عزای عمومی


یعنی کسی هست نداند چرا عزا دارم؟ توضیح لازم است؟

غم مردم سوریه را بخوریم که جان و مال و ناموسشان به جرم شیعه بود حلال شده یا غم شیعیان میانمار را که تنهاشان زنده زنده سلاخی میشود!

یا غم شیعیان بحرین را که در مظلومیت و خفقانی عجیب، جان می دهند و کسی نیست حتی برایشان اشک بریزد!

یا برای عزت و غرور ملی ام عزاداری کنم که بخاطر لقمه ای نان چرب تر، به یغما رفت!

بابا اینبار با شما درد دل نمی کنم. بیم دارم اینهمه غم، قلب نازنینت را ...

ولی نگران قلب مولای غریبم هستم. نگران قلب مولایم سید علی هستم این روزها

دیروز برای آرامشش ختم صلوات گرفتم

چه می کشی مولای من این روزها. فدای دل نازننینت آقا جان

فدای صبرت مولای من

لب از لب باز کن تا بدانیم تکلیفمان چیست

ما را اهل خواهی یافت ان شالله آقا جان

بگو آقا جان. بیش از این تحمل سکوت ندارم. بگو چه کنیم؟

برای فاطمه

فاطمه برای تو می نویسم

برای تویی که این روزها از ترس آنکه بیشتر از این جزوات و کتابهایم را از توی دهنت در نیاورم، مجبورم روی تاقچه درس بخوانم

تا هم حواسم به سینه خیز ها و حرکات تو باشد هم از دسترست در امان باشم

اما من هر بار که نگاهم می کنی، به تو می خندم

هر بار که کتابم را پاره کردی، با لبخند تکه هایش را از دهانت در آوردم و فقط نگران سلامتی ات بودم

هر بار که سراغم آمدی، مهربانانه در آغوشت گرفتم و غر نزدم

یادت باشد دخترم

وقتی پیر شدم،

وقتی بد خلق شدم

وقتی غرغرو شدم

با لبخند، آرامم کن

بی هوی

این روزها

دلم عجیـــــــــــــــــب

هوای کسانی را می کند

که بی هوی

دوستم دارند

خاطره! بودن یا نبودن

از بعد از نماز صبح کارها شروع می شود

بیدار کردن دخترکم

مرتب کردن لباسهایش

بستن و مرتب کردن موهایش

آماده کردن میان وعده و قاچ کردن میوه

لقمه لقمه صبحانه دادن

وقتی خودم خسته ام از شبی که چندین بار بیدار شده ام بابت رسیدگی به خواهر کوچکش

ولی کوشش می کنم ذره ای ناراحتی در چهره ام نباشد تا کودکم با آرامش به مدرسه برود

امروز می اندیشیدم که آیا اصلا خاطره ای در ذهنش باقی می ماند از این روزها؟

شاید نه!

اما همینکه خاطره بدی در ذهنش، و زخمی بر روحش نماند، برای من بزرگترین نتیجه است

نیست؟


یه خاطره ی بی ربط

سلام. امروز دحو الارضه و روزه اش به غایت مستحب؛ اما من بخاطر شیر دهی، محروم از این فیض عظیم.

مطلبی که می خوام بنویسم ربطی به دحو الارض و اینها نداره ولی هوس کردم بنویسمش! شاید برای دخترهام!

دوم راهنمایی بودیم به نظرم. ز اونجایی که ما بخاطر تراکم کار سرویس مدرسه، ساعت 6:30 سوار می شدیم و ساعت7 مدرسه بودیم، یه ساعتی تا زنگ، وقت داشتیم.

اون روز با هم مسابقه دو دادیم. چقدر دویدیم، خدا عالمه. بعدشم مثل این از قحطی در رفته ها، سر گذاشتیم به شیر آب و هورت هورت...

زنگ خورد و ما به جای کلاس رفتیم نماز خونه! آخه ایام تولد امیرالمؤمنین بود. جشن بود و شیرینی و میوه و در آخر هم ساندویچ که نذر یکی از معلمها بود

یادمه مسابقه بهترین جمله در مورد امیرالمومنین بود و من دوتا نوشتم. یکی برای خودم، یکی بنام دوستم.

دوستم برنده شدو چشم من همیشه دنبال هدیه اش بود!

اون روز کلاسهامون خیلی کوتاه شد و خیلی زود رفتیم خونه.

عصری مامان داشت سالاد درست می کرد که رفتم کنارشو یه خیار حلقه شده گذاشتم تو دهنم که مامان گفت: مگه تو روزه نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اوه! راست می گفت! من صبح سحری خورده بودم که روزه بگیرم!

خیارو بیرون انداختمو سریع رفتم تو اتاق! اصلا هم به روی مبارک نیاوردم که ...



نمی شه الانم از اون روزه ها بگیرم؟؟؟؟

کوتاهی ناخواسته

تقصیر من نیست محدثه

تقصیر من نیست که تو گاهی اصلا شبیه 5 ساله ها نیستی. 

گاهی جای خواهر نداشته ام، چنان به من مهربانی می کنی، چنان هوایم را داری، چنان ترو خشکم می کنی که یادم می رود 5 سال بیشتر نداری

یادم می رود هنوز در 7 سال اول زندگی ات به سر می بری و باید پادشاهی کنی

بعد که تو می خواهی کودکی کنی، جا می خورم! شاید توقع ندارم! نمی دانم

توقعم از تو بالا می رود و تو، آرامشت را از دست می دهی و من می مانم که چه شد محدثه ام یکهو اینطوری شد

نباید یادم برود

نباید یادم برود تو با همه بزرگی هایت، هنوز در دوران سلطنتت به سر می بری

نباید یادم برود فقط 5 سال داری

نباید یادم برود

خدایا کمکم کن

نا دانسته خیلی به کودکم آزار رساندم. خدایا من را بخاطر همه اشتباهاتم ببخش و خودت اشتباهاتم را جبران کن. نگذار نادانی هایم، زخمی بزند به روح لطیف دخترک مهربانی که خودت امانت داده ای. 

