جشن تکلیف

من دختر مهربان ساده

من پاکتر از سپیده هستم

چشمان من از نشاط سرشار

آیینه ی بی غبار دستم

 

یک زوج فرشته آمد امروز

مانند نسیم روی دوشم

انگار شهادتین می گفت

آرام فرشته توی گوشم

 

میگفت تو هم فرشته هستی

اعمال تو میشوند بالت

امروز خدا تو را پسندید

نه ساله شدی خوشا به حالت

برای برادرم

دنیای غریبی ست...

دنیای خواهر و برادر ها!

حرص میدهند

گریه می اندازند

لج میکنند

قهر...

نه!

برادرها خیلی غیرتی اند

تاب قهر خواهر، ندارند

حتی با اخم، آشتی اش میدهند

و هنگام جدایی

بغضی میماند یادگاری

با صدها خاطره

که چای عصرهای دلتنگی را شیرین کند

 

 

یه بیت با تمام وجودم برای دخترم

بر هم زدی نظم تمام مزه ها را

کوه نمک هستی و شیرینی عزیزم

---------------------------------------

پ ن: دست بلاگفا درد نکنه که بعد چند ماه تعطیلی، آخرش زد دسترسی به دوسال گفتگو ها و مطالب رو پروند!

بی هوی

این روزها

دلم عجیـــــــــــــــــب

هوای کسانی را می کند

که بی هوی

دوستم دارند

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود

یک روز برای شنیدن حریصی و کسی برای گفتن، انگیزه ندارد

یک روز به گفتن بیتابی و گوشی برای شندینت نیست

دنیا هیچ چیزش به هیچ چیز ما نمی آید

شاید هم ما هیچ چیزمان به هیچ چیز این دنیا!

نمی دانم چرا همدیگر را نمی فهمیم!

گوشهای دلمان کر شده اند و چشمهایمان...

چشمها را باید شست...


خوشبختی

به خودم می بالم وقتی صدای شکستن خودم را می شنوم اما می گذارم دیگران بیاندیشند، سکه های خوشبختی ام را می شمارم!

من و باران

یکریز حرف می زنم.

مثل بارانی که به پنجره اتاقت می خورد

می خواهم بدانی وقتی نیستی، اسمان دلم چقدر ابریست!

----------------------

پ ن: یاد شعر قیصر افتادم

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک چک چک چکار با پنجره داشت

مرا هم دریاب

یکی از دوستان الان ازم شعری خواست؛ این رو نوشتم براش. ربطش بماند ولی خیلی خوشحالم که بالاخره بعد از مدتها قلمم راه افتاد!

من همان باد پر استعدادم
پر ز گل می شود از هر نفس من گلدان
بارور می شود از چرخش من باغستان
تو گل سر سبد باغ بهارم هستی
لحن من را بشناس
از خزان کلماتم مهراس
دل من در پس هر رنجش تو می شکند
باد هستم من، باد.
آفتابی تو و پر مهر؛ مرا هم دریاب

امان... امان... امان

دستهای کوچکش هنوز

بوی خاک خون گرفته می دهد

بوی خاطرات تلخ بی پدر...

                          ...  در به در شدن

بوی موی ناقه های

...

آآآآآآآآآآه!

جسم کوچکش هنوز، درد می کند

جای ضربه ی زمین، وقت واژگونی اش

جای ضربه های تازیانه وقت ...

بیشتر از تمام ضربه ها

جای خالی نبودن پدر 

جای دستهای گرم مهربانترین عمو

جای خالی برادران

درد می کند

ولی امان

... امان

... امان از

درد ضربه های خیزران

غزل عاشقی

تقدیم به میوه قلب سید الشهداء


غزل از مصرع اول به تماشايت بود

واژه در واژه پر از خنده ی زیبایت بود

خون دویدست بر این پیکر بی جان امشب
شاعری منتظر عشوه فردایت بود

عشوه میریختی و رقص جنون میکردی
ذکر لا حول ولا. . . بر لب بابایت بود

بیت در بیت پر از زمزمه ی عاشقی ات
واژه در واژه ی من محو غزلهایت بود

تشنه بودي و بجز لعل پدر آب نبود
اين لب خون خدا بود كه سقايت بود

ضربتي آمد و اين قافيه را در هم ريخت
حسن اين قافيه آن صورت زيبايت بود

پا به پای پدرت رفته ای آرام آرام
سرمه ی چشم فلک، خاک قدمهایت بود

زهر در كام غزل ريخت عدو نيزه بدست
غزل قامت تو هستي بابايت بود

اجر همراهی خورشید،ستاره شدن است
رمز چشمان تو و چهره گیرایت بود

میدرخشیدی و همراه پدر میرفتی
قد رعنات مگر...نیزه چرا پایت بود؟


منتظر نقد و نظرهاتون هستم. این شعر فقط از دل برآمده و می دونم خیلی ایراد داره. خیلی

داغ

داغم کرد تا آبدیده ام کند

اما من

این روزها

قطره

    قـ ـطـ ـر ه

                آبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                             می شوم


--------------------------------------------------------------------------

غصه ای دارم بر دلم به بزرگی کوه

بغض بی حیا، راه نفسم را بسته بود . در مسیر حرم بانو پیش می رفتم که چشمم به جمله ای خورد

یا شاید نخورد!

