
دلم از هجر رخ ماه پريشان شده است
خسته از دوري طولاني ياران شده است
من هميشه دلم از دوري تو طوفانيست
و به چشمم ز غمت باز چه باران شده است
چه بگويم ز فراقي که دلم برده ز دست
که از اين هجر دلم اينهمه ويران شده است
همه عمرم به تقاضاي غم وصل تو شد
چون از اين غم دل ويرانه به زندان شده است
دل زنداني من حبس دو دستان شماست
و از اين حبس دل غمزده حيران شده است
شهر اندر غم ما روز و شبش گريانيست
جمله ي شهر گرفتار تو جانان شده است
من گرفتار نگاه تو ام اي آيه ي عشق
که دو چشم تر من بهر تو گريان شده است
آنقدر چشم تو شاعر شدنم باور کرد
که کنون شعر من از چشم تو ديوان شده است
چشمه شعر و غزل چشمه چشمان شماست
از همين روست که دل مست و غزلخوان شده است
باز تاريکي من فلفسه ي دوري توست
ليک با ياد تو بنگر چه چراغان شده است
شاعر کوچولو
ببخشید که مدتیه خیلی کم به روز می کنم انشالله از این به بعد بیشتر زمان می ذارم
نمی دانم به کجا می خواهم برسم.چند روزی قصد آن کردم تا از هر آنچه گذشته داشته ام
روی بر تابم تا شاید دریابم انچه را باید اما به هیچ نرسیدم
بازمیگردم تا شاید خود را در گذشته بازیابم
بازمیگردم تا از خدای مهربان خود درخواست یاری نمایم
شما نیز دعایم کنید
التماس دعا