روز و شب بابت خوبیهایی که در نهاد دخترکم نهادی، سپاسگزاری ات می کنم

الحمدلله علی کل نعمة

کودکان آسیب پذیر

بنر، بلفی لیلی بیت، باخانمان، همه اینها کارتن های زمان بچگی ما هستند که الان شبکه نمایش زحمت بازپخش آنها را می کشه

نشسته بودم و بنر نگاه می کردم و محدثه هم که ذوق داره کارتنهای زمان بچگیهای منو نگاه کنه، داشت نگاه می کرد. 

یک لحظه حس کردم مضطرب شده. گفتم مامان چی شده؟ 

یهو دوید آمد توی بغل من، سرش را گذاشت روی دستهام و بلند بلند گریه کرد

- مامااااااااااااااااان! عمو جغد شاخدار رو با تیر زدن. عمو جغد شاخدار کشته شد!

سریع تلویزیون را خاموش کردم.

آستینم از اشکهاش خیس خیس شده بود

چقدر حساسن این بچه ها و ما چقدر بی دقتیم

این کارتنها اینقدر روی روح بچه ها اثر می ذارن و ما راحت می ذاریم به تنهایی نگاه کنن

اینقدر گریه کرد تا آروم شد و گفت: حالا تلویزیون رو روشن کن مامان

امیدوارم همیشه بتونم فرزندم رو آروم کنم. یه روز دیگه کودکی نیست. بزرگ می شه اما باز هم می دونم آغوش مادر، جاییه که آرومش می کنه

و چقدر خوشحالم که اولین بچه ام، یه دختره پر احساسه و من چقدر خوشبختم

الحمدلله علی کل نعمه

----------------------------------

یکی برایم نکته ای نوشت که دیدم چه زاویه دید قشنگی داشت و من غفلت کردم

دختر من از یک تصویر اینگونه بی تاب می شود، چه کشیده دختر بچه ای که بابایش را بی سر...

علی لعنت الله علی القوم الظالمین


دلتنگی

گفت: چقدر وقته مادرتو از دست دادی؟

- 11 ساله

- خوب پس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عادت کردی دیگه!

لبخند تلخی زدم.

هیچ کس نمی داند هر روز به اعمالم می اندیشم که چقدر شبیه او شده. چقدر از او بهتر شده، چقدر برایش خوب شده، و فکر می کنم که چقدر دلم برایش تنگ شده

هر بار که جلوی آینه می ایستم، خاطرات کودکی ام مرور می شود

چادرم را که سر می کنم...

این روزها دلم برای خاکش هم بی اندازه تنگ شده

اگر حرم بانو نبود، دق می کردم

صدا و سیما و برنامه طنز

شبکه 4 برنامه ای در رابطه با طنز گذاشته. سوال پیامکی قرار داده که به نظر شما علت مشکلات طنز چیه؟

1. ناتوانی طنز پردازان از ساخت مضمون

2. عدم آشنایی مردم با ادبیات طنز

3. کم تحکلی سران قدرت!

از اون سوالهاییه که جوری طراحی شده که یه گزینه خاص رای بیاره

بعد جواب جالب تره. می گه گزینه 1، 0%!!!! حالا من به همین گزینه رای دادم ها!!!!!

خداوکیلی برنامه خنده بازار، جز مسخره کردن مضمون دیگه ای داره؟ این اوج بی مضمونی نیست؟

خوشبختی

به خودم می بالم وقتی صدای شکستن خودم را می شنوم اما می گذارم دیگران بیاندیشند، سکه های خوشبختی ام را می شمارم!

اولین شب آرامش

کم یادم می آید که 21 شهریور پر کشیدی

بیشتر شام میلاد باقرالعلوم علیه السلام را بیاد دارم که لیلة الرغائب بود و اولین شب آرامش تو

---------------------------

ده سال بی مادر مهربانم گذشت

راست می گفت. من خدا را دارم که بیشتر از او دوستم دارد. اما با دل تنگم چه کنم؟

با آغوشش که دیگر نیست

با صدایش که نمی شنوم

چه کنم با دل تنها؟

چه کنم با دل تنگ؟...

شادی روح پدرها و مادرهای به ابدیت پیوسته، اللهم صل علی محمد و آل محمد 

مرگ

به مرگت که راضی می شوی، همه چیز انگار درست می شود!

فقط لازم است بمیری پیش از آنکه بمیرانندت!

------------------------------------------

بعد نوشت: مهربانیهای خدا انتها ندارد!

مدیریت بحران

بحران زده که می شوی، مثل دریانوردان طوفان زده باش

وقتی می بینی باد افتاده توی بادبان و کشتی ات دارد دیوانه وار دور خودش می چرخد؛

دکل را نشکن!

بادبان را ببند!

برای پدر

نام خانوادگی نشانه است.

تمام هویتم زیر چتر وجود تو معنا میشود.

دوستت دارم پدر

روزت مبارک

------------------------------------

نمی دانی چقدر به خودم میبالم که فرزند چون تویی هستم. بزرگ، با صلابت، مهربان و مهمتر از همه،‌باایمان.

اگر حب اهل بیت را از شیر مادر داریم، ولایت پذیریمان را مدیون حضور تو ایم.