شاید بانو به ذهنم انداخت!

نمی دانم! هرچه بود عنایتی بود که آرامم کرد! خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی

می خواهم همه جای خانه بزرگ بنویسمش!

می خواهم همه جا بنویسم


                                         ألیس الله بکاف عبده!

امام عصر

می دونم اندکی از من بعیده ولی خوب! روزگاره دیگه! شاید ایطنوری بهتر بتونم خدمت کنم

لطفا نظر بدید. مخصوصا مامان بابا های عزیز بگن که چقدر بچه هاشون تونستن شعر رو بفهمن

شعر برای گروه سنی «ب» گفته شده. لطفا نظر بدید


اگر یه روزی بشنوی امام حسین کمک میخواد

تنها شده،یک نفره!دشمناشم خیلی زیاد

ممکنه دست دست بکنی  یا دست روی دست بذاری؟

آقارو یاری نکنی چونکه سلاحی نداری؟

فکر نکنم دلت بیاد آقا رو یاری نکنی

با هر وسیله ای شده میری که کاری بکنی

حالا امام زمانون صدای پاش داره میاد

آقا برا اومدنش از همه مون کمک میخواد

ترک گناه و کار بد,خیلی مهمه بچه ها

ظهور و نزدیک میکنه,راضی میشه از ما,خدا

اومدن امام زمان تو دست تک تک ماهاست

کوچکترین کار برای ظهور, همین ترک گناست

گل آفتابگردان

سلام
ایام نیمه شعبان و میلاد بقیة الله العظم، روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه فداه، نزدیکه. کاری که برای میلادش نمی تونم بکنم.تنها چند واژه که از دل بر میاد رو کنار هم قرار میدم و حرف دلم رو بهشون میگم
تابشت را نظاره گر شده ام، از نگاه ستاره ها سیرم
من گل آفتابگردانم، از نگاه تو رو نمی گیرم
من اگر چه درخت سر سبزم بی تو دنیا به رنگ پاییز است
حفظ ظاهر نمی کنم دیگر، دارم از دوری تو میمیرم
جمعه جمعه چقدر منتظرم تا برایت ترانه خوان بشوم
قطعه بودم، غزل شدم اکنون، انتظار تو داده تغییرم
تبری را به ارث خواهی برد، تو که از نسل آسمان هستی
رسم بتها احاطه ام کرده است، خسته از عادت زمین گیرم
منتظر مانده ام که فریادت، بشکند این سکوت سنگین را
کعبه از شوق می شود مبهوت، عاشق آن شکوه تکبیرم


رویا

سلام

می دونم رسم شعرا بر این نیست که آخرین شعرشونو بذارن تو وبلاگشون ولی چه کنیم دیگه! ما رسم هیچ چیز رو درست به جا نیاوردیم، اینم روش!



مثل رویای تازه ای شده ام ، با تو بودن شدست تقدیرم

ابن سیرین من خوش آمده‌ای، میکنی عاشقانه تعبیرم

تو برایم ترانه می‌خوانی مثل وقتی برای جنگلها...

من برای شنیدن باران چتر روی سرم نمیگیرم

ساحل! آغوش باز کن بر من! موج پر التهاب غمگینم

همه از دیدنم چنین دلشاد، من ولیکن چقدر دلگیرم

تبرت را بگیر کاری کن تو که از نسل آسمان هستی

تو که همسایه پرستوها من بت سنگی زمین گیرم

نسل اشعار عاشقانه من قطع می‌شد اگر که چشمانت...

آینه آینه مرا دیدی میکنی عاشقانه تکثیرم

دیدنی است

سلام

نمی دانم چه باید نوشت در شب مبلاد کسی که انس و ملک در وصفش یارای نوشتن ندارند و توان وصف قطره ای از دریای کرامتش! پس به زبان شعر پناه می برم تا نمی از حال درونی ام را بیان دارم هرچند آنقدر شاعرانگی ام ایراد دارد که حرفهایم میان ضعفم گم شده اند. برمن ببخشید این دست و پا شکسته را

زن هست و درد هست و  طوافی که دیدنی است

دیوار سنگی است و شکافی که دیدنی است

این زن چه دیده است که اینگونه بی درنگ

دل می بُرد ز حجر و مطافی* که دیدنی است

گم شد تمام پیکر او زیر نور و بعد...

آیینه مشعشع و صافی که دیدنی است

رو می شود ، خدا به زمین هدیه می دهد

این حیدر ابن عبد منافی که دیدنی است

سر تا به پا خدا شود آیینه خداست

این حرف نیست حرف گزافی که دیدنی است

آری میان دیدن و خواندن تفاوت است

آری بس است حرف اضافی که دیدنی است

-----------

* حجر= فضایی است میان کعبه و دیواری نیم‌دایره به عرض حدود ۱۰ متر که از رکن عراقی تا رکن شامی را شامل می‌شود.از آنجا که حجر اسماعیل داخل در مطاف است، می‌تواند نشانه‌ای بر بزرگی آن باشد. در اصل، حجراسماعیل جزئی از کعبه است.

