سفیر
شاید...
شاید یکماه غیبت
شاید یکماه در کنار شما
نمی دونم
فقط میدونم توی این یکماه خیلی به دعای شما نیازمندم
دعام کنید بتونم تاثیر گذار باشم
یا حق
دلـ تنگ
می شود به ضرب قالبی گشاد
کفش های تنگ را علاج کرد
دل تنگ را بگو علاج چیست؟!!
.
.
عکس گنبد طلایی ات را روبرویم قاب کرده ام.
زیر عقربه های بی حیای ساعت که مدااااااااااااااااااااااااااااام لحظه های تنهاییم را به رخم می کشند
لحظه هایی که باید باشد و نیست
یا شاید به رویم می آورند لحظه هایی که باید دستی بجنبانم و من اما، دست روی دست گذاشته ام!!!
دلم برای ایوان طلایت،
برای صحن آزادی،
برای صلواتهای پی در پی صحن و سرایت
برای بوی خاص حریمت که هیچ کجای دیگرش نمی توانم یافت
دلم برای دیدن گنبدت از زیر پرده ی اشک
تنگ شده
بگو چه کنم با این دل تنگ؟!!!
-----------
یه حدیث هدیه به دوستان در ادامه مطلب
دردانگی ها
تابستان که می شد، هلو و گلابی میوه های محبوب خانه ما بود
مامان گلابی دوست می داشت و من هلو
فهمیده بود من به پرزهای هلو حساسیت دارم
کارش شده بود پوست کندن هلو برای من
وقتی رفت، بابا تازه فهمید عشق هلوی خانه اش، هلوی پوست کنده میخورد
حالا این بابا بود که هرجا بودیم هلو را پوست می کند و...
حتی یکبار مهمانی بودیم، دیدم پسر بچه صاحبخانه یک بشقاب با دوتا هلوی پوست کنده برایم آورد
بابا فرستاده بود برای دردانه اش
میگویم دردانه، قند توی دلم آب می شود
حالا سالهاست فصل هلو و هلو می آید و می رود و کسی یادش به من و پرزهای هلو نیست
جز بابا که هروقت خانه شان باشیم، بشقابی با هلوی پوست کنده ...
------
پ ن: می دانم بابا هیچ وقت این را نمی خواند اما دلم می خواهد داد بزنم تا بشنود که چقدر دوستش دارم
با اجازه سهراب...