همان موقع که به امر ولی، در عنفوان جوانی،‌دل از دنیا بریدی و به ستیز پلیدیها رفتی.

همان موقع که دیدن روی امام خمینی از قاب تصویر هم،‌اشک را مهمان چشمهایت میکرد.

همان موقع که...

اصلا  پذیرش ولایت تو، ولایت مداری را به ما یاد داد. وقتی به خانه می آمدی و به تقلید از مادر، گرد وجودت پروانه می شدیم، گردش بر مدار ولایت را یاد گرفتیم.

وقتی شور و شوقت را برای جانبازی در حریم ولایت دیدیم،‌ مشتاق شهادت شدیم

چرا راه دور می روم!‍ هرچه از نیکی ها اجازه یافتند بر قلب و جانم بنشینند، اثر نان حلالی بود که تو در سفره گذاشتی

بابای خوبم،‌تا ابد مدیون تو ام و تا ابد دوستت دارم

حلالم کن که بی حلت تو، خیری در من نیست

آدمها

بعضی آدمها خیلی خوبند، خیلی هم لطیفند، خیلی هم بدرد بخورند، مثل سیب
بعضی آدمها خیلی خوبند، خیلی خیلی هم بدرد بخورند. ولی غیر قابل نفوذند. مثل آناناس!
بعضی آدمها خیلی خوبند. خیلی خیلی خیلی هم بدرد بخورند فقط اگر بی ملاحظه نزدیکشان شوی، گزیده می شوی. مثل گزنه
آن انسانهای لطیف بدرد بخور را راحت می توانی در دست بگیری و باهاشان رابطه برقرار کنی و ازشان استفاده کنی. هر وقت دلت خواست
اما وقتی که زخم خورده ای، وقتی جگرت را پاره پاره کرده اند، وقتی دشنه های آگاه و نا خودآگاه مردم زخم و زیلی ات کرده، باید بروی سراغ کسی که بتواند نفوذ کند در آن آدمهای خیلی خوب غیر قابل نفوذ! تا کمپوت شیرین شده شان را به خوردت بدهد و جای زخمت خوب بشود.
اما بعضی وقتها که مفصل ارتباطاتت آب آورده و داری از درد می پیچی به خودت، باید شلاق گزنده گزنه ها را تحمل کنی تا رماتیسم روحی ات خوب شود.

برای اینکه رفتار آدمها اذیتمان نکند، برای اینکه بهتر بتوانیم با آنها ارتباط بقرار کنیم، حواسمان باشد که خودمان در کدام موقعیتیم و فرد در کدام موقعیت.

از آناناس، توقع سیب بودن نداشته باشیم و از گزنه نیز هم!!!

گاهی خودم

گاهی وقتها  گنجشک کوچکی می شوم و در پناه درخت تنومندی جای می گیرم.

گاه بلبلی هستم و برشاخسار، آواز زندگی سر میدهم.

گاهی چون آهویی و در دشت و دمن جست و خیز میکنم.

گاهی مثل ماهیها ، برخلاف آب، شنا میکنم و خود را به سینه موجها میزنم و گاه در پس سنگها پناه میگیرم

گاهی شبیه سنجاقکی  خودم را به دست باد میسپارم.

و گاهی...

گاهی  ماده شیری  هستم و چنگ و دندان نشان میدهم به کسی که قلمرو زندگی ام را به سخره بگیرد

آنکه می اندیشد با غرشش، پرهای تن گنجشک کوچولو می ریزد، خبر ندارد که ماده شیری را به جنگ وامیدارد!

سال نو مبارک

سلام. سال نو مبارک. ان شالله که در سایه عنایات الهی، سال خوبی داشته باشید.

امسال آقا کلی وظیفه گذاشتند روی دوشمان. به نظرم اما ساده تر از سال قبل است. لااقل می دانم امام از من چه می خواهد.

امسال باید بزنیم توی کار تولید ایرانی و خرید کالای ایرانی.

آقا جان اطاعت امر! به روی چشم. هر چند از قبل هم که فرموده بودید، ما اطاعت امر می کردیم اما حالا فریضه کرده اید بر ما و ما با جان و دل اطاعت می کنیم.

این روزها خیلی بحث کردیم با آنها که ظاهرا ولایتی بودند که آقا اول تولید کنندگان جنس با کیفیت بسازند، ما هم جنس خوب می خریم! اما من این حرف را قبول ندارم. آقا گفتند جنس ایرانی بخرید! این مهم است. .وقتی ما از تولید کننده ایرانی، جنس خوب بخریم، جنس ایرانی هم پیشرفت می کند.

یک نفر نقل می کرد که قبل از اینکه ژاپن بشود غول اقتصاد دنیا، یه کارمند ژاپنی را دیده بودند که دو تا ظرف بزرگ روی میزش بود. یکی پر از مداد سیاه تراشیده و یکی خالی

هی می نوشت و هی مدادهایش می شکست و مداد شکسته را می گذاشت توی ظرف خالی بغلی! تا آن ظرف پر می شد و در وقت استراحتش، مدادهای شکسته را می تراشید و دوباره روز از نو!

یک نفر به او گفت: خوب یک مداد آلمانی بردار! تا شب برایت کار می کند و نمی شکند. آن کارمند می گوید: آنوقت کارخانه مداد سازی خودم پیشرفت نمی کند!

خانه تکانی

خواستم خانه تکانی را شروع کنم که دیدم همه جا را تازه تکانده ایم!

اجاره نشینی فقط یک حسن داشته باشد، همین خانه تکانی است!

البته خوب همراهش خانه شکانی و خانه چپانی و ... هم هست!

ماند این ریزه کاریها که دست مبارکمان اعتصاب کرد و دست تنها شدیم به معنای واقعی کلمه!