و مطاف، محل طواف

پ ن: خیلی شعرم ایراد داشت میدونم ولی روم نشد بازم دست خالی باشم

كمي شاعرانگي

اين روزها كمي شاعرانگي مهمانم شده. اما نمي دانم چقدر ميزبان خوبي بوده ام برايش

تقديم به تپش قلب هستي

چه مي كشد دل من، لحظه‌ي بدون شما

چقدر زرد شده سبزه‌ي بدون شما

خدا بخير كند روزهاي فاصله را

قيامت است زمين لرزه‌ ي بدون شما

----------------------------------------

شنيده ام دل پروانه تنگ تر شده است

غزال خانه نشين، سخت در به در شده است

بگو به يوسف مصري كه زود برگردد

پيمبر دل ما نيز، بي پسر شده است




بوي سيب

سلام

خيلي بد شدم! خيلي دير به دير به روز مي كنم. سرم زيادي شلوغ شده و هنوز نتونستم برنامه ريزي كنم تا از كارهام عقب نمونم!

شمام اين كم كاري رو برمن ببخشيد

يه غزل كوتاه و پر ايراد دارم كه با حال و هواي نفس گرفته ام جوره! نفسي كه هنوز به هواي سربي و دم كرده اينجا عادت نداره! نفسي كه كربلا مي خواد...


از بوي سيب لطف سحر آشناي تو

آدم شدم! ولي هوسم بي هواي تو

حواي چشمهاي مرا مي كشد فراق

فرصت بده كه سر برسد در سراي تو

من پا به پاي عشق، تن رفتنم نبود

بايد قوي شوم بدوم پا به پاي تو

اخراجي بهشت تو هستم؛ شفاعتي...

شايد خدا به لطف تو و با دعاي تو

آغوش وا كند، بپذيرد مرا به خويش

مرگم شود شبيه همان ماجراي تو


التماس دعا

يا حق

...

نفس كشيدن سخت شده برام...

انگار بيخ گلومو گرفتن!

اونهايي كه رفتن بهم بگن: هميشه وقتي از بهشت ميان، نفس كشيدن سخت مي شه؟

دلم جامونده! ديگه نمي لرزه! ديگه براي هركسي نمي زنه!

بوي عطر حرم ارباب كم چيزي نيست!

خاك حريمش شفاست و انگار دلم شفا گرفته

چشمامو مي بندم و دوباره بو مي كشم! دوباره خودم رو اونجا تصور مي كنم اونوقت باز لبخند مي شينه روي لبم اما خيلي زود از گوشه چشمام اشكي هم سرازير مي شه!

اولين باري كه مي بردنمون حرم، ديدم سر يه كوچه نوشته «كف العباس الايمن»

چشمم افتاد به گنبد طلايي ارباب وفا! و اشك...

اين جمله روي توي ذهنم نوشتم كه: «مگر مي شود در اين سرزمين بود و زنده ماند! وجب به وجب اين خاك، روضه ي مكشوفه است»

ياد هايكو نويسي هاي جناب رضي زاده افتادم. فكر كنم اگر ايشون بودن خيلي خوب مي نوشتن.

رسيديم جلوي حرم؛، اونوقت نوشتم:« مي خواهم بميرم! فرصت براي نفس كشيدن نيست! اينجا فقط بايد گريست»

نمي خواستم زنده بمونم! مي خواستم زير اون گنبد جون بدم ولي نشد! نشد! نشد!

از خدا خواستم بودنم رو براي امامم بخواد! خدا كنه لايق بشم


--------------------------------------------------

پ.ن: دعاگوي همه دوستان وبلاگي بودم

لحظه ي پيوست...

آخرين شعرم اگر چه استاد بزرگوارم رو راضي نكرد اما دلي در كار بوده و اشكي تا اين الفاظ رو در كنار هم زنجير كرده! هرچند ارزش ادبي نداره اما دوستش دارم.

تقديم به امام رئوف! اماميكه گرماي مهر گنبد حرمش، قلبم رو تسخير كرده! 


دوباره رأفت دست تو قسمتم شده است

اگر چه دست زمين، پاي رفتنم را بست

دليكه در خطر افتاده است عاشق توست

شدند نفس و هوس با گناه من همدست

اگر چه بار گناهان گرفته بالم را

نگاه لطف تو من را رهاند از اين بن بست

بكش مرا به نگاهي، ببر مرا از خود

كه رفته قلب من از رأفت شما از دست

ز دست رفته ام اما به دست آمده ام

شبيه قطره تنها و لحظه ي پيوست



التماس دعا

خورشید بانو

سلام. ببخشید که مدتی به روز نکردم. دسترسی به اینترنت مقدور نبود. ضمن تسلیت شهادت پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع)، کریم اهل بیت و شهادت امام رئوف، حضرت علی ابن موسی الرضا(ع)، شعری به عقیله بنی هاشم، حضرت زینب تقدیم می کنم

 

خورشید بانو، یخ زدم، قدری نگاهم کن

جایی برایم بین آغوشت، فراهم کن

از اشکهایم چلچراغ ساده ای دارم

نالایقم اما چراغ بارگاهم کن

با زخم پای خردسالی خسته، همدردم

با مرهم دست نوازش، روبراهم کن

نیلوفرانه سر زدی برچوبه ی محمل

اما تو سروی، قامتت را تکیه گاهم کن

همرنگ با داغ شقایق چادری دارم

محشور من را با همین چادر سیاهم کن

 

 

حرفهايت

حرفهايت با دلم بازي مي كند

و تيله هاي شيشه اي

ر

       هـ

              ا

از ايوان گونه هايم

                      به حيات مي رسند

نيلوفرانه...

