگشم

آسمان باز گریست
و من دلشده را یاد تو انداخت
و دوباره چشمم سر باران دارد
آسمان چشمم باز هم بارانی ست
سر سـودای تو دارد مادر
مادر نیکویم
بی تو من تنهایم
بهتر از من به دلم آگاهی
خسته از رهگذر دنیایم
بی تو من تنهایم
بی تو دنیا سر رفتن دارد
و دگر این دنیا، جایگاه من نیست
بی تو چشمان ترم تا ابد بارانی ست
ولی از گریه ی باران هم باز یاد تو می افتم
و به یاد نگهت
زیر باران خزان قدمی خواهم زد
و دگر بار به اندیشه تو می گریم
بی تو اما مادر تا ابد تنهایم
شاعر کوچولو
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
التماس دعا
یا علی
کمال وصال
حـدیث دیدن رویـت بـرای مـن رویاسـت
درون سیـنـه تنـگـم ز وصــل تـو غـوغـاسـت
شـبانـــه روز دعایـم بــود کـمال وصـال
به پیش روی من اکنون در این سفر، دریـاست
آخ آخ یاد حج و مکه و منا بخیر....
یاد روزهای شیرین احرام.........
یعنی قسمتم می شه یک بار دیگه تو اون حال و هوا قرار بگیرم
البته بازهم با عزیزی که دوستش دارم
یاد شاعر کوچولو بخیر که بعد از طواف روی کوه صفا بود
یا جلوی رکن یمانی نمی دونم، این دو بیتی رو گفت:
طواف کرده ام اما ندیده ام رخ ماهت
حجر که دیده ام اما ندیده خال سیاهت
طواف کعبه ی بی تو که نیست حاجت این دل
ندایی آمده گفتا: که "ریخت بار گناهت"
شاید به نظر ساده و کم مغز بیاد ولی برای خودمون یک دنیا
خاطره است و شیرین!!!
انشالله خدا قسمت آرزو مندان بکنه
التماس دعا
داشتم میون شعرهای شاعر کوچولو می گشتم دنبال یک شعر
برای میلاد مولای عزیزمون که به شعر حریم کریمش برخورد کردم
به نظرم بد نیومد ولی شاعر کوچولو خیلی دوست نداشت
این شعر رو بذارم. می گفت مال دوران جوونیه و نپخته است
من هم بهش گفتم به دوستان می گم :
به پختگی خودشون ببخشن!!![]()
حالا شما بخونید ببینید نظر شاعر کوچولو درست بوده یا نه
البته شعر وقتی برای نور گفته می شه منور می شه و
بدل می شینه
امید که بدل شما هم بشینه

دلم امشب به پابوس رضا(ع)رفت
دل من تا حریم کبریا رفت
دلم حال دعا را دارد امشب
به سر، عشق رضا(ع)را دارد امشب
بیا ای دل، بیا اینجا دعا کن
رضا(ع)را از ته قلبت صدا کن
بیا ای دل، زیارتنامه ای خوان
ز شوق عشق مولا ناله ای خوان
بیا ای دل، به دامانش بیافتیم
که ناگه از نگاهش پس نیافتیم
بیا ای دل به درگاهش دعا کن
بیا درگاه او، خود را رها کن
رها کن تا که با او وصل گردی
ز هر چه غیر مولا، فصل گردی
رها از هر چه جز مولا سفر کن
به سوی گنبد پاکش نظر کن
ببین مولا به عاشق چشم دارد
به کوچک کفتری هم رحم دارد
صدایش کن، بگو مولا پناهی
پناه عاشق گمگشته راهی
نگاهم کن، ببین غرق گناهم
به لطف و مرحمت بنما پناهم
کرم دیدم به درگاهت دویدم
در این ره جز کرم چیزی ندیدم
کرم دیدم شدم دیوانه ی تو
شدم آن مرغک بی دانه ی تو