به هر جای خانه دست می زنم یاد یکی می افتم و تا انتهای آن کار دعای خیرو گاهی فاتحه...

کتابخانه که مرا یاد باباجون می اندازد. معلمی با 53 سال سابقه تدریس! کتاب از دستش نمی افتاد. تا مرا میدید می گفت: بابا بیا جلو! این کتاب را خوانده ای؟ بخوانش!

صدای قرآن صبحش هنوز در گوشم می پیچد. حافظ قرآن بود اما رو نمی کرد. خدا بیامرزدش.

شستن گلهای مصنوعی را مامان بزرگ خدا بیامرز یادم داد.

مامان چقدر روی در و دیوار ها و چارچوب ها حساس بود. کلید و پریز ها را با دقت تمیز کن! جای دست رویش نماند!

کلا مامان آدم خیلی تمیزی بود! من اصلا به او نرفتم. بیشتر از این نمی گویم چون همه چیزم را مرهون مامانم. هر کاری که می کنم یاد او می افتم.

گرفتن موهای روی موکت و قالی را از خانم هاشمی، همسایه طبقه بالایی یاد گرفتم.

با خاله کوچیکه شیشه ها را پاک می کردیم.

و ...

خانه تکانی پر از خاطره شیرین و نوستالژی های زیباست. به اسفند ماهش معتقد نیستم ولی همین که اینقدر حال مرا جا می آرود، دلیل خوبی است برای اسفند انجام دادنش.

------------------------

پ ن1: خداوندا رحمت خود را شامل حال تمام کسانی کن که چیزی به من آموختند. چه کوچک چه بزرگ! چه از سر دوستی یا دشمنی! چه در دنیا حاضر چه به دیار باقی شتافته. 

پ ن2: ادامه مطلب را نخوانید لطفا. شاید دلتان بگیرد. دوست ندارم دم عیدی دلتنگ شوید. 

ادامه نوشته

موریانه

ظاهر خانه شیک و امروزی است.

بزرگ، مجهز، جادار و بسیار بسیار زیبا.

حیاط زیبایش دل هر بیننده ای  را آب می کند.

خانه متعلق به یکی از بستگان بسیار عزیز است که حق سنگینی به گردن ما و زندگیمان دارند.

خواستم کمکی کرده باشم. قرار شد با اجازه صاحبخانه، یکی از اتاقها را بتکانم!!!!!!

چه تکاندنی!

اتاق زیبا، با سرامیک های صورتی. یک کتابخانه مفصل و یک کمد دیواری همه چیزی بود که باید تمیز می شد.

قرار بود بیشتر کناره های اتاق یعنی زیر فرش را تمیز کنم. با محدثه فرش را جمع کردیم و تادخترم داشت زیر فرش را جارو می زد و ذوق جارو زدن را می کرد و کلی شعر در باب جارو کردنهای خودش می سرود، رفتم سراغ کمد دیواری!

یک کلاس جانور شناسی کامل دایر کردم

مامان این چیه؟

- سوسک حمامه مامان.

این یکی چیه؟ نخوره منو؟

- نه مامان مرده! ببین چند تا پا داره؟ هزار پاست

- مامان اینم سوسکه؟ بچه ی اون یکیه؟

- نه مامانی! این کلا کوچیکتره!

- مامان این سفیدا چیه؟ وااااااااااااااااااااااااااای یکیش تکون خورد! الان منو می خوره!

- نه مامان اینا موریانه اس!

یکی دوتا رد موریانه بود! نه باید زیاد باشد، نه؟!!! اصلا چیزی نشان نمی دهد!

آرام آرام وسایل کمد را جمع کردم و کفی طبقه های کمد را برداشتم که دیدم...

(هنوز هم یادآوری تصویرش دلم را آشوب می کند)

کل طبقه پوسیده بود. دست زدم به رویه ی ام دی اف طبقه که مثل ورق کاغذ کنده شد و...

باورتان نمی شود که دیدم تمام طبقه را خورده بودند و همه جایش لانه ساخته بودند.

وول خوردن آنهمه موریانه دلم را آشوب کرد! چندشم شد! خیلی!

فقط یک جمله ی مادرم تداعی خاطرم شد!

«رذایل اخلاقی مثل موریانه در روح آدم لانه می کنند و پی ساختمان اعمال آدم را خراب»


نگاهی دیگر

گاهی عبادت چقدر ساده می شود و خدا چقدر مهربانانه تر نگاهت می کند. فقط کافیست زاویه دیدت را با زاویه دید خدا منطبق کنی!

سر نمازی و فرزندت از اول نماز مثل پروانه دورت چرخیده تا نمازت تمام شود و چیزی بگوید. نمازت که تمام می شود، دلت می خواهد تعقیبات بخوانی، غفیله، تسبیحات مادر...؛ اما کودکت دلش می خواهد کشف  و بازی جدیدش را نشانت بدهد. لبخند می زنی و همراهش می شوی. کمی که بازی می کنی، وقت غفیله می گذرد و ترجیح می دهی عشایت را بخوانی. تکبیر که می گویی، کودکت هم به سرعت جانمازش را کنارت پهن می کند و قامت می بندد! حس زیبایی نصیبت می شود که نظیرش را با عبادتی نمی توانی بیابی.

می دانی، خط کش خدا مثل ما مدرج نشده. که غفیله اش اینقدر امتیاز داشته باشد و اذکارش آنقدر! حساب کتاب خدا با ما فرق دارد. مثلا می بینی یک لیوان آب که با لبخند دست همسرت می دهی و او آرام می نوشد و یا حسینی می گوید، از اعتکاف در مسجدالحرام هم بالاتر است.