سلام

آخرين شعرم كه چند تا از دوستان خيلي وقته منتظرش هستن و مي دونن از كي درگير اين شعر بودم!

ايراد زياد داره ولي با همه اين ايرادهاش، خيلي دلنشينمه و خيلي دوستش دارم

مثل نيـــــــلــوفــر بپـــــاي عشق پيچيده دلم

سربـلنــدم مي كنــــد وقتيــكه بـــا او همدلم

من چرا مريــــــم نبــاشم يــا نبـــاشم آسيه؟

من چه كم دارم از آنها؟ از همان آب و گلم!!!

                  ***

از ازل شيطان گره زد روح من را بــا هوس...

نه! بدندان احتياجي نيست! حل شد مشكلم

عشق آمد! دست تدبيرش گره را پاره كرد

منطقش من را رهانـــــــــد از دورهاي باطلم

آتـــشي انداخت در جانم كه آبــــم مي كند

در خودم مي سوزم امــــا شب چراغ محفلم

هرچه دارم موهبت از عشق دارم، تــا ابـــــد

مثل نيــلـــوفر بـه پــاي عشق مي پيچد دلم


ان شالله

----------------

پ.ن: دعام كنيد كه نيلوفرانه ادامه بدم


سوگند

سلام. يه چند وقته خيلي كمكار شدم؛ مي دونم. اين چند وقته هم كه كلا دچار غيبت بودم. از دوستاني كه نگران شدند پوزش مي خوام.

اين شعر پر ايراد هم ثمره اين غيبت طولاني است! لطفا با نظراتتون به بهتر شدنش كمك كنيد.

سپاس


فانوس بي فروغم و سو سو نمي زنم

خاموش و سرد!!! با دل شب ، مو نمي زنم

سوگند مي خورم كه از اين پس بغير عشق

بر آستان هيچ كسي رو نمي زنم

مردم شبيه شانه دندان شكسته اند

اين شانه شكسته، به گيسو نمي زنم

ميناي چشمهاي تو دارايي من است

با كيميا كه دست به جادو نمي زنم

با اينكه بالهاي من آتش گرفته اند

دست طلب به بال پرستو نمي زنم

من با تو عهد مي كنم از اين به بعد عزيز

ديگر به پاي خلق تو زانو نمي زنم

یادگاری

سلام. این روزها انگار ذهن شاعرم گریخته و جاشو به چیزهای دیگه داده. دلم برای سرودن تنگ شده

اینم یکی از اشعار چند ماه قبل هست.

شعرم گرفت از شعرهایت رنگ آری
من از تو دارم باز هم یک یــــادگاری
هربیت را با یـــــــــاد پاکیهات گفتم
ایـــــوان اشعارم شده آیـیـنـه کاری
از بس نجابت داری و پاک است قلبت
عطر خدا در شعرهای توست جاری
حس می کنم مهرت دلم را زیر و رو کرد
وقتش شده در باغچه چیـــزی بکاری
گل می کند در قلب من چیزی شبیه...
هر اسم خوبی که تو بر آن می گذاری
پیوند خورد احساس من با لحظه هایت
تو تا ابد در لحظه هایم ماندگاری

شعرهای ناتمام...

می خواهم به روز کنم ولی چیزی ندارم

می خواهم شعر بگم ولی الهام ندارم

یه عالم شعر ناتمام دارم

مثل نیلوفر به پای عشق افتاده دلم

تا ید بیضایی او حل نماید مشکلم

خسته ام از منطق دلواپسیهای دلم

در تسلسل مانده ام، درگیر دوری باطلم

من چرا مریم نباشم یا نباشم آسیه؟

من چه کم دارم از آنها؟ من هم از آب و گلم!!...

بازم هست

دیگر نمی خواهم دلم مال کسی باشد

چشمم شبیه سایه دنبال کسی باشد

دیگه نمی خواهم دلم با بچه بازیهاش...

بازم هست

دلم گرفته خدا یا چقدر غمگینم...

همش تو سرم هجوم کلماته ولی به معنای واحدی نمی رسن

کجاست آن آسمان که دلش پر بود از واژه های نو که در کنار هم می ساخت شعری شیرین را

کنعان ببین من را! دیگر به من اقتدا نکن! دلم عدالت ندارد

برای دلم دعا کن شاید ...

میلاد دردانه ی امام رئوف(ع)مبارک

سلام

امروز میلاد آقای عزیزمون جواد الائمه (ع) است و حیفه که شعری نذارم

البته انشالله اهل بیت علیهم السلام می بخشند اگر این شعر میلادیه نیست!


