خیلی دلم گرفته بود، وقتی آدم یکجایی غریبه، یه شبهایی خیلی دلش می گیره.دلم می خواست یه جایی بریم...به هرکسی که توی قم می شناختیم و می شد بریم خونه اش زنگ زدیم...ولی........ولی هیچ کس نبود!!! عجیب بود و کمی حرصمون رو در آورد!! چون صبح دستم بدجور بریده بود و درد بدی داشت تصمیم گرفتیم بریم درمانگاه!! از جلوی حرم رد شدیم....هرکسی از حرم میومد بیرون گل بدست داشت!! خیلی لذت بخش بود و کمی هم وسوسه برانگیز! ولی رفتیم درمانگاه!!موقع برگشت طاقت نیاوردیم و رفتیم توی حرم..........
تا بحال حرم رو اینطوری ندیده بودم!یه فضای خاص داشت!درسته های مولودی خوان با گل و شیرینی وارد حرم می شدند!نور سراسر حرم رو پرکرده بود! همه مشغول بودند...نه کسی کف می زد و نه کسی هلهله می کرد اما همه شاد بودند و شادی رو می شد از وجنات همه فهمید...
شادی....اشک....یه حس ناشناخته که اسمی نداشت....و یه دنیا آرزو
آخرین زمزمه هایی که از هیاهوی حرم توی ذهنم طنین انداز شده اینه:
عمه سادات سلام علیک روح عبادات سلام علیک

+
نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 2:51  توسط آسمان آبی
|