داستانی را عرفا نقل می کنند از طلبه ای که می خواست چله* بگیرد تا حکمت از قلبش بر زبانش جاری شود. 25 روز را روزه گرفت و عبادت کرد و تمام و کمال همه چیز را بجا آورد؛ اما روز 25 ام بود که برایش مهمان آمد. اگر روزه اش را می شکست، چله اش خراب می شد و باید از اول شروع می کرد. اگر روزه اش را ادامه می داد، مهمانش معذب میشد و بد می گذشت به او.

تصمیم گرفت خوب مهمانداری کند و دوباره چله اش را بعد از رفتن مهمانش از سر بگیرد.

مهمانش که رفت، ندا آمد: آنچه می خواستیم بعد از 40 روز به تو بدهیم، 25 روزه دادیم.

باید دیدگاه خدا را بشناسیم.

مادرم می گفت: الهی خودش قوه تمیز(تشخیصـ) ـمان بدهد. تا بفهمیم چه می خواهد و چه باید بکنیم.

آمین یا رب العالمین

---------------------------------

چله: چهل روز خودسازی و عبادت.

فاصله ها

دارم کم کم می فهمم چی می شه که والدین از بچه ها شون فاصله می گیرن!

ما به چشم «بچه» به اونها نگاه می کنیم و گاهی توانایی هاشون باورمون نمی شه!

بهش می گم: دخترم برو تشت رو بذار جلوی ماشین لباسشویی که لباس شسته ها رو پهن کنم.

اومدم می بینم لباسها رو ریخته تو تشت؛ تشت رو آورده کنار رخت آویز؛ رخت آویزو نصب کرده، داره یکی یکی لباسها رو پهن می کنه که به مشکل برخورده.

باورم نمی شد! چقدر توانا شده و من متوجه نشدم. راستش هم خوشحال شدم و هم ترسیدم. حس کردم چقدر داره بزرگ  می شه و کم کم داره ازم فاصله می گیره.

فاصله ها منو به وحشت می اندازن. خدا کنه این فاصله ها، باعث بد شدن رابطه ها نشه

خدایا خودت کمکم کن.

-------------------

پ ن1: یکی از سخت ترین کارهای دنیا یاد دادن مفهوم شوخی به بچس! خیلی سختـــــــــــــــــــــــــــــــــه

از ما گفتن

نگید پست نمی ذارم ها! توی این قحطی دقیقه و ثانیه، چند تا نیم ساعت گذاشتم پست زدم، بلاگفا همه را هوووووووووووووووووووووورت کشید!

دیگه به من ربطی نداره! فعلا قطح الثانیه است!

متفاوت ترین جلسه امتحانی

امروز متفاوت ترین امتحانی بود که دادم

همراهم سر جلسه می دونید چیا برده بودم؟

یه پتو مسافرتی
یه بالش کوچیک
دفتر نقاشی
12تا مدادرنگی
یه خودکار!!!!

خوب معلوم شد چی بوده دیگه! دختر خانم هم با ما سر جلسه بودند!!!!

صد بار بهش سفارش کردم سر جلسه با من حرف نزنی ها! اصلا فکر کن مامانت نیست اونجا! سراغ خاله هات نری ها! همه شون دارن امتحان می دن! اذیت و سر و صدا نکنی و به عالم توصیه ایمنی دیگه

سر جلسه، اولش نقاشی کشیده. بعد یواش می گه :

مامــــــــــــــــــــــان! اینو زرد کنم؟
ماماااااااااااااااااااااااان! اینو ببین!
ماماااااااااااااااااااااااان! عروسکمم آوردی؟

بعد موقع نقاشی پاشو می کوبید به صندلی و می زدش تو دیوار و همزمان مداد رنگی هاشو می زد به هم! خلاصه سمفونی راه انداخته بود

جای پتوشو عوض کردم تا نتونه پاشو بزنه به صندلی!
حوصلش سر رفت! پاشد مثل مراقب وسط جلسه رژه رفت! برای دوستام دست تکون می داد! باهاشون حرف می زد!

وااااااااااااااااااااااااااای! نمی دونستم بخندم! دعواش کنم! امتحان بدم!

خودمم قاطی کرده بودم!

این روزها...

تصور کنید کسی که 6-7سال از درس و دانشگاه فاصله گرفته، سر امتحانهای ترم اول، چه حالای داره؟!!!!



پ ن: التماس دعای شدید

دنیای وارونه یا دنیای بچه ها؟!!!

1. بهش می گم ناهار ماهی پلو می خوری یا خورش ؟

می گه: ممممممممممممممممممممم! بلنس!(همون برنج)

می گم: مامان جان، هردوشون برنجن! برنجو با ماهی می خوری یا با خورش! سرشو می اندازه پایین و متفکرانه فکر می کنه! بعد کلی فکر کردن می گه: بلنس!


2. نشستیم پای سفره، دارم با باباش حرف می زنم! انگشت اشاره شو بالا میگره و با دهن پر می گه:

آدم، سر سفره، حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرف، نمی زنه!


3. پاش رفته رو شونه ام و شکسته. میاد بهم می گه:

شما نمی دونید وقتی شونتونو می ذارید رو زمین، من چشمم نمی بینه؟ ها؟!!!

(اصلا تصور نکنید ببخشید هم گفت ها!!!!)


4. میگه مامان اجازه هست فلان کار رو بکنم؟

سرمو به علامت تایید تکون می دم. می گه:

بگید: بله عزیزم! بله دختر گلم! بفرمایید!