می آیم از کویر به دریایتان اگر

آقا اجازه ام بدهی زائرت شوم

می خواهم از تلاطم دریای اشکهام

با شعر عاشقانه تری شاعرت شوم


اذن دخول شعر شما را سر اذان

پایین پای حضرت بانو گرفته ام

در خوابهای کودکی ام بوده اید و من

از ابتدا به لطف شما خو گرفته ام


می سوزد از نگاه تو جانم ولی چه باک

وقتی که در جوار تو ام شاد می شوم

آهنگری بیار! مقرنس کند مرا!

من هم شبیه پنجره فولاد می شوم


گاهی فقط کنار تو بودن ملاک نیست

ماری در آستین شما خانه کرده بود

شاید که عطر پونه ی رحمانی تنت

او را چنین مشوش و دیوانه کرده بود


ماری گزید... هلهله ای... تشنه ای و آه

این دشت کربلاست که تصویر می شود

اما بدون خواهر و بغض و رباب و اشک

در خانه ای که آه تو زنجیر می شود


دلهای شیعیان همه مشتاق کربلاست

اما کبوتر دل من جای دیگریست

یک کهکشان غزل، همه منظومه شهید

اما برای غربت تو شعر من گریست


التماس دعا از همه دوستان عزیز

راستی، عزیزی دارن عزیمت می کنند برای زیارت دردانه ی امام رضا(ع). انشالله سلام همه ما رو هم برسونن خدمت آقا

برای تو می نویسم ای بی منتها

این روزها چقدر می آزارمت!

و تو چه مهربانانه آغوش وا می کنی

و صدایم می زنی!

طنین صدایت را می شنوم

پس برای تو می نویسم و برای تو می سرایم

ای عشق

ای بی منتها...


می خواهم از دنیـــــــای بی تو ، دل بریدن را

وقتی مسیحایم تویی، از نــــــــــــو پــریـدن را

یک مشت گل هستم در این دنیای خاک آلود

آری! تمنــــــــــــا می کنم از نـــــــو دمیدن را

از سنگهـــــــــای کودکانه اعتراضی نیست!!

من دوست دارم با تو این سختی کشیدن را

روی زمین کاری نـــــــــدارم، خوب می دانی

محبوب من نزدیکتــــــــــــر کن فصل چیدن را

وقتی نگاهم می کنی، غم را نمی بــیـــــنم

در سایه ی چشم تو می خواهم، نـدیـدن را

حس می کنم هـر لحظه عطر چشمهایت را

آغـوش وا کن حس کنم طعم رسیــــــدن را


                                                            جبه داری

و باز هم من را ببخش!

امروز جمعه است و باز پرونده اعمال...

باز شرمندگی و عذر و بهانه!

اینم زمزمه ایست با مولا

با خدا...

من را ببخش! دست خودم نیست! بد شدم

از خـط قرمز تـــــــــــــــــو بنـاچــــــار رد شدم

روزی بـــدور زهره قمــــر بـــــــــــــوده ام ولی

حالا سیــــــــــــــاهچاله نشینی رصد شدم

من را ببخش! حال دلــم روبــــــــــراه نیست

در امتحان سخت تــو یـکضــــــــرب رد شدم

از بـــــــس دلم ورق ورق و پــــاره پــــاره بود

از بـــــایگانی دل تــــو مستـــــــــــــرد شدم

حس می کنم که راه پس پیش بسته است

زندانی حصـــــــــــــــــــــار خودم تا ابد شدم

حکم رهــایی دل محبــــــوس من تـــــویی!

من را ببخش! دست خودم نیست! بد شدم

                                                     جبه داری


شب زخمی...

تمام وجودم پر از یه حس ناشناخته است...

شبیه یه التهاب

این شعر شاید حرف دل من هم باشه...


در التهاب این شب زخمی،  از آسمان

نــاهید دلشـکـسـته مرو! تا سحر بمان


مهتاب ختم سوره ی کوثـر گرفته است

امن یـجیب خوانـده بــــــرای شفـایـتـان

از اشک زهره، خوشه پروین درست شد

خورشید گریه کرد و شد ایجاد کهکشان

دستی خبیث، روی تو را در خسوف برد


حالا هلال مانـــــده ز تــو یــــا قـد کمـان؟

 در چــاه رفته ماه تــــــو را گریه می کند

 با آه های ملتهب و اشک بی نشــــــان

 - این لحظه های غمزده باور نمی کنــند


 من زنده باشم و تو نباشی در این میان؟!!

                                                   جبه داری

حرمت

سلام

خیلی شرمنده ام از اینـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهمه تاخیر!! اما ببخشید دسترسی به رایانه نداشتم ، بعلاوه شاعر کوچولو مشغول سرودن یک شعر تازه بود و من منتظر بودم به محض اینکه از تنور در اومد، خدمت شما ارائه کنم!! البته بنده خدا خودش اقرار داره که به شدت جای کار داره و هنوز نقد نشده اما حالا شما ببخشید...

