با آن زبان کودکانه از او پرسیدم که آیا الان هم معجزه هست یا نه؟
و او مثل همیشه با حوصله گفت:هر وقت خدا بخواهد بله!!!
مادر گفت هروقت خدا بخواهد ولی نگفت خدا کی می خواهد!!!
سالها گذشت و وقتی من فقط به معجزه ی خدا احتیاج داشتم دیگر نبود تا از او بپرسم
"خدا اینبار می خواهد یا نه؟!!"
همه می گفتند به معجزه اعتقاد داشته باش و من می گفتم به معجزه معتقدم ولی هروقت خدا بخواهد!!!
باورم نمی شد که خدا هرروز و هر لحظه معجزه می کند اما چون برای ما عادی شده فکر می کنیم معجزه نیست یا هر وقت که خدا بخواهد!!
حرف مادرم صحیح بود ولی خدا هرلحظه بهترین را برای بنده هایش می خواهد
نمی دانم این داستان چقدر به حرف من نزدیک است ولی من خیلی دوستش دارم و از خواندن آن همیشه شرمنده می شوم
"مردی زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن و چلچله کوچکی آواز خواند، اما مرد ﻧﺸﻧﻴد.
آنگاه مرد صدا زد: خدایا با من حرف بزن و رعد و برقی در آسمان درﺧﺷﻴد، اما مرد آن را گوش نکرد.
مرد به اطرافش نگاهی کرد و گفت: خداوندا، بگذار تو را ﺑﺑﻴﻧﻢ و ستاره ها درخشانتر از ﻫﻣﻴﺸﻪ مشغول
نورافشانی شدند، اما مرد توجهی نکرد.
مرد فریاد ﻜﺸﻴد: خدایا معجزه ای نشانم بده.
و کودکی متولد شد.
اما مرد نفهمید.
او گریست و با التماس گفت: خدایا مرا لمس کن و اجازه بده که بدانم تو اینجایی.
خداوند در کمال مهربانی و آرامش مرد را لمس کرد،
اما مرد پروانه ای را که روی شانه اش نشسته بود را کنار زد و رفت..."
التماس دعا
یا علی (علیه السلام)
و حالا که کار جدیدشو داده بهم دیدم که انگار انقلاب کرده......
اصلا زبان شعرش عوض شده.البته شاعر کوچولو هنوز هم
همون جور فکر می کنه و دوست داره شعر بگه. چند روز پیش
که یک نفر خیلی از شاعر کوچولو خواسته بود که فضای مذهبی
شعرش رو بهم بریزه٬ اون این شعر رو گفت:
من از تبار شعر و غزلواره نیستم
جز در خیال شعر تو آواره نیستم
من آمدم که شعر بگویم برای تو
از من غزل مخواه که اینکاره نیستم
حالا شعر شاعر خودمونو بهتون تقدیم می کنم
(راستی شاعر کوچولو ازم خواسته که از استادش تشکر کنم
من هم از ایشون سپاسگزارم)
شب جمعه پس از دعای کميل
دل من پر شد از هوای کميل
فکرکردم که کاش من بودم
رو بروی امام، جای کميل
کاش مولا برای من می خواند
ابتدا تا به انتهای کمیل
خسته بودم ، ربود خواب مرا
خواب ديدم کنار پای کميل-
پشت مولا نشسته ام برخاک
گفت بسم الله...، ابتدای کميل
جمله ها را يکی يکی می خواند
اشک مولا و های های کميل
گونه شد کهکشان راه خدا
با طلوع ستاره های کمیل
خشک شد شب؛ سپيده سر زده بود
و نشد خشک، اشکهای کميل
مثل آیینه ای درخشان شد
صورت و اشک پر بهای کمیل
درک خورشید کار هر کس نیست
هست آیینه، کیمیای کمیل
تازه فهميده ام چرا مولا
خوانده تنها دعا برای کميل
التماس دعا
در پناه حق
یا علی(علیه السلام)
فکر می کنم این شعر رو قبل از این هم توی وبلاگ گذاشته بودم
ولی الان که داشتم شعر های شاعر کوچولو رو ورق می زدم
حس کردم با این سحر جمعه بیشتر همخونی داره
انشالله شاعر کوچولو یه آستینی بالا بزنه چند تا شعر
خوب و عالی بگه تا از این به بعد با شعر های تازه و داغش بیام

من خجالت می کشم از صورت زیبای تو
من خجالت می کشم از اسم جان افزای تو
من خجالت می کشم از عشق تو در سینه ام
از تپش های دلم، از صاحب آدینه ام
من پر از شرمم ز روی ماهت ای مولای من
من چه کردم با دل ای معشوق جان افزای من
من که می گویم که عشقت موج در من میزند
مرغ عشق تو همیشه اوج در من میزند
من که از مهر تو سرشار و گرفتارم شدید
پس چرا دارم دلی محکم تر از سنگ حدید؟
دل اگر دل بود باید آب از مهر تو بود
دل اگر دل بود باید غرق در شعر تو بود
نیستم من، نیستم من، نیستم من اینچین
من سزاوارم روم فرسنگها زیر زمین
من که دم از عشق این مولای خوبان میزنم
پس چرا آتش به قلب او فراوان میزنم
پس چرا ساز مخالف مینوازم من مدام
من شکستم بارها قلب شریف این امام
دشمنان گر کینه ای دارند از دشمن چه باک
بر سر و روی چو من عاشق فقط خاک است و خاک
ای خدا من کیستم جز عاشقی بی دست و پا
من که با هر یک گنه گفتم به اربابم نیا
وای بر من، وای بر من، وای بر من ای خدا
یاریم کن تا شوم از دست نفس خود رها
یاریم کن تا که چشمانم سزاوارش شود
لایقم کن تا موفق دل به دیدارش شوم
آرزو دارم تماشایش کنم چون آفتاب
از میان چشمه ی چشمش بنوشانندم آب
آب حکمت، آب رحمت، آب عمر جاودان
تا که من در بین دستانش کنم تقدیم جان
بارالها عاریم کن، از گناهان پاک پاک
تا بگویم العجل مولای من روحی فداک
شاعر کوچولو
من رو هم از دعای خیر محروم نفرمایید
التماس دعا
یا علی
تلنگر سوم را زد
و تیله
چرخید و چرخید
و دور تر
ایستاد....
های..... این دل است!!
تیله ای برای بازی پسربچه ها که نیست!!!
دیشب دوستی چیزی برایم گفت که خیلی براش دلتنگ شدم
و این کلمات شعر گونه از اونجا ناشی شده
التماس دعا



