چندی است از خویشتن دور افتاده ام. خیلی وقت است تنها نبوده ام میان تن ها!
خیلی وقت است با خویشتن خویش خلوتی نگزیده ام!
می خواهم «حرا»یی بیابم برای خودم تا شاید «امین»ی نازل شود و الهامی و بعثتی برای تکمیل مکارم اخلاقی ام!
خسته ام از اینهمه بدخلقی! از اینهمه کلام بیهوده! از «من» نبودن!
بروم تا « من» خودم را بیابم.
نمی دانم شاید تا من از غارم بیرون نیامده ام، میم حاء میم دالی مبعوث شود و نغمه انا بقیة الله سر دهد. باید تا آن موقع خود را یافته باشم تا بتوانم لبیکش گویم وگرنه مانند یهودیان بنی قریظه و بنی نضیر، 600 سال انتظارم به باد خواهد رفت.
تا دنیا و آخرت خویش به باد فنا نداده ام، باید بروم.
اینجا خانه ی من است؛ برمیگردم ان شالله. دعایم کنید دست پر باز گردم
پیرمرد را هر روز می بینم که عصا زنان، به طرف خانه می آید و پیرزنی که عموما پشت سرش عصا می زند و راه می رود.
یک روز پیرزن را دیدم که به سختی روی عصایش تکیه داده و مضطرب، دم در ایستاده بود. پیرمرد از وارد کوچه شد و چهره پیر زن شکفت. مرد که به در خانه رسید گفت: حاج خانم اینجایی چرا؟
- منتظر شما بودم حاج آقا. دلم شور زد! کجا بودید؟
- ای وای خانم. ببخشید که نگرانتون کردم. بفرمایید بریم منزل
لبخند بر لبان ما نقش بسته بود. دیدن اینهمه محبت و احترام، بعد از اینهمه سال، دیدنی و لذت بخش است. گاهی به خودم تشر می زنم کمی فاطمی باشم و شوهرم را در طی مسیر علوی، بیشتر یاری دهم اما گاهی شیطان وجودم اینقدر رشد می کند و اوج می گیرد که نمی گذارد در برابر آدمیت خودم، سجده کنم و به خاک بیافتم! ای امان از این خودپسندی!
یادم میاید وقتی دانش آموز بودم، گاهی پیش می آمد که سر جلسه امتحان، هر چه روی جواب تمرکز می کردم، به نتیجه نمی رسید. کم کم حس میکردم، تمام اطرافم سیاه شده و هیچ راه نجاتی ندارم.
وقتی روش امتحان دادن را یاد گرفتم، فهمیدم نباید روی سؤالاتی که بلد نیستم تمرکز کنم. باید فقط صورت مسئله را بخوانم و به مغزم فرصت بدهم تا جواب را پیدا کند
حالا امتحان ها فرق کرده، سؤالات بمراتب سخت تر شده اما من روش امتحان دادن را یادم رفته!
باز مینشینم روی مسائل سخت، هی تمرکز می کنم، هی تمرکز می کنم، هی تمرکز می کنم، هی...
و کم کم اطرافم سیاه می شود. آنوقت فکر می کنم چرا دلم اینقدر گرفته؟
چرا اینقدر کم تحمل شده ام؟
چرا بی منطق شده ام؟
اما بیش از همه اینها، آنچه بی طاقت و بی تحملم کرده، بی خدایی است
به قول بزرگی:
ما فکر می کنیم چون گرفتاریم به خدا نمی رسیم اما واقعیت آن است که چون به خدا نمی رسیم، گرفتاریم!
امروز به یک نکته ی خیلی زیبایی برخورد کردم که واقعا حیفم اومد اونو بهتون نگم.
داستان کسی که زیر پاش علف سبز شده!
یکی از پیامبران بنی اسرائیل به نام سموئیل یا اسماعیل که در قرآن به نام صادق الوعد ازش نام برده شده. داستانهای جالبی داره این پیامبر؛ اما نکته جالبش که قرآن بخاطر اون این فرد رو صادق الوعد می خونه، خلف وعده نکردن ایشونه.
امام صادق(ع) می فرمایند، این اسماعیل، فرزند ابراهیم نیست؛ بلکه فرزند حزقیل هست. یکبار با رفیقش جایی بودند، رفیقش می ره، می گه باش تا برگردم. حضرت سموئیل هم یکسال همونجا می مونه که خلف وعده نکرده باشه. خدا هم همونجا چشمه آب جاری می کنه و از اون آب گیاه رشد می کنه. بعد از یکسال رفیقش همراه پادشاه از اونجا رد می شده که می بینه حضرت، همونجا منتظرش موندن! میگه: تو هنوز اینجایی؟ حضرت می فرمایند: خوب خودت گفتی باش تا برگردم!
امام صادق می فرمایند چون منتظر بمان، مطلق بوده، یعنی مدت یکساعت یا یکروز و ... براش تعیین نشده بوده، درستش این بوده که منتظرش بمونه.
فکر کن!!!! چقدر تا حالا با این حساب خلف وعده کردیم؟؟؟؟
--------------
منبع: دایرة المعارف طهور
بعضی آدمها خیلی خوبند، خیلی هم لطیفند، خیلی هم بدرد بخورند، مثل سیب
بعضی آدمها خیلی خوبند، خیلی خیلی هم بدرد بخورند. ولی غیر قابل نفوذند. مثل آناناس!