من موضوع شعرش رو خیلی دوست دارم و به عنوان اولین پست سال 89 که به فرموده آقای عزیزمون سال همت مضاعف و کار مضاعف هست،  به فال نیک می گیرم

دیگه پرحرفی من بسه!! شعر رو ملاحظه بفرمایید



می آمد از طواف کسی همتبار نور

برزانوی ادب مقابلش آرام می گرفت

شاگرد بود و در کنف حضرت جواد(ع)

نم نم از علم بی حد شان وام میگرفت

 

در راه خانه بود که گنجشک چشمهاش

بر دختری نشست و دلش را اسیر کرد

میسوخت از حرارت عشقی که بی درنگ

سرتاسر وجود جوان را کویر کرد

 

از بخت بد کنیزک همسایه بود او

یعنی هزار مرتبه در معرض گناه

شیطان شروع کرد: سراغش برو و خوب

تعریف کن حکایت این عشق و آن نگاه!!

 

با خود حساب کرد که: در شهر شهرتم

شاگردی از کلاس جودالائمه است

با این گناه من نبرم آبروی او...

یا نشنوم که حضرت آقا دلش شکست؟!!

 

شیطان دوباره دست بکار فریب شد:

یک نامه....؟ - نه!!  سربام و نگاه...؟  - نه!!

شاگردی از کلاس جوادالائمه ام

من آبروی او ببرم با گناه؟ نه!!

      ...

چندی گذشت از این قضیه تا جوان ما

از غصه حکایت عشقش مریض شد

با هیچ کس نگفت چگونه به یک نگاه

یکدل نه! صد دل عاشق روی کنیز شد

 

روزی امام و چند تن از همکلاسهاش

از خانه اش بنای عیادت گذاشتند

مادر دوید سوی عیادت کنندگان

با گریه گفت رفته ز کف هرچه داشتند

 

حال پسر خراب و دل مادرش کباب

برپیکر جوان٬ خبر از جان نمانده بود

میمرد و زنده می شد از این حالت پسر

مادر که پیرزنی صاف و ساده بود

 

آقایمان جواد ائمه که لب گشود

انگار خون تازه به رگهاش رخنه کرد

وقتی که گفت: جمعه به مهمانیم بیا

یکمرتبه ز بام تنش پرکشید درد!

 

آقا سپس به خانه همسایه رفت و زود

با یک کنیز از در خانه روانه شد

در باغ وعده گاه نشاندش به انتظار

باغی که در نگاه کنیز، آشیانه شد

 

جمعه رسید و چند تن از همکلاسها

همراه آن جوان به سر وعده آمدند

اما کسی نگفت در آن باغ با صفا

آن روز خاص جمعه برای چه آمدند!

 

تا اینکه با اشاره حضرت، کنیز زود

نوشیدنی به دست به مجلس قدم گذاشت

چشم جوان به چهره اش افتاد و بعد از آن

دیگر در آن میانه کسی را نمی شناخت!

 

لبخند روی چهره آقا نشسته بود

با خنده گفت: خطبه بخوانم؟ سکوت کرد

من جای تو صداق، همین باغ می کنم

این را امام گفت و جوان هم سکوت کرد

...

مجلس تمام شد که یکی با امام گفت

این التفات ویژه ی تان بی دلیل نیست

آقا عنایتی بنمایید و با همه

عنوان کنید ویژگی این جوان به چیست؟

 

آقا به رسم جود و سخای همیشگی

با حسرتی عجیب از این راز سرگشود

«او محض آبروی من از عشق خود گذشت

یعنی که او جواد فروشی نکرده بود»


(جوان مذکور، شاگرد امام جواد علیه السلام عبدالله بن سالم است)

                                                     ر.جبه داری

التماس دعا

حاج ابراهیم همت

امروز سالروز شهادت شهید همت هست.من هم آخرین شعر شاعر کوچولوی خودمون رو می گذارم براتون. انشالله که خوشتون بیاد

                                                   من مطمئن بودم خدا هم می پسندد...


دستی بجنبان ای نسیم صبحگاهی

خورشید پشت ابرها چشم انتظار است

این جمله را از نامه هایت میشنیدم

در نامه هایت همچنان عطر بهار است

 

من مطمئن بودم خدا هم می پسندد

از تو،  تمامت را خصوصا چشمهایت

از روز اول مال این دنیا نبودند

معصوم بودند احتمالا چشمهایت

 

گفتی که می خواهم نباشد برتنم سر

وقتی که مولایم سری بر تن ندارد

حالا تو هستی مستجاب الدعوه و من

در حسرت لبخند تو... گفتن ندارد!

 

دادم به تو در آخرین روز تــــولد

یک هدیه تا آن را بپوشانی به پایت

وقتی دعایت مستجاب است و سرت نیست

باید تو را بشناسم از جورابهایت!!

 

یک عید قربان باز شد چشمت به دنیا

یک عید قربان هم خدا قربانی ات کرد

شاید تو ابراهیم - اسماعیل هستی!

یا اینکه افتاده به نامت قرعه و بعد...

 

این حرفهای بین ما پایان ندارد

اما برای من شده یکجور عادت

با من چه کردی که دل من را ربودی؟

با من چه کردی حاج ابراهیم همت؟!

 

*  بند ها و پاره های این شعر با نگاهی به خاطرات همسر شهید، توسط خانم ر. جبه داری سروده شده

یک تذکر: دوست عزیزی گفت که کاش توی این اوضاع و احوال که خانواده بعضی شهدا موضعگیریهای خلاف راه شهیدشون دارند، روی این شعر مانور نمی دادی! حرفش درسته و انشالله که اونها هم به راه شهداشون رجعت کنند اما من این شعر رو گذاشتم تا همه بدونن خون انقلاب ،خون این شهداست، و خون این شهدا ، خون انقلابه!! و راه انقلاب راه امام و راه امام راه رهبریه عزیزه!! ما هنوز خون توی رگهای فرزندای شهدا رو مقدس می شماریم هرچند...