5. به عنوان تنبیه از یه چیزی محرومش کردم! بعد کلی گریه که فایده ای نداشته اومده بهم می گه:

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن! دختر به این خوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی! به این نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازی! به این گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دلتون میاد بذارید گریه کنم؟ 

---------------------

پ ن: تولدش مبارک

یرزقه من حیث لایحتسب

باورم نمی شد

باورم نمی شد یک روز خدا دستم را بگیرد و بیاندازد وسط اینهمه آدم خوب

اینهمه خوبی نصیبم کند

داشتم کتابها را یکی یکی می خواندم

چقدر از معارف دورم! چقدر دورم! دور دور دور!

بی سوادم چقدر!

هر بار می بینمش، صدایش را می شنوم، تلاشش را می بینم، و خود را در کنارش

چقدر خدا به من نعمت داده

چقدر روزی بی حساب از جایی که فکرش را نمی کردم

درد دلی با ...

مثل تو ، غذای نیمه آماده رو گذاشتم رو اجاق تا جا بیافته و رفتم بیرون

ظهر که خسته و گرسنه برگشتم، تا در خونه رو باز کردم، بوی غذا زد زیر دماغم و هوش از سرم برد

بی اختیار گفتم: سلام ماماااااااااااااااااااااااااااانی

چه کردی!؟!

وقتی صداتو نشنیدم، اشک تو چشمام پیچید! ولی همین که بعد از مدتها، لذت حضورت رو حس کردم، خوشحالم کرد

----------------------------------------

لباس نارنجیه که برام دوخته بودی رو این روزها محدثه می پوشه

خیلی دوستش داره

همش می گه : مامانی اون لباسی که مامانت دوخته بوداااااااااااااااااااااااااااااا اونو کن تنم!

کاش بودی و یادم می دادی تا از روش بدوزم براش

چقدر زود از بودنت محروم شدم

شدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

روحت شاد مامان گلم

دوستت دارم

صبـــــــــــــــــــــــــــــــــــر

پسر بد قلقی بود. از اولین روزهایی که وجودش در این دنیا حس شد، برای مادرش درد سر و اذیت داشت. وقتی هم که رسما به دنیا آمد، برای مادرش نه خواب گذاشت نه خوراک! نه شب داشت نه روز!

 4ماه بی وقفه گریه می کرد! بی وقفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
دیر هم زبان آمد! خیلی دیـــــــــــــــــــــــــر! مادرش جان به لب شد تا «سید محمد»، ماما صدایش کرد

تازه شیرین زبان شده بود که توی یک تصادف، به شدت آسیب دید و به کما رفت

خیلی زود هم مرگ مغزی...

مادرش اما ...

نمی دانم چه توصیفی بنویسم برایش! صبرش برایم بی نظیر است

اجازه پیوند اعضا را داد!

خیلی ها شماتتش کردند! به او گفتند بی رحم! بی احساس!

مادر اما برایش چیز دیگری مهم بود! انسانیت!

قلبش آنقدر کوچک بود که نمی توانستند به کسی پیوند بزنند!

کلیه ها و کبدش اما جان دو کودک دیگر را نجات داد.

حالا 6 سال گذشته

و مادر «سید محمد» رفته عروسی کلیه های پسرش!

----------------------

پ ن1: چه صبری خدا داده به این مادر! همیشه براش دعا می کنم

پ ن2: سید محمد ، کوچکترین اهداکننده عضو در ایرانه! یه اهدا کننده ی 2 ساله!

یک مشت قرص

دختر نشسته بود

و روبرویش یک مشت قرص ریخته 

نگاهشان می کرد و گریه...

دکتر گفته بود نخوردن اینها یعنی خودکشی

دلیلی برای خوردنشان نداشت

نمی دانست با سرطان کنار بیاید یا با زندگی

بعضی از زندگیها خود خود سرطانند

-----------

پ ن: چه پست دردناکی زدم این روزهای شاد! چه کنم! غیبت یه ماهه رو با یافته های یه ماهه چجوری جبران کنم!!!

بازگشت

برگشتم

با یه تن خسته و یه عالم تجربه

برگشتم

با یه دنیا اااااااا حرف و یه عالم غصه

برگشتم

حالا خیلی بهتر می دونم چرا اومدن آقا اینقدر تاخیر افتاده

...

بیخیالی

نمیدانم چه حالی دارد که بن الزهرا باشی و بیخیال نماز و روزه و حجاب و··· بیخیال حرام بودن شراب بیخیییییییییییییییییال ولی میدانم چه حالی دارد آرزوی فرزند زهرا بودن داشته باشی و تمام زورت را بزنی تا فرزندانش را به راه بیاوری این روزها حال عجیبی دارم دعایم کنید پیش مادر,روسپید شوم

شاید...

دارم برای یکماه می رم

شاید یکماه غیبت

شاید یکماه در کنار شما

نمی دونم

فقط میدونم توی این یکماه خیلی به دعای شما نیازمندم

دعام کنید بتونم تاثیر گذار باشم

یا حق

دردانگی ها

یادش بخیر

تابستان که می شد، هلو و گلابی میوه های محبوب خانه ما بود

مامان گلابی دوست می داشت و من هلو

فهمیده بود من به پرزهای هلو حساسیت دارم

کارش شده بود پوست کندن هلو برای من

وقتی رفت، بابا تازه فهمید عشق هلوی خانه اش، هلوی پوست کنده میخورد

حالا این بابا بود که هرجا بودیم هلو را پوست می کند و...

حتی یکبار مهمانی بودیم، دیدم پسر بچه صاحبخانه یک بشقاب با دوتا هلوی پوست کنده برایم آورد

بابا فرستاده بود برای دردانه اش

میگویم دردانه، قند توی دلم آب می شود

حالا سالهاست فصل هلو و هلو می آید و می رود و کسی یادش به من و پرزهای هلو نیست

جز بابا که هروقت خانه شان باشیم، بشقابی با هلوی پوست کنده ...

