همجواری

نزدیک غروب است و هوا گرگ و میش. آماده می شوم تا خودم را برای نماز حرم برسانم. حرم کریمه اهل بیت؛ همان حرمی که جای جایش « یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنة» را حس می کنی.

به حرم که می رسم، سر بلند می کنم و گنبد را تماشا؛ انگار خوش آمدم می گوید؛ می دانم خودش باز دعوتم کرده.

دست روی سینه ام می گذارم و با سر، سلام می کنم به بانو.

وارد می شوم.روبروی ایوان آیینه نشسته ام و زل زده ام به گنبد که ناگهان رعد و برق می زند.

نمی دانم این صدای شکستن بغض من بود یا آسمان؟

نمی دانم ولی می بارد و می بارم و می باریم

خدایا برای بار صدم...، نه! هزارم! نه! برای بار هزار هزارم آمده ام. قبولم می کنی؟

آخر ماه رسول خداست و در جوار فرزند رسول خدا، در جوار کریمه نشسته ام و او را شفیع کرده ام.

او که می تواند قیامت شفاعت کند، اینجا نمی تواند؟

ماه تو نزدیک می شود و من برای رسیدن به آن، هیچ آمادگی ندارم. هیچ توشه نیاندوختم و اگر از فضل خودت، کرامتم نکنی...

خدایا من را بپذیر. خدایا...

خدایا...

دستهای خالی ام را...

آب در کوزه و ما ...

از این مغازه به اون مغازه!

از این بازار به اون بازار!

حتی میان اجناس دست چندم ...

ناامید از همه جا به خانه برمیگردی.

در کمدهمیشگی ات را باز می کنی تا...

وااااااااااااااااااااااااای ! همین جا بود ها! جلوی چشمم! چرا نمی دیدمش؟؟؟؟؟؟؟؟

چیزی که اینقدر دنبالش می گشتی، درست توی دستان  خودت بود!

.

.

تا حالا این اتفاق برات افتاده؟

-----------------

ممنونم خدا. ممنونم که گنج بزرگم را نشانم دادی

لهنت به شیطون

بچه بد اخلاقی نیست اما آن شب عجیب تند خو شده بود! قهر کرد و رفت توی اتاق و در را بست!

رفتم پشت در و گفتم: به نظر میاد خیلی عصبانی هستی!

صدای خش خش شنیدم که آرام از پشت در رفت کنار!

در را باز کردم و گفتم اجازه هست بیام؟

و رفتم داخل اتاق. پشت در نشسته بود و زانوهاشو بغل گرفته بود.

گفت: بشین کنارم با هم صحبت کنیم.

خنده ام گرفت ولی سعی کردم احساسش را درک کنم. نگاهش کردم. خودش ادامه داد

- از خودم ناراحتم! شیطون داره بهم می خنده! می خواد من برم دختر او بشم! 

هنگ کردم! این حرفهای دختر منه؟ فقط گفتم: جدی؟

- اوهوم! می خوام از دستش فرار کنم. نمی خوام منو با خودش ببره!

نمی دونستم چی بهش بگم!

- به نظرت چکار کنیم؟

- نمی دونم.

منم نمی دونستم چی باید بهش بگم! توی دلم یه بسم الله گفتم و ...

باید شیطونو دورش کنیم. بهش بگو لعنت به شیطون!

با چشمهای معصومش نگام کرد، دماغشو بالا کشید و گفت: تو بگو! می ترسم من بگم، فکر کنه دارم الکی می گم! بهم می خنده!

هنوز خودش را باور نداشت! کوچکی خودش را حس کرده بود. باید بهش قدرت می دادم.

- من بگم که فایده نداره. خودت باید بگی! بگو بسم الله الرحمن الرحیم

- بسم الله الرحمن الرحیم

صورتش باز شد.

- یه لااله الا الله هم بگو

- لااله الا الله

لبخند روی لبش نشست

حالا بگو لعنت به شیطون!

- لهنت به شیطون بی معرفّت!

ف را با یک شدت و تنفری ادا کرد که نگو!

سریع بلند شد. دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و صورتم رو بوسید. بعد هم رفت از باباش معذرت خواست.

داشتم فکر می کردم، چطور چشمهای چهار ساله دخترم توانست لبخند شیطان را ببیند، من با این همه ادعا، دستهایش را بیخ گلویم حس نمی کنم؟

-------------------------------------------

پ ن: خدایا تو هم بیا کنارم بنشین کمی با هم صحبت کنیم. کمکم کن تا من هم شیطان را همینطوری از خودم دورش کنم!

مرگ

به مرگت که راضی می شوی، همه چیز انگار درست می شود!

فقط لازم است بمیری پیش از آنکه بمیرانندت!

------------------------------------------

بعد نوشت: مهربانیهای خدا انتها ندارد!

مدیریت بحران

بحران زده که می شوی، مثل دریانوردان طوفان زده باش

وقتی می بینی باد افتاده توی بادبان و کشتی ات دارد دیوانه وار دور خودش می چرخد؛

دکل را نشکن!

بادبان را ببند!