کرم دیدم ز غیر از تو بریدم
بلا را در ره عشقت خریدم
کریمی ای امام رأفت و عشق
زیارت کردمت در ساحت عشق
کریمی ای امام پاکبازی
نجاتم ده مرا از خاکبازی
مرا از خاکبازانم جدا کن
از این دنیا نشینانم رها کن
مرا بر حوض کوثر جای باید
مرا جز مرگ در راهت نشاید
تو را بر ساقی کوثر علی جان
کمک کن تا که در این ره، دهم جان
انشالله امسال یک شعر زیبا تر به آقا تقدیم کنه شاعر کوچولو تا ما هم سال آینده با دست پر بیاییم خدمتتون
التماس دعا
یا علی
میلاد خانم فاطمه معصومه کریمه ی اهل بیت را تبریک عرض می کنم مخصوصا به خانم دخترهای عزیز
من همیشه خیلی از این شعر خوشم می اومده اما متاسفانه شاعرش رو نمی شناختم اما امروز دوستی فرمودند شعر از جناب مهدی سهیلی است. انشالله خداوند بهشون توفیق بده
هم به جناب سهیلی و هم به دوست بزرگوارم
شما هم بخونید انشالله خوشتون بیاد

دخترم با تو سخن مي گويم
گوش کن با تو سخن مي گويم
زندگي در نگهم گلزاري است
و تو با قامت چون نيلوفر
شاخه ي پر گل اين گلزاري
من در اندام تو يک خرمن گل مي بينم
گل گيسو، گل لبها، گل ِ لبخند شباب
من به چشمان تو گل هاي فراوان ديدم
گل عفت، گل صد رنگِ اميد
گل فرداي سپيد
مي خرامي و تو را مي نگرم
چشم تو آينه ي روشن دنياي من است
تو همان خُرد نهالي که چنين باليدي
راست چون شاخه ي سرسبز و برومند شدي
همچو غنچه درختي همه لبخند شدي
ديده بگشاي و در انديشه ي گل چينان باش
همه گلچين ِ گل امروزند
همه هستي سوزند
کس به فرداي گل باغ نمي انديشد
آنکه گرد ِ همه گل ها به هوس مي چرخد
بلبل عاشق نيست
بلکه گلچين سيه کرداري است
که سراسيمه دَوَد در پي گل هاي لطيف
تا يکي لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خاک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شادابي
به ره باد مرو
غافل از باغ مشو
اي گل صد پر من
با تو در پرده سخن مي گويم
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
کس نگيرد زگل مُرده سراغ!
دخترم با تو سخن مي گويم
عشق ديدار تو بر گردن من زنجيري است
و تو چون قطعه ي الماس درشتي کميابي
گردن آويز بر اين زنجيري
تا نگهبان تو باشم ز حرامي در شب
بر خود از رنج بپيچم همه روز
ديده از خواب بپوشم همه شام
دخترم، گوهر من، تو که تگ گوهر دنياي مني
دل به لبخند حرامي مسپار
دزد را دوست مخوان
چشم امّيد بر ابليس مدار
ديو خويان پليدي که سليمان رويند
همه گوهر شکنند
ديو، کي ارزش گوهر داند!
نه خردمند بُود
آنکه اهريمن را
از سر جهل سليمان خواند
دخترم، اي همه ي هستي من!
تو چراغي تو چراغ همه شب هاي مني
به ره باد مرو
تو گلي، دسته گلي، صد رنگي
پيش گلچين منشين
تو يکي گوهر تابنده ي بي مانندي
خويش را خوار نبين
اي سراپا الماس
از حرامي بهراس
قيمت خود مشکن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس ...