------

پ ن: می دانم بابا هیچ وقت این را نمی خواند اما دلم می خواهد داد بزنم تا بشنود که چقدر دوستش دارم


آينه

همه جور خودفريبي ديده بودم جز اين مدلش را! همه بديهاي خودشان را انكار مي كنند، اين يكي خوبيهايش را! نه كه تواضع كند ها! نه! كاملا معتقد است به آنچه  مي گويد! روز و شب غصه مي خورد كه « من خيلي آدم بيخيالي هستم» اما مگر مي شود بيخيال بود و از بيخيال بودن غصه خورد؟ 

آدم بي خيال، بيخيال تر اين است كه بيانديشد اين نيانديشيدنهايش از سر بيخيالي است

فكر مي كنيد چه مي شود كه يكي بديهاي خودش را كتمان مي كند و يكي خوبيهايش را! چه مي شود كه ما انسانها آينه بدست نمي گيريم يا آينه هايمان كوژي و كاوي دارد؟!



پ.ن: دعايت مي كنم اي مهربان، كه مهربانترين، آينه وار، خودت را به خودت بشناساند، كه تو اصلا شبيه به آنچه مي گويي، نيستي



اقبال و ادبار

گفت: دژ همت و پشتكارت ترك برداشته! چه مي كني؟

گفتم: قبول داري اقبال و ادبار قلب را؟

گفت: قبول؛ اما اگر دكتر حسابي مي خواست حساب اقبال و ادبار قلبش را بكند، حسابي مي شد؟



گنجشكهاي پاييز

كتابشو خريدم نه چون دوست عزيزم بود، نه چون يك شاعره بود، نه چون شخصيتش رو مي پسندم و مي ستايم.

كتابشو خريدم چون هميشه از شنيدن و خوندن شعراش لذت مي برم. چون اون رو در شعر، استاد مي دونم.

كتابشو خريدم و خوشحالم كه گنجشكهاي پاييز، به كتابخونه منم اومد.

توصيه مي كنم كتاب اشعار خانم اعظم سعادتمند با نام گنجشكهاي پاييز، رو حتما بخونيد كه خوندنيه

--------------------------

پ.ن1. فصل پنجم، ناشر تخصصي شعر رو در شبستان،راهروي 20، بياييد كه مثل من سرگردون نشيد

پ ن 2. وقتي مي خواهيد از كتاب يه شاعر انتقاد كنيد، اونم با يه لحن بد، دقت كنيد كنار دستتون نايستاده باشه!

پ ن3. وقتي مي خواهيد كالسكه بچه رو به پاي يه نفر بكوبيد، اول دقت كنيد كه اون مصطفي رحماندوست نباشه!!!!!

كرامتي از امام روح الله

مطلبي خوندم كه دلم نيامد شما را از خواندن آن محروم كنم.اميد كه خوش داريد و كمي هم مرا دعا...

پایگاه صالحات - حاج آقا مهدی احدی از اساتید حوزه علمیه قم و صاحب تفسیر فروغ :

حدود 20 سالی است به مدت 10 روز ، بعد از نماز صبح ، جلسه ای داریم در شهرمان بابل .

روزی وقتی از منبر پایین می آمدم ، دیدم آقایی که همیشه جلوی منبر می نشست و اتفاقاً اهل اشک هم بود، آمد و گفت :

حاج آقا یک وقتی به من میدهی ؟

گفتم :

اتفاقاً خیلی دلم می خواهد با هم حرف بزنیم . شما 10 ساله پای منبر من می آیی اما یک حرف با من نمیزنی .تشریف بیاور . ( ایشان بسیار باادب سلام میکرد و هیچ چیزی هم نمی گفت - نوارش هم هست و دادم به نشر آثار امام -)

ایشان به منزل ما که در روستایی در بابل است آمد .

گفت :حاج آقا دیگه می خواهم بگم .

گفتم :بگو

گفت : من جوان لاتی بودم در شهر ، تا اینکه انقلاب پیروز شد . یک مرتبه همه داشتند با یک مینی بوس به جماران خدمت امام می رفتند ؛ به من گفتند تو هم بیا دیگه !

گفتم : بابا ! ما و این همه معصیت ...

اما سید را دوست داشتم .

به هر حال ما هم آمدیم جماران خدمت امام . امام آن روز ملاقات نداشت اما مردم آنقدر شعار دادند که حاج احمد آقا گفت : شما صبر کنید ساعت ده و نیم به بعد بیایید دست امام را ببوسید و بروید .

ما هم ساعت ده و نیم به صف برای دست بوسی امام ایستادیم ؛ همه دست امام را بوسیدند تا نوبت به من رسید .

تا آمدم دست امام را ببوسم ایشان دستشان را کشیدند !

من خیت شدم و امام هم فهمید که من خیت شدم .

تو همان حال و هوای لوطی گری و لاتی با خودم گفتم :بابا مرد حسابی برای همه داشتی ، اما برای من دست کشیدی ؟ خوب اگه میدونستم نمی آمدم .

بعد آمدم که از درب بروم بیرون ، محافظ امام برگشت و گفت :

آقای فلان ! جوان ! شما بیرون نرو .

با خودم گفتم نکند می خواهند من را بازداشت کنند ؟

مجدداً محافظ گفت :به شما میگویم نرو ! امام با شما کار داره .

منتظر ماندم تا همه دست امام را بوسیدند و رفتند .

من رفتم داخل اتاق امام و دیدم حاج احمد آقا هم داخل اتاق نشسته است .