بهشت من

سلام. هفته وحدت هست و میلاد آقا رسول الله(صلی الله علیه و آله). اول خواستم شعری در این رابطه بگذارم اما شعری از شاعر کوچولو دم دستمه که خیلی زیباست و دوستش دارم هرچند به فراخور زمان دیگه زبان شعریش رو متحول کرده اما این باعث نمیشه من از این شعرش دست بکشم.نمی دونم قبلا توی وبلاگ گذاشتمش یا نه؟ ولی چون اون تازه از سفر مشهد برگشته این شعر رو به مناسبت حال و هوای اون می گذارم!! دوستان شاعر ببخشید اگه خاطرتون مکدر می شه!!

                                                             بوی بهش می دهد...

بــــــوی بهشت می دهد ضریح پاک بوالحسن                                     کرده احاطه این نگین، دست خدای ذوالمنن

جای به جای این حرم، حور و پری نشان شده                                   حور گرفتـــه در بغل، قبــــر غریب ذوالـوطن

روح الامین دو بـــــــال خود کرده دخیل درگهش                                    بارد از آسمان بر این صحن و سرا، مشک ختن

روی سیه به درگهش، سپیـــد همچو مه شود                                    ذره ستاره می شود به لطف شــــــاه انـجمن

شمیــم یوسف ار دهد دو دیده ی پدر شفـــا                                      چه دیــــــده ها دهـد شفــا رضا بدون پیرهن

رضــــــای مهربان من، فرشتــه خوی کن مرا                                       ربــــوده از کف دلـــم، خاتـــم ملک، اهرمن

به درگه دلم بزن مهر محبت خودت

که بعد از این ره نبرد، اهرمنی به قلب من

 

 

التماس دعا

دستهای خالی

بعد از کلی چونه زدن با شاعر کوچولو بالاخره یه شعر بهم داد!! می گفت دچار"سکوت شاعرانه شده" حالا چی هست رو نمی دونم ولی شاعر ما که حسابی بهم ریخته!!!!

این شعرش رو هم نمی خواست بده، می گفت ایراد داره ولی من پیله شدم و ازش گرفتم!! حالا شمه نظر بدید که چطوره!!!

                                  حالا که دست خالی من رو شده بیا...

 

من از هجوم واژه پریشان و مضطرب

 یک مصرع جدید به ذهنم نمی رسد

خشکیده است ابر غزلبار شعر من                 

بر این زمین تشته نمی هم نمی رسد

 

از شعرها فرشته ی الهام من پرید                  

انگار مدتی است دل از من بریده است

می ترسم از پریدن بی بازگشت او                 

یا بشنوم که دور مرا خط کشیده است

 

طبع لطیف کودک تخسی شد و دوید               

 یا یک ستاره شد به دل آسمان نشست

وقتی که رفت دست برایم تکان نداد                

وقتی که رفت دفتر شعر مرا نبست

 

اینجا من و سکوت غزلهای نا تمام                 

بی صنعت کنایه و ایهام مانده ایم

شش ماه می شود که در این کوره شعرها        

در انتظار یک کلمه، شعر خوانده ایم

 

حالا که دست خالی من رو شده بیا                 

 لطفی به این کویر دل پر سراب کن

یک آرزو برای دلم بیشتر نماند                    

من را برای شعر خودت انتخاب کن

 

براش آرزوی آرامش و یک عالمه شعر می کنم

التماس دعا

نیمه طنز...

نمی دونم چند سال پیش سروده شده ولی بتازگی دست من رسیده!! از شعرهای قدیمی شاعر کوچولوست که حتی یکسری اشکالات هم داشت که خواست درستش کنه من نذاشتم!! گفتم بابا بذار به قول امروزیها اورژینال باشه!!(من هم از این کلمه ها بلدم....خوشتون اومد!!)فقط اشکالات خیلی تابلوش رو برطرف کرد و من هم زحمت می کشم و می ذارمش تو وبلاگ

خوب این هم شعر نیمه طنز حضرت شاعر!!(یکم کلاس واسه رفیقمون بدک نیست)

سلام ای دوست! ای یار قدیمی       منم آن یار دیرین صمیمی!!

