می خواستم سیاسی ننویسم

می خواستم فقط نوشته های ادبی و فخیم، صفحات این وبلاگ را پر کند

می خواستم اما نشد

نمی گذارند

آخر دلما میتپد برای این مرز و بوم

برای این آب و خاک

برای زمینی که پدران و مادرهایمان جان و جوانی نثارش کرده اند

دلم می سوزد. آتش گرفته ام. بابا هم دارد می سوزد

هنوز از 50 سال پا را بیرون نگذاشته اما یک موی سیاه توی سر و صورتش پیدا نمی شود

آنهایی که بزرگتر از بابا هستند، خیلی بزرگتر، اما جنگ ندیده اند، هنوز خبری جدی از سپیدی مو ندارند اما بابا...

مگر کم است دیدن جان دادن تک تک رفقایت

این روزها که با او حرف می زنم، نگران جنگ سوریه نیست. نگران داخل است

روزهای انتخابات یادتان هست؟

همه یک جوری حرف می زدند انگار با خدا قرار داد بسته اند و برات دارند برای حل مشکلات

یکی کلید داشت! یکی برنامه 100 روزه! یکی روبروی دوربین به مردم قول داد و گفت صدای مرا ضبط کنید!

گرچه یکی هم گفت مشکلات کشور ظرف مدت یکماه و شش ماه قابل حل نیست که من بخواهم قولی بدهم

به همه مسئولین ستادهای تبلیغاتی اش هم گفته بود قولی ندهند به مردم

مردم هم خب! می خواستند به کسی  رأی بدهند که نان شبشان چرب و چیلی بشود

به کلید دار رای دادند

به او که می گفت کلیدش، کلید حل مشکلات است

سیل «مچکریم» ها هم روانه شد

حالا سیل گرانی ها وحشی تر از قبل دارد ویرانمان می کند

و کلید دار، اینبار می گوید: ما نه ید بیضایی داریم نه عصای موسایی داریم!

یکی از وسط جمعیت گفت: کلید که دارید!

گفت: کلید ما حمایت مردم است

کاش این صداقت را روزهای انتخابات داشتید. کاش اینقدر این جماعت را به خودتان دلخوش نمی کردید تا حالا که به قدرت رسیدید و بحمد الله لبخند به لبانتان نقش بسته و شادی در چشمهایتان می درخشد و کشور را بردید به 10-15 سال قبل، شما وا نمانید و ما هم در عزای ...

قبحی که بیش از پیش شکسته شد

سیلی هایی که به زنان محجبه زده شد

مجرمینی که آزاد شدند

سروری که به دل دشمنان دین و ایران نشست.

آه

کاش به جای کلید، صداقت داشتیم