رویا

سلام

می دونم رسم شعرا بر این نیست که آخرین شعرشونو بذارن تو وبلاگشون ولی چه کنیم دیگه! ما رسم هیچ چیز رو درست به جا نیاوردیم، اینم روش!



مثل رویای تازه ای شده ام ، با تو بودن شدست تقدیرم

ابن سیرین من خوش آمده‌ای، میکنی عاشقانه تعبیرم

تو برایم ترانه می‌خوانی مثل وقتی برای جنگلها...

من برای شنیدن باران چتر روی سرم نمیگیرم

ساحل! آغوش باز کن بر من! موج پر التهاب غمگینم

همه از دیدنم چنین دلشاد، من ولیکن چقدر دلگیرم

تبرت را بگیر کاری کن تو که از نسل آسمان هستی

تو که همسایه پرستوها من بت سنگی زمین گیرم

نسل اشعار عاشقانه من قطع می‌شد اگر که چشمانت...

آینه آینه مرا دیدی میکنی عاشقانه تکثیرم

گم شده

سر برگرداندم دیدم نیست! گفتم خوب عیبی ندارد، باز شیطنتنش گل کرده! کمی دیگر برمیگردد. با اینحال دلم راضی نشد بنشینم و منتظر بمانم تابرگردد! گشتم! تمامی صف ها را! هرکجا که فکر میکردم رفته باشد. همه جاراگشتم. همه جارا! کم کم وقت نماز میشد و هنوز پیدایش نکرده بودم؛ به همه خادمهای صحن سپرده بودم«دختر بچه ای حدودا 3 ساله، شلوار صورتی، پیرهن سفید...»

یکی میگفت اینجا دیدمش! آنیکی میگفت آنجا دیدمش! به همه جا سرزدم! بیشتر نگران اوبودم که ترسیده!

بالاخره خونسردیم را هم از دست دادم! تپش قلبم به شدت بالا رفته بود! به نفس نفس افتاده بود! بغضم را رها کردم و گریستم و میان گریه هایم صدایش می زدم! از جلوی ضریح که رد می شدم سلامی می کردم و دخترم را از خانم مطالبه!

ناگهان پسر بچه ای گفت: دم درب ساعت یه بچه رو نگه داشتن. اون نیست؟

امیدوارانه رفتم! آرام و بیخیال نشسته بود روی زمین!نه نگران بود نه بغض آلود! مطمئن بود پیدایش می کنم

در آغوش فشردمش! اصلا نتوانستم دعوایش کنم! فقط بوسیدمش، بوییدمش، لمسش کردم

مثل همیشه داشتم به حکمت اتفاقها می اندیشیدم و اینکه خدا می خواست چه چیز را نشانم بدهد!

یادم آمد که خدا از مادر مهربانتر است و امام، از مادر به کودوکش، به ما مشتاقتر! پس چگونه می شود وقتی ما گم شده ایم، امام بنشیدند تا ما برگردیم؟

چگونه دلش تاب می آورد؟ مگر می شود؟ نه! هرگز! هرگز امام مهربان، ما را رها نمی کند! حتی اگر بی توجه به او و دستانش، گم شده باشیم

حتی اگر بیخیاااااااااااااااااااااااااااال زیر درب ساعت نشسته باشیم

نمی شود! رهایمان نمی کند

تنها باید مطمئن باشیم که امام، پیدایمان خواهد کرد

دیدنی است

سلام

نمی دانم چه باید نوشت در شب مبلاد کسی که انس و ملک در وصفش یارای نوشتن ندارند و توان وصف قطره ای از دریای کرامتش! پس به زبان شعر پناه می برم تا نمی از حال درونی ام را بیان دارم هرچند آنقدر شاعرانگی ام ایراد دارد که حرفهایم میان ضعفم گم شده اند. برمن ببخشید این دست و پا شکسته را

زن هست و درد هست و  طوافی که دیدنی است

دیوار سنگی است و شکافی که دیدنی است

این زن چه دیده است که اینگونه بی درنگ

دل می بُرد ز حجر و مطافی* که دیدنی است

گم شد تمام پیکر او زیر نور و بعد...