نمی دونم موسیقی گوش می کنید یا نه اما پیشنهاد می کنم این موسیقی از آقای مجید اخشابی که شعرش از جناب استاد علی معلم هست رو گوش کنید. مخصوصا قسمت اول شعر که خیلی هنرمندانه به حجاب اشاره کرده
امیدوارم در پناه خدا و حضرت بانو موفق و موید باشید

دلم از هجر رخ ماه پريشان شده است
خسته از دوري طولاني ياران شده است
من هميشه دلم از دوري تو طوفانيست
و به چشمم ز غمت باز چه باران شده است
چه بگويم ز فراقي که دلم برده ز دست
که از اين هجر دلم اينهمه ويران شده است
همه عمرم به تقاضاي غم وصل تو شد
چون از اين غم دل ويرانه به زندان شده است
دل زنداني من حبس دو دستان شماست
و از اين حبس دل غمزده حيران شده است
شهر اندر غم ما روز و شبش گريانيست
جمله ي شهر گرفتار تو جانان شده است
من گرفتار نگاه تو ام اي آيه ي عشق
که دو چشم تر من بهر تو گريان شده است
آنقدر چشم تو شاعر شدنم باور کرد
که کنون شعر من از چشم تو ديوان شده است
چشمه شعر و غزل چشمه چشمان شماست
از همين روست که دل مست و غزلخوان شده است
باز تاريکي من فلفسه ي دوري توست
ليک با ياد تو بنگر چه چراغان شده است
شاعر کوچولو
ببخشید که مدتیه خیلی کم به روز می کنم انشالله از این به بعد بیشتر زمان می ذارم
نمی دانم به کجا می خواهم برسم.چند روزی قصد آن کردم تا از هر آنچه گذشته داشته ام
روی بر تابم تا شاید دریابم انچه را باید اما به هیچ نرسیدم
بازمیگردم تا شاید خود را در گذشته بازیابم
بازمیگردم تا از خدای مهربان خود درخواست یاری نمایم
شما نیز دعایم کنید
التماس دعا
چه کنم تا آقا بهم قول بده جزء يارانش باشم و اون موقع که قدوم سبزش به شرف ظهور مزين ميشه منم بتونم سر بلند کنم و آقا با همون چشمهاي مهربونش نگاهم بکنه....
داشتم کتابي رو براي ميلاد آقا ورق مي زدم که نگاهم به يه حديث از حضرت علي(ع) افتاد.
تنم لرزيد و خون اميد تو رگهاي يخ زدم دويد!!
همون موقع گفتم اينو براي عاشقاي امام عزيزم بنويسم تا اونها هم مثل خودم شاد و اميدوار بشن
حالا هر کي حديثو مي خواهد يه صلوات ما رو مهمون کنه و بسم الله ......
ادامه مطلب...
ماه رجب و شعبان و به دنبال اون ماه زیبای رمضان فصل توبه و قرب به معبود مهربانه
به همین مناسبت از شاعر کوچولو یه شعری رو انتخاب کردم که وقتی خیلی بهتر از حالش بود
اینو گفته بود
دعا کنید اون هم خودشو تو این وانفسای غربت پیدا کنه.
.jpg)
کاش می شد که توبه چاره کنیم بند شیطان دوباره پاره کنیم
کاش می شد دوباره بر گردیم رو به سوی خدا دوباره کنیم
کاش می شد برای عشق خدا تا سحر بی حد استخاره کنیم
کاش می شد از عمق این شب تار آتش عشق او شراره کنیم
کاش بر کوه توبه استاده عمر بگذشته را نظاره کنیم
کاش از عشق او دلی پر مهر پاره جانرا به یک اشاره کنیم
آتشی در درون من بر پاست کاش می شد که توبه چاره کنیم
شاعر کوچولو
سلام
ماه رجب از راه رسید و چه ماه زیباییست این ماه که به قول شاعر می فرماید:
گویا که تو را هست به جز بعثت احمد میلاد شریف دو علی و دو محمد
اما این ماه برای من خاطره دیگری هم داره
خاطره ی از دست دادن کسی که به لطف خدا سالها در دامان پاکش رشد کردیم و بارور شدیمو
خدا خودش می دونه که هرچی دارم از همین دامان پاکه
لیله الرغایب سالگرد فوت این بانوی مهربانه و من به همین مناسبت این شعر رو تقدیمش می کنم