امام با اشاره به حاج احمد آقا فرمود برو بیرون .

بعد امام فرمود : دستم را کشیدم ناراحت شدی ؟

گفتم :بله آقا . اینها همشهری های من هستند ، همه دستتان را بوسیدند چرا من نه ؟

امام فرمود :پسرم چرا نماز نمی خوانی ؟

گفتم : تو از کجا می دانی من بی نمازم .

امام فرمود :پسرم چرا گناه میکنی ؟ خدا چه بدی به تو کرده؟

گفتم :حاج آقا شما از کجا می دانید ؟

امام فرمود :شما هم به این مقام می رسید ، عمل کن به دینت .

بعد انگشترشان را درآورد و گفت :این انگشتر مال تو ، به کسی نگو ، و انگشتر را به من داد .

بعد فرمود :تو خوب میشوی ، خوب میشوی ! و با دختر یک آیت الله ازدواج میکنی ، بعد که ازدواج کردی بچه دار نمیشوی ، راه کربلا باز میشود . در سفر اول کربلا نه ، در سفر دوم پایین پای حضرت عباس (ع) ایست قلبی میکنی و می میری و تو را کنار قبر حضرت عباس (ع) دفن میکنند ! ولی این مطالب را به کسی نگو .

حاج آقای احدی همه مطالب امام تا اینجا درست بود . داماد یکی از آیات شدم ( آقای احدی : اسمش را بگویم می شناسید) بچه دار هم نشدم . سفر اول کربلا را رفتم و حالا دومین و آخرین سفر کربلای منه .

کل مطالب را بر روی نوار هم ضبط کردم . همه را گفتم . فقط سّر من را بدونید . اگر من از دنیا رفتم مطلب را آشکار کنید . ( این نوار به نشر آثار امام هم فرستاده شد)

بعد ایشان رفت کربلا و ما منتظر بودیم .


درست کنار قبر حضرت عباس (ع) در حال زیارت نامه خواندن ایست قلبی کرد و از دنیا رفت .

آمدند که او را برای دفن از حرم بیرون ببرند ، خدام حرم حضرت عباس (ع) آمدند و گفتند : کجا ؟

حضرت عباس (ع) به ما پیغام داده که این مرد را پایین پای من دفن کنید .

الان کفشداری حضرت عباس (ع) که میروید ، در پایین پای حضرت دفن است .

بالایش نوشته شده عباس مرندی.

---------------------------------------------

پ.ن: «خدا چه بدی به تو کرده؟» با خوندن اين جمله از خجالت آب شدم!!!!!!!!

بیوتن

چند سال پیش داشتم یه رمان می خوندم که اون سالها پرفروشترین رمان سال شده بود! وقتی می خوندم با خودم می گفتم: مگه چند درصد مردم ما اینطورین؟ اینطوری که توی مهمونیهاشون آبشار موهاشون رو رها کنن روی شونه هاشونو بشینن پشت میز و زل بزنن توی چشم معشوقشون!

از خودم لجم می گرفت که چرا عرضه ندارم زندگی یه بچه مذهبی رو به تصویر بکشم!

داشتم با خودم کلنجار می رفتم که رمان نویسی رو یاد بگیرم و بنویسم که بابا ما بچه مذهبی ها هم دل داریم، عاشق می شیم، تفریح می کنیم، اشتباه می کنیم، عبادت می کنیم ، اعتقاداتمون هم حرف اول رو میزنه!

تا اینکه « من او »ی رضا امیرخانی رو خوندم! خیلی شیفته قلمش شدم و خوشم اومد. حس کردم یه نویسنده هست که اینکار رو میکنه و سه روز پیش، در یک اتفاق میمون و خوشایند، یه دوست خوب بهم « بیوتن» امیرخانی رو داد تا بخونم.

اونقدر لذت بردم که نگو!!                    

واقعا قلمش فوق العاده است

خیلی لذت بردم از این کتاب و واقعا دست مریزاد می گم به جناب امیرخانی!

به شدت مشغول مطالعه «بیوتن» هستم و توصیه می کنم بخونیدش

البته شاید سلیقه منو نپسندید ولی به نظر من ارزش خوندن رو داره!

البته اگه مثل من تنبل نباشید ارزش چند بار خوندن رو هم داره

عیبم نکنید که بیوتن قدیمیه و اینها! بابا مثل وبلاگم شدم! به روز نیستم که! ولی زین پس کتابهای جناب امیرخانی رو سر ضرب می خونم. داغ داغ

و پا گذاشتی به چهارسال

می خواهم بنویسم ، اما نمی دانم از چه؟ از خودم؟ از تو؟ ازدغدغه هایم؟ از دوستانم؟ از آنچا باعث شد خلق شوی؟ از پست های گذشته ات؟ نمی دانم از چه می خواهم حرف بزنم! اما حس کردم وقتی برایت تولد می گیرم یعنی به رسمیت می شناسمت! یعنی وجودت را تایید می کنم!پس باید با تو حرف بزنم!

مشق عشق من

دغدغه هایم را در تو می ریزم تا آرامم کنی! تا تنهاییها و شادیهایم را قسمت کنم و آموخته هایم را به اشتراک بگذارم!این روزها پرم از یک حس نامعلوم و گنگ! حسی که هوای شعرهایم را هم بارانی کرده!

از خودم خسته ام! از دلتنگیهایم! از حال و هوایم!

خوش بحالت! در دنیای حقیقی زندگی نمی کنی! اینجا همه چیز عجیب و غریب است!

کسی که دوستش داری، هزار کار دارد جز با تو بدون و کسیکه دوستت دارد هزار کار داری جز با او بودن!

کسیکه دوستش نداری برایت می