سلام
خیلی شرمنده ام از اینـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهمه تاخیر!! اما ببخشید دسترسی به رایانه نداشتم ، بعلاوه شاعر کوچولو مشغول سرودن یک شعر تازه بود و من منتظر بودم به محض اینکه از تنور در اومد، خدمت شما ارائه کنم!! البته بنده خدا خودش اقرار داره که به شدت جای کار داره و هنوز نقد نشده اما حالا شما ببخشید...
من موضوع شعرش رو خیلی دوست دارم و به عنوان اولین پست سال 89 که به فرموده آقای عزیزمون سال همت مضاعف و کار مضاعف هست، به فال نیک می گیرم
دیگه پرحرفی من بسه!! شعر رو ملاحظه بفرمایید
می آمد از طواف کسی همتبار نور
برزانوی ادب مقابلش آرام می گرفت
شاگرد بود و در کنف حضرت جواد(ع)
نم نم از علم بی حد شان وام میگرفت
در راه خانه بود که گنجشک چشمهاش
بر دختری نشست و دلش را اسیر کرد
میسوخت از حرارت عشقی که بی درنگ
سرتاسر وجود جوان را کویر کرد
از بخت بد کنیزک همسایه بود او
یعنی هزار مرتبه در معرض گناه
شیطان شروع کرد: سراغش برو و خوب
تعریف کن حکایت این عشق و آن نگاه!!
با خود حساب کرد که: در شهر شهرتم
شاگردی از کلاس جودالائمه است
با این گناه من نبرم آبروی او...
یا نشنوم که حضرت آقا دلش شکست؟!!
شیطان دوباره دست بکار فریب شد:
یک نامه....؟ - نه!! سربام و نگاه...؟ - نه!!
شاگردی از کلاس جوادالائمه ام
من آبروی او ببرم با گناه؟ نه!!
...
چندی گذشت از این قضیه تا جوان ما
از غصه حکایت عشقش مریض شد
با هیچ کس نگفت چگونه به یک نگاه
یکدل نه! صد دل عاشق روی کنیز شد
روزی امام و چند تن از همکلاسهاش
از خانه اش بنای عیادت گذاشتند
مادر دوید سوی عیادت کنندگان
با گریه گفت رفته ز کف هرچه داشتند
حال پسر خراب و دل مادرش کباب
برپیکر جوان٬ خبر از جان نمانده بود
میمرد و زنده می شد از این حالت پسر
مادر که پیرزنی صاف و ساده بود
آقایمان جواد ائمه که لب گشود
انگار خون تازه به رگهاش رخنه کرد
وقتی که گفت: جمعه به مهمانیم بیا
یکمرتبه ز بام تنش پرکشید درد!
آقا سپس به خانه همسایه رفت و زود
با یک کنیز از در خانه روانه شد
در باغ وعده گاه نشاندش به انتظار
باغی که در نگاه کنیز، آشیانه شد
جمعه رسید و چند تن از همکلاسها
همراه آن جوان به سر وعده آمدند
اما کسی نگفت در آن باغ با صفا
آن روز خاص جمعه برای چه آمدند!
تا اینکه با اشاره حضرت، کنیز زود
نوشیدنی به دست به مجلس قدم گذاشت
چشم جوان به چهره اش افتاد و بعد از آن
دیگر در آن میانه کسی را نمی شناخت!
لبخند روی چهره آقا نشسته بود
با خنده گفت: خطبه بخوانم؟ سکوت کرد
من جای تو صداق، همین باغ می کنم
این را امام گفت و جوان هم سکوت کرد
...
مجلس تمام شد که یکی با امام گفت
این التفات ویژه ی تان بی دلیل نیست
آقا عنایتی بنمایید و با همه
عنوان کنید ویژگی این جوان به چیست؟
آقا به رسم جود و سخای همیشگی
با حسرتی عجیب از این راز سرگشود
«او محض آبروی من از عشق خود گذشت
یعنی که او جواد فروشی نکرده بود»
(جوان مذکور، شاگرد امام جواد علیه السلام عبدالله بن سالم است)
ر.جبه داری
التماس دعا