دوست دارم باز مادر، مثل گل بویم کنی
دوست دارم دست خود، چون شانه در مویم کنی
دوست دارم باز مادر، مثل خورشید زمین
مهر بی اندازه ات را، نقش بازویم کنی
دوست دارم باز آغوش تو مأوایم شود
آن نگاه مهربان را باز بر رویم کنی
دوست دارم عشق را بار دگر یادم دهی
باز هم با آن صدایت، پر ز نیرویم کنی
دوست دارم گاه گاهی باز دعوایم کنی
یک نصیحت باز از اخلاق نیکویم کنی
دوست دارم باز هم، بوسم رخ مهروی تو
باز هم در باغ چشمت، یاس و مینویم کنی
دوست دارم باز هم سر را به زانویت نهم
تا تو هم مثل همیشه، بوسه بر رویم کنی
لیک دیگر بوسه ها تنها به رنگ فاتحه ست
کاش میشد باز مادر، مثل گل بویم کنی
شاعرکوچولو
"اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی" . پرنده گفت :
"من فرق درخت ها و آد م ها را خوب می دانم. اما گاهی پرند ه ها و انسا نها را اشتباه
می گیرم" . انسان خندید و به نظرش این بزر گترین اشتباه ممكن بود. پرنده گفت:
"راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟" انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.
پرنده گفت : "نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است" . انسان دیگر نخندید.
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست.
شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی. پرنده گفت : "غیر از تو پرنده های دیگری
را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای
یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود. پرنده این را گفت
و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به
یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی
توی دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت :
"یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود .
اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را كجا گذاشتی؟"
انسان دست بر شانه هایش گذا شت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه
سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!

تمام عمر من ارزانی تو٬ فقط یک گوشه ی چشمت مرا بس
تمام لحظه هایم پر ز غم باد٬ فقط یک روی خندانت مرا بس
بگیر از رخ حجاب ای ماه روشن٬ ندارم طاقت هجران از این بیش
برای چشم هجران دیده اما٬ فقط یک لحظه دیدارت مرا بس
کسی را ثروتی چون من نباشد٬ به هیچ این جهان چشمی ندارم
از این دنیا و گوهر های در آن٬ غبار کنج ایوانت مرا بس
چرا لختی به دل آرامشی نیست٬ چرا قلبم پر از حسی عجیب است
برای قلب بی آرامش من٬ فقط هستی تو همصحبت مرا بس
شده پرونده ام چون روی خاطی٬ سیاه آورده ام سوی تو یارا
بر این پرونده و روی سیاهم٬ فقط یک لحظه غفرانت مرا بس
تمام آرزوهایم به باد است اگر یک لحظه من را درنیابی
و مقصود همه آمالم این است" کنی جزو شهیدانت مرا"٬ بس
شاعر کوچولو
یه نفر هست که می دونه چرا این پست رو به این شعر اختصاص دادم
برام دعا کنید تا از این شرم بیرون بیام
من خجالت می کشم از صورت زیبای تو
من خجالت می کشم از اسم جان افزای تو
من خجالت می کشم از عشق تو در سینه ام
از تپش های دلم، از صاحب آدینه ام
من پر از شرمم ز روی ماهت ای مولای من
من چه کردم با دل ای معشوق جان افزای من
من که می گویم که عشقت موج در من میزند
مرغ عشق تو همیشه اوج در من میزند