منم آن یار زیبا و خوش اندام            که می خوانم تو را هر روز با نام 

به زیبایی من شک نیست آری!       به این علت مرا در دست داری

و شاید بهر بوی پیکر من                همین بوی چو عود و عنبر من

ولی از هرجهت تو بهترینی             که من را یک به یک برمی گزینی

سرم از آتش عشق تو گرم است     از این آتش دل من نرم نرم است

عروس حجله عشاق هستم          من از عشق شما مجنون و مستم

تو من را دوست داری خوب دانم      که بوسه می زنی بر جسم و جانم

مرا هر روز در آغوش گیری             بجز بوئیدنم کاری نداری

نمی دانم! تو فهمیدی که هستم؟   وجودی نازنین اینسان چه هستم؟

یکی گوید مرا بر قلب دردم             یکی گوید دوای هرچه دردم

یکی گوید که بر ششها شرورم       یکی گوید که برهان غرورم

یکی گوید که تفریحیست سالم       یکی گوید که ترکش هست لازم

یکی گوید کنم دندانتان زرد             یکی گوید بسازم قلب پر درد

ولی من هرچه هستم درد سازم     رخ زیبایتان را زرد سازم

خودم نام خودم گویم به یکبار          که این زیبای تنها هست "سیگار"

علامت سئوال

و من                                             

شبیه یک علامت سئوال

دست حیرت بالا برده ام

کجاست آنکه مرا یاری دهد؟

 

مثل آب

شنیده ام که آب از شرم روز نبرد که نتوانست فرزند حیدر علیه السلام را سیراب گرداند ، زائر همیشگی بارگاه و قبرش شده است...

شنیده ام بارها از زیارتش جلوگیری بعمل آورده اند اما باز  راه خویش یافته و بازگشته است...

شنیده ام خیسی قدم های آب بر درگاه حرم حس می شود...

شنیدم ام آب آنچنان دلداه ی عباس علی علیه السللام شده که از رسوایی این دلدادگی باکی ندارد و از در خانه اش جای دیگر را نمی گزیند...

 تصویر طواف آب برگرد حرم ساقی تشنه لبان کربلا؛ عبس بن علی(ع)

کاشکی من پاک بودم، مثل آب 

                           عاشقی بی باک بودم، مثل آب

کاشکی فریاد می شد عشق من  

                          گر به زیر خاک بودم، مثل آب

کاش بر درگاه ماه هاشمی          

                         قطره ای غمناک بودم، مثل آب

ذره ذره کاش باران می شدم        

                         گریه ی افلاک بودم، مثل آب

چشم من می گفت: کاش از غصه اش   

                           تا ابد نمناک بودم، مثل آب

کاش بر درگاه خود راهم دهد       

                        کاشکی من پاک بودم مثل آب

                                                                شاعرکوچولو                                    

 

انشالله عزاداریهای همه پیشاپیش مقبول درگاه حق بیافته

ما رو هم وسط سینه زنیهاتون و کنار اشکاهی پاکتون به یاد بیارید

 که انشالله شامل شفاعت مولاقرار گیریم

التماس دعا یا علی علیه السلام

شب جمعه

سلام. چند وقتیه که شاعر کوچولو یکم حس و حالش عوض شده

و حالا که کار جدیدشو داده بهم دیدم که انگار انقلاب کرده......

اصلا زبان شعرش عوض شده.البته شاعر کوچولو هنوز هم

همون جور فکر می کنه و دوست داره شعر بگه. چند روز پیش

که یک نفر خیلی از شاعر کوچولو خواسته بود که فضای مذهبی

شعرش رو بهم بریزه٬ اون این شعر رو گفت:

من از تبار شعر و غزلواره نیستم      

جز در خیال شعر تو آواره نیستم

من آمدم که شعر بگویم برای تو        

از من غزل مخواه که اینکاره نیستم

حالا شعر شاعر خودمونو بهتون تقدیم می کنم

(راستی شاعر کوچولو ازم خواسته که از استادش تشکر کنم

من هم از ایشون سپاسگزارم)

 

شب جمعه پس از دعای کميل                    

دل من پر شد از هوای کميل           

 

فکرکردم که کاش من بودم                      

رو بروی امام، جای کميل               

 

کاش مولا برای من می خواند         

ابتدا تا به انتهای کمیل           

 

خسته بودم ، ربود خواب مرا          

خواب ديدم کنار پای کميل-              

 

  پشت مولا نشسته ام برخاک                    

گفت بسم الله...، ابتدای کميل            

 

جمله ها را يکی يکی می خواند                

اشک مولا و های های کميل           

 

گونه شد کهکشان راه خدا                        

با طلوع ستاره های کمیل               

 

خشک شد شب؛ سپيده سر زده بود            

 و نشد خشک، اشکهای کميل             

 

مثل آیینه ای درخشان شد                        

صورت و اشک پر بهای کمیل        

 

درک خورشید کار هر کس نیست              

هست آیینه، کیمیای کمیل               

 

            

 

 التماس دعا

در پناه حق

یا علی(علیه السلام)

كلامي با امير كلام

گفتگوي بداهه ايست با مولا. ايرادات شاعرانه زياد دارد!

حرفي بزن سكوت نكن! از خودت بدان

دل ميكنم به يمن قدوم تو از بدان

شرمنده ام كن و به غزلها شعف بده

اين شعرهاي خسته من را ز خود مران

آقا نگاه كن كه يتيم است شعر من

امشب بيا و پيش يتيم سخن بمان

خرما و نان به دست خودت لقمه اي بده

تا جان بيگرد اين نفس خسته ام از آن

آقا از اين به بعد قسم مي خورم كه شعر

كوفه نباشد و نكنم باز خسته تان

آقا قسم به حرفهاي خودت اي امير عشق

تركم نكن كه صبر ندارد دلم بر آن

مولا سخن بگو به زبان غزل برام...

حرفي بزن سكوت نكن از خودت بدان