تبليغاتX
مشق عشق

سلام

ماه رجب از راه رسید و چه ماه زیباییست این ماه که به قول شاعر می فرماید:

گویا که تو را هست به جز بعثت احمد       میلاد شریف دو علی و دو محمد

اما این ماه برای من خاطره دیگری هم داره

خاطره ی از دست دادن کسی که به لطف خدا سالها در دامان پاکش رشد کردیم و بارور شدیمو

خدا خودش می دونه که هرچی دارم از همین دامان پاکه

لیله الرغایب سالگرد فوت این بانوی مهربانه و من به همین مناسبت این شعر رو تقدیمش می کنم

 

دوست دارم باز مادر، مثل گل بویم کنی

 

دوست دارم دست خود، چون شانه در مویم کنی

 

دوست دارم باز مادر، مثل خورشید زمین

 

مهر بی اندازه ات را، نقش بازویم کنی

 

دوست دارم باز آغوش تو مأوایم شود

 

آن نگاه مهربان را باز بر رویم کنی

 

دوست دارم عشق را بار دگر یادم دهی

 

باز هم با آن صدایت، پر ز نیرویم کنی

 

دوست دارم گاه گاهی باز دعوایم کنی

 

یک نصیحت باز از اخلاق نیکویم کنی

 

دوست دارم باز هم، بوسم رخ مهروی تو

 

باز هم در باغ چشمت، یاس و مینویم کنی

 

دوست دارم باز هم سر را به زانویت نهم

 

تا تو هم مثل همیشه، بوسه بر رویم کنی 

 

لیک دیگر بوسه ها تنها به رنگ فاتحه ست

 

کاش میشد باز مادر، مثل گل بویم کنی

 

                                                                شاعرکوچولو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 19:16  توسط آسمان آبی  | 



پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :

"اما من درخت نیستم.  تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی" . پرنده گفت :

"من فرق درخت ها و آد م ها را خوب می دانم. اما گاهی پرند ه ها و انسا نها را اشتباه

 می گیرم" . انسان خندید و به نظرش این بزر گترین اشتباه ممكن بود. پرنده گفت:

"راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"  انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

 پرنده گفت : "نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است" . انسان دیگر نخندید.

انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست.

شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی. پرنده گفت : "غیر از تو پرنده های دیگری

را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای

یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود. پرنده این را گفت

و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به

 یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی

توی دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت :

"یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود .

اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را كجا گذاشتی؟"

 انسان دست بر شانه هایش گذا شت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه

سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 15:5  توسط آسمان آبی  |