من که از مهر تو سرشار و گرفتارم شدید
پس چرا دارم دلی محکم تر از سنگ حدید؟
دل اگر دل بود باید آب از مهر تو بود
دل اگر دل بود باید غرق در شعر تو بود
نیستم من، نیستم من، نیستم من اینچین
من سزاوارم روم فرسنگها زیر زمین
من که دم از عشق این مولای خوبان میزنم
پس چرا آتش به قلب او فراوان میزنم
پس چرا ساز مخالف مینوازم من مدام
من شکستم بارها قلب شریف این امام
دشمنان گر کینه ای دارند از دشمن چه باک
بر سر و روی چو من عاشق فقط خاک است و خاک
ای خدا من کیستم جز عاشقی بی دست و پا
من که با هر یک گنه گفتم به اربابم نیا
وای بر من، وای بر من، وای بر من ای خدا
یاریم کن تا شوم از دست نفس خود رها
یاریم کن تا که چشمانم سزاوارش شود
لایقم کن تا موفق دل به دیدارش شود
آرزو دارم تماشایش کنم چون آفتاب
از میان چشمه ی چشمش بنوشانندم آب
آب حکمت، آب رحمت، آب عمر جاودان
تا که من در بین دستانش کنم تقدیم جان
بارالها عاریم کن، از گناهان پاک پاک
تا بگویم العجل مولای من روحی فداک
شاعر کوچولو
شعرش که با روح من عجیب بازی کرد امیدوارم شما هم حظ کافی رو ببرید

این همه جلوه و در پرده نهانی گل من نی دروغ است٬ تو بی جلوه عیانی گل من
دیده را نیست لیاقت که شود زائر تو زانکه از دیده ی دل نیست نشانی گل من
عیب خورشید چه باشد که به شب نیست عیان تو که از روز ازل شمس جهانی گل من
دل اگر صاف بود آینه ی روی شماست دل کدر گشته که دور از همگانی گل من
گرچه این دل به شما کرده خیانت لیکن به خداوند قسم٬ ورد زبانی گل من
دیده و قلب و زبانم همه تسلیم شما زانکه در فقر دلم دُرّ گرانی گل من
من اگر صاف و اگر بی غل و بی غش بودم تو که غیبت به درازا نکشانی گل من
نی تو غیبت به درازا نکشانی هرگز تو خودت منتظر منتظرانی گل من
التماس دعا
یا علی
سوم خرداد نزدیک است و یاد شهیدانی که این روز را حماسه کردند گرامی و عزیز
تقدرم به روح بلند شهیدان آزادی خرمشهر و همه شهیدان اسلام عزیز
باز هم خرداد و حالی دیگر است چون نگین انگشتری را زیور است
سوم خرداد و روز فتح نور روز شور و افتخار است و غرور
روز مرگ ذلت و ویرانگی روز شور و غیرت و مردانگی
روز مردانی پر از ایمان و نور روز مردی چون جهان آرا غیور
روز همت روز چمران باکری چون بروجردی موحد باقری
روز مردانی چنان همت غیور با کلام یا علی کردند عبور
وه چه خوش گفت آن مسیحای زمان از دم او روشن است اینک جهان
گفته "ایزد کرده آزاد این دیار" این سخن بر قلب یاران شد قرار
کاش بودیم آن زمان در شهر خون شهر عشق با خدا، شهر جنون
کاش می دیدیم رمل و ماسه را بین ابروها رد قناسه را
کاش میدیدیم مهران در کجاست یا محل کوچ چمران در کجاست
کاش می دیدیم در مجنون چه شد پیکر صد پاره ی گلگون چه شد
کاش می دیدیم حاج احمد کجاست جان فدای ایزد سرمد کجاست
کاش می دیدیم معبر های مین رد قناسه نشسته بر جبین
کاش می دیدیم مردانی بزرگ ضربه ی یک نوجوان بر قلب گرگ
کاش می دیدیم ذکر نیمه شب ذکر یا حیدر مدد هاشان به لب
کاش ما هم یک بسیجی می شدیم سر بداران دوعیجی می شدیم
کاش ما هم مثل همت سر بدار می ربود از قلب ما زینب قرار
کاش ما هم جبهه بودیم آن زمان مثل صد پیر و هزاران نوجوان
کاش ما هم مثل چمران می شدیم سربدار بزم جانان می شدیم
کاش ما از عشق حرفی داشتیم پرده از این راز بر می داشتیم
راز عشق و راز شور و بندگی راز آزادی، سرود زندگی
کاش زهرا قلب ما را می ربود در دل ما از شهادت می سرود
کاش مهدی باز گردد از سفر تا ببینم روی ماهش یک نظر
بارالها بی نوایان رهیـــم در امید یک نظر زین درگهیم
شاعرکوچولو

حافظا ای همه عمر به رندی مشهور
کرده ای با غزلت انس و ملک را مسحور
شاعر عشقی و شعرت ز عسل شیرین تر
یار شیرین سخنان هستی و از زشتی دور
داده ای ملک سلیمان چو به شیراز لقب
کرده ی پیر و جوان را همگی مست غرور
سالها رفته از آن سال که رفتی اما
باورم هست که داری تو در این شهر حضور
کاش بودی که ببینی تو جوانانت را
که از این پاکدلان باز شوی غرق سرور
رادمردان جوانی که به روز شنبه
جمعشان هست ز الطاف الهی پرشور
سید انجوی آن پیر خرابات جوان
شده بر راهنمایی جوانان مأمور
تا یکی شنبه که تو خوبتر از من دانی
دستی از کفر که بود از خود شیطان مزدور
خواست تا سرد کند گرمی آن جمع ولی
بی خبر بود که بر ما شده مانند تنور
که دگر خام نمانیم و نمانیم عقب
ز شهیدان که همه زود رسیدند به نور
آرزومان شده سرمست شدن از باده
شهد شیرین شهادت گل زیبای ظهور
ای خدا شهد شهادت مکن از ما تو دریغ
گر مرا نیست لیاقت تو خدایی تو غفور
سلام ببخشید من یکم ! یکم که چه عرض کنم خیلی کم لطف شدم
آقا اومده شهر ما اونوقت من بی مهر هیچی ننوشتم
حالا هم دیر نشده این شعر رو یکی از دانشجوهای خوش ذوق شیرازی برای حضور آقا سروده
تقدیم به همه دوستان
گرچه شیراز خوب و زیبا بود آرزویش حضور آقا بود
گرچه شیراز فیض عالم داشت ابر بارانی تو را کم داشت
سالهای مدید منتظر است دستغیب شهید منتظر است
چشم در راه تو شکفته به باغ گل گلدسته های شاهچراغ
تا که قرعه به ناممان افتاد فال حافظ به کاممان افتاد
آمدی با شکوه زیبایی ای پیام آور شکوفایی
شهر ما سبز در کلامت شد سینه ها گرم السلامت شد
آمدی رهبر بهشت شدی عید تقویم سرنوشت شدی
آمدی ای سرود جانبازی بین دانشجویان شیرازی
ما که سرباز عرصه قلمیم جان نثاران حرمت حرمیم
جذبه انقلاب در دل ماست گرمی آفتاب در دل ماست
تو بگو تا که عزم راه کنیم روز بدخواه را سیاه کنیم
رهبرم تو زلال آینه ای سر و جانم فدای خامنه ای
دوستان تقدیم می کنم
دلت چه شد که از آن شورو اشتیاق افتاد ؟
چه شد که بین تو و من چنین نفاق افتاد ؟
زمان به دست تو پایان من نوشت آری
مسیر واقعه این بار، از این سیاق افتاد
دو رودخانه ی عشق من و تو شط شده بود
ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد
خلاف قاعده ی سرنوشت بود انکار
میان ما دو موازی که انطباق افتاد
جهان برای همیشه سیاه بر تن کرد
شبی که ماه تمام تو در محاق افتاد
شکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس
مرا که طعم دهان تو از مذاق افتاد
خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است
که دیدن تو در این فصل اتفاق افتاد
چه زندگانی سختی است زیستن بی عشق
ببین پس از تو که تکلیف من چه شاق افتاد
پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتی من !
غریب واره ی تو ، تا همیشه تاق افتاد
تو فصل مشترک عشق و شعر من بودی
که با جدایی تو بین شان طلاق افتاد
هوای تازه تو بودی ، نفس تو و بی تو
دوباره برسرم آوار اختناق افتاد
به باور دل نا باورم نمی گنجد
هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد
استاد حسین منزوی



