
حافظا ای همه عمر به رندی مشهور
کرده ای با غزلت انس و ملک را مسحور
شاعر عشقی و شعرت ز عسل شیرین تر
یار شیرین سخنان هستی و از زشتی دور
داده ای ملک سلیمان چو به شیراز لقب
کرده ی پیر و جوان را همگی مست غرور
سالها رفته از آن سال که رفتی اما
باورم هست که داری تو در این شهر حضور
کاش بودی که ببینی تو جوانانت را
که از این پاکدلان باز شوی غرق سرور
رادمردان جوانی که به روز شنبه
جمعشان هست ز الطاف الهی پرشور
سید انجوی آن پیر خرابات جوان
شده بر راهنمایی جوانان مأمور
تا یکی شنبه که تو خوبتر از من دانی
دستی از کفر که بود از خود شیطان مزدور
خواست تا سرد کند گرمی آن جمع ولی
بی خبر بود که بر ما شده مانند تنور
که دگر خام نمانیم و نمانیم عقب
ز شهیدان که همه زود رسیدند به نور
آرزومان شده سرمست شدن از باده
شهد شیرین شهادت گل زیبای ظهور
ای خدا شهد شهادت مکن از ما تو دریغ
گر مرا نیست لیاقت تو خدایی تو غفور
سلام ببخشید من یکم ! یکم که چه عرض کنم خیلی کم لطف شدم
آقا اومده شهر ما اونوقت من بی مهر هیچی ننوشتم
حالا هم دیر نشده این شعر رو یکی از دانشجوهای خوش ذوق شیرازی برای حضور آقا سروده
تقدیم به همه دوستان
گرچه شیراز خوب و زیبا بود آرزویش حضور آقا بود
گرچه شیراز فیض عالم داشت ابر بارانی تو را کم داشت
سالهای مدید منتظر است دستغیب شهید منتظر است
چشم در راه تو شکفته به باغ گل گلدسته های شاهچراغ
تا که قرعه به ناممان افتاد فال حافظ به کاممان افتاد
آمدی با شکوه زیبایی ای پیام آور شکوفایی
شهر ما سبز در کلامت شد سینه ها گرم السلامت شد
آمدی رهبر بهشت شدی عید تقویم سرنوشت شدی
آمدی ای سرود جانبازی بین دانشجویان شیرازی
ما که سرباز عرصه قلمیم جان نثاران حرمت حرمیم
جذبه انقلاب در دل ماست گرمی آفتاب در دل ماست
تو بگو تا که عزم راه کنیم روز بدخواه را سیاه کنیم
رهبرم تو زلال آینه ای سر و جانم فدای خامنه ای
دوستان تقدیم می کنم
دلت چه شد که از آن شورو اشتیاق افتاد ؟
چه شد که بین تو و من چنین نفاق افتاد ؟
زمان به دست تو پایان من نوشت آری
مسیر واقعه این بار، از این سیاق افتاد
دو رودخانه ی عشق من و تو شط شده بود
ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد
خلاف قاعده ی سرنوشت بود انکار
میان ما دو موازی که انطباق افتاد
جهان برای همیشه سیاه بر تن کرد
شبی که ماه تمام تو در محاق افتاد
شکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس
مرا که طعم دهان تو از مذاق افتاد
خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است
که دیدن تو در این فصل اتفاق افتاد
چه زندگانی سختی است زیستن بی عشق
ببین پس از تو که تکلیف من چه شاق افتاد
پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتی من !
غریب واره ی تو ، تا همیشه تاق افتاد
تو فصل مشترک عشق و شعر من بودی
که با جدایی تو بین شان طلاق افتاد
هوای تازه تو بودی ، نفس تو و بی تو
دوباره برسرم آوار اختناق افتاد
به باور دل نا باورم نمی گنجد
هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد
استاد حسین منزوی