بعضی آدمها خیلی خوبند. خیلی خیلی خیلی هم بدرد بخورند فقط اگر بی ملاحظه نزدیکشان شوی، گزیده می شوی. مثل گزنه
آن انسانهای لطیف بدرد بخور را راحت می توانی در دست بگیری و باهاشان رابطه برقرار کنی و ازشان استفاده کنی. هر وقت دلت خواست
اما وقتی که زخم خورده ای، وقتی جگرت را پاره پاره کرده اند، وقتی دشنه های آگاه و نا خودآگاه مردم زخم و زیلی ات کرده، باید بروی سراغ کسی که بتواند نفوذ کند در آن آدمهای خیلی خوب غیر قابل نفوذ! تا کمپوت شیرین شده شان را به خوردت بدهد و جای زخمت خوب بشود.
اما بعضی وقتها که مفصل ارتباطاتت آب آورده و داری از درد می پیچی به خودت، باید شلاق گزنده گزنه ها را تحمل کنی تا رماتیسم روحی ات خوب شود.
برای اینکه رفتار آدمها اذیتمان نکند، برای اینکه بهتر بتوانیم با آنها ارتباط بقرار کنیم، حواسمان باشد که خودمان در کدام موقعیتیم و فرد در کدام موقعیت.
از آناناس، توقع سیب بودن نداشته باشیم و از گزنه نیز هم!!!
- اَه! این چه قیافه ایه! مثل ماتمزده ها!!!! خودتو جمع و جور کن دختر!
دیروز رفتم پیش استادم.
- استاد! این مشکل منه.
نگاهم کرد و لبخندی زد و گفت:
پاشو برو دختر! اینا مشکل نیست. مگه تو امام نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آب یخ ریخت رو سرم! چرا غافلم از اینکه امام دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه مشکلای من از بی تقوایی و غفلت از امامه!
زیباترین جملات امام خامنه ای رو بخونید و عشق کنید و به خودتون ببالید از داشتن چنین رهبری
فقط خدا کنه که ما ناسپاسی داشتن چنین نعمتی رو نکنیم. اما ان شالله حتی اگر از کشته هایمان، پشته ها بسازند، فرزندانمان هرگز در کتاب تاریخ خود نخواهند خواند که خامنه ای تنها ماند!
لینک متنی (ولی گوش دادنش یه چیز دیگس. به نظرم هر دو رو با هم باز کنید)
گاهی وقتها گنجشک کوچکی می شوم و در پناه درخت تنومندی جای می گیرم.
گاه بلبلی هستم و برشاخسار، آواز زندگی سر میدهم.
گاهی چون آهویی و در دشت و دمن جست و خیز میکنم.
گاهی مثل ماهیها ، برخلاف آب، شنا میکنم و خود را به سینه موجها میزنم و گاه در پس سنگها پناه میگیرم
گاهی شبیه سنجاقکی خودم را به دست باد میسپارم.
و گاهی...
گاهی ماده شیری هستم و چنگ و دندان نشان میدهم به کسی که قلمرو زندگی ام را به سخره بگیرد
آنکه می اندیشد با غرشش، پرهای تن گنجشک کوچولو می ریزد، خبر ندارد که ماده شیری را به جنگ وامیدارد!
من همان باد پر استعدادم
پر ز گل می شود از هر نفس من گلدان
بارور می شود از چرخش من باغستان
تو گل سر سبد باغ بهارم هستی
لحن من را بشناس
از خزان کلماتم مهراس
دل من در پس هر رنجش تو می شکند
باد هستم من، باد.
آفتابی تو و پر مهر؛ مرا هم دریاب
دارم با خودم فکر می کنم چه رسمیه که جدیدا راه افتاده توی صدا و سیما و سینما که وقتی می خوان از یه بچه شهید که دانشجو شده دفاع کنن، می گن: این بدون سهمیه وارد دانشگاه شده.
انگار سهیمه داشتن و از اون الستفاده کردن جرمه!
چرا باید این دیدگاه توی جوونهای ما ایجاد شده باشه؟
به نظرم دلیلش اینه که از حال و هوای جنگ، همه ما غافل شدیم. درسته! الان دیگه جنگ نیست! الان دیگه کسی نمی ره جبهه ولی کی می دونه خونه بی پدر یعنی چی؟ کی می دونه روزها منتظر پدر بودن و تو استرس اومدن یا نیومدنش دست و پا زدن یعنی چی؟
وقتی داستان جنگ و جبهه رو می خونم، با خودم می گم: اینها اگر زنده مونده باشن هم همشون پر شدن از خاطرات و توهمات تلخ اون روزها!
بعضی صحنه ها، حتی تصورش هم منو از خواب و خوراک می اندازه چه برسه به لمسش.
چه کشیدن جوونهای ما!
نباید بذاریم روی این تاریخ و خاطرات، گرد غفلت و فراموشی بشینه.
کی می گه جنگ تموم شده؟ تا وقتی نسل ما و بچه های ما زندن، جنگ تموم نشده! نه خودش نه اثراتش!
هنوز استرس شبهای بمبارون رو یادمه و تاریکی شب، منو میترسونه!
هنوز صدای آژیر قرمز توی گوشمه!
هنوز مارش حمله و اشکهای مامان و چشمهای پر انتظارش یادمه.
هنوز ترس اومدن یا نیومدن بابا تنمو می لرزونه.
الحمدلله سایه بابا بالا سر من موند، اما اونهایی که ندارنش؟
کمترین حقشون آیا استفاده از آینده ای خوب که اگر پدر بود می تونست براشون بسازه نیست؟