آیینه مشعشع و صافی که دیدنی است

رو می شود ، خدا به زمین هدیه می دهد

این حیدر ابن عبد منافی که دیدنی است

سر تا به پا خدا شود آیینه خداست

این حرف نیست حرف گزافی که دیدنی است

آری میان دیدن و خواندن تفاوت است

آری بس است حرف اضافی که دیدنی است

-----------

* حجر= فضایی است میان کعبه و دیواری نیم‌دایره به عرض حدود ۱۰ متر که از رکن عراقی تا رکن شامی را شامل می‌شود.از آنجا که حجر اسماعیل داخل در مطاف است، می‌تواند نشانه‌ای بر بزرگی آن باشد. در اصل، حجراسماعیل جزئی از کعبه است.

و مطاف، محل طواف

پ ن: خیلی شعرم ایراد داشت میدونم ولی روم نشد بازم دست خالی باشم

تندیس

گلی بدستش افتاده بود! عاشقانه برای تبدیلش به آنچه سزاوارش بود، توان گذاشت

تندیس تقریبا شکل اصلی خود را گرفته بود و زیبایی اش کم کم داشت نمایان می شد که ناگهان...

تکه شیشه ای که در اعماق گل پنهان شده بود، شکافت دستان عاشق  هنرمند را

دستانش به شدت می سوخت و قلبش بیشتر

اما فهمید که باید اول ناخالصیها را می زدود

تندیس، فرو ریخت!

نابود شد!

اما هنرمند عاشق از ساختن تندیس زیبایی که میخواهد شاهکار عمرش باشد، ناامید نیست

اینبار وضو ساخت، بسم الله گفت و نذری کرد

امید که زحماتش به ثمر بنشیند

-----

پ ن1: دشمن قسم خورده داریم! راه نفوذش تنها ناخالصی درون ماست! بهوش باشیم و بکوشیم

پ ن2: امید که لب کلام، بین تماثیل گم نشده باشد. اگر چنین است بی خبرم نگذارید

پناه می برم به تو

هی روزگار می گذرد و

                          می گذرد و

                                      می گذرد

و تو می بینی و

                 می بینی و

                                می بینی

هی آشنا می شوی با آدمها و هی تعجب می کنی و هی به خدا پناه می بری

شاید حکمت این فراز و نشیبهای روزگار همین باشد که هی به خدا پناه ببریم

اعوذ بالله من نفسی و اعوذ بالله من همزات الشیاطین

آينه

همه جور خودفريبي ديده بودم جز اين مدلش را! همه بديهاي خودشان را انكار مي كنند، اين يكي خوبيهايش را! نه كه تواضع كند ها! نه! كاملا معتقد است به آنچه  مي گويد! روز و شب غصه مي خورد كه « من خيلي آدم بيخيالي هستم» اما مگر مي شود بيخيال بود و از بيخيال بودن غصه خورد؟ 

آدم بي خيال، بيخيال تر اين است كه بيانديشد اين نيانديشيدنهايش از سر بيخيالي است

فكر مي كنيد چه مي شود كه يكي بديهاي خودش را كتمان مي كند و يكي خوبيهايش را! چه مي شود كه ما انسانها آينه بدست نمي گيريم يا آينه هايمان كوژي و كاوي دارد؟!



پ.ن: دعايت مي كنم اي مهربان، كه مهربانترين، آينه وار، خودت را به خودت بشناساند، كه تو اصلا شبيه به آنچه مي گويي، نيستي



شب اول نبودنت

درد

درد

درد

قوت غالبت شده بود! آنقدر عاشقانه درد را هديه خدا مي ديدي، و آنقدر عاشقانه مي خنديدي كه كسي باور نمي كرد اينقدر درد داشته باشي!

لبخند شيرين كه روي مهـ رويـ ت مي نشست، شيرين تر مي شد

دلم براي دست نوازشت تنگ شده

حيفت بود با آنهمه صبر، با آنهمه گذشت، با آنهمه ضربه فني كردن روزگار، يك روز معمولي پر بكشي

خدا برايت خواست!!!! ليلة الرغائب شد شب اول نبودنت و شب اول بودنت!

و حالا من، شايد 21 شهريور يادم برود، اما هرگز يادم نمي رود كه ليلة الرغائب، شب پركشيدنت بود




پ.ن: شادي روح پدر ها و مادر هاي هميشه حاضر به ظاهر غائب«اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم»

اقبال و ادبار

گفت: دژ همت و پشتكارت ترك برداشته! چه مي كني؟

گفتم: قبول داري اقبال و ادبار قلب را؟

گفت: قبول؛ اما اگر دكتر حسابي مي خواست حساب اقبال و ادبار قلبش را بكند، حسابي مي شد؟



كمي شاعرانگي

اين روزها كمي شاعرانگي مهمانم شده. اما نمي دانم چقدر ميزبان خوبي بوده ام برايش

تقديم به تپش قلب هستي

چه مي كشد دل من، لحظه‌ي بدون شما

چقدر زرد شده سبزه‌ي بدون شما

خدا بخير كند روزهاي فاصله را

قيامت است زمين لرزه‌ ي بدون شما

----------------------------------------

شنيده ام دل پروانه تنگ تر شده است

غزال خانه نشين، سخت در به در شده است

بگو به يوسف مصري كه زود برگردد

پيمبر دل ما نيز، بي پسر شده است




شيلا

از ديدن آرايش زنان، متعجب شده بود! مي گفت در آمريكا و اروپا، هيچ زني كه قصد روسپي گري نداشته باشد، ذره اي آرايش نمي كند. صورت خودش ذره اي آرايش نداشت اما آراسته و زيبا بود. نمي توانست روسري حريرش را روي سرش محكم كند چون دخترش مدام"MUM MUM"  ميكرد و روسري و مانتوي گشادش را مي كشيد. از حجابش نمي توانستي باور كني كه همه عمرش را در قلب آمريكا گذرانده است!

جالبترش مي داني چه بود؟ كارشناسي ارشد داشت اما با كمال ميل، براي پرورش دخترانش در خانه مانده بود و خانه داري مي كرد. هرگز از او نشنيدم كه از اين كار پشيمان باشد.

مانده بودم مسلمان منم يا شيلا كه در قلب آمريكا، اينچنين محجوب بود

--------------------

پ. ن: امروز 4 سال و 4 روز از اولين پست وبلاگم مي گذرد

حرف آخر مادر، ابتداي روح الله است

چه جشني است امروز. چه حالي دارند اهل آسمان!

امروز ميلاد بانويي است كه آسمان طرح چهره اش را مشق مي كند با كهكشان هايش و زمين عطر وجودش را در خوشبوترين گلها بيادگار ميگيرد.

امروز ميلاد مادر هستي است. امروز ميلاد مادر من است. مادرم روزت مبارك

حرف آخر نام مادر، ابتداي روح الله است. روح الله‌ي كه آزادگي را به عصر اسارت مدرن باز گرداند و استمرار ولايت رسول الله را به ملل استعمار زده هديه كرد. و چه زيبا روز ميلاد مادر هستي را روز مادر نام نهاد و زنان را از بي هويتي رهايي بخشيد كه زهرا(س) يك نام نيست! زهرا(س) علت العلل آفرينش است و مگر مي شود يه زن علت العلل آفرينش باشد و به زن بودن خويش فخر نكني.

من افتخار مي كنم كه زن هستم! زن هستم، والاتر از همه مردانگي ها.

زن هستم و لباس مقدس مادرم را به تن دارم. لباسي كه يقينا آسمانيان را به حسرت واداشته است.

زن هستم و هرگز آرزوي مرد بودن ندارم

زن هستم و مقتداي من عصمت مادر من است

خداوندا من را ياري كن تا بتوانم ذره اي از انوار مادر را متجلي سازم

خداوندا مرا در فاطمي بودن ياري بخش

خداوندا ارواح پاك همه مادران فاطمي را در پناه رحمت خويش قرار ده

خدايا دوستت دارم. 

---------

پ.ن: دوستان هديه روز مادر براي مادر هستي را، 70 سوره قدر و يك حديث كسا قرار داده اند. قرار است تا امشب هدايايمان را تقديم مادر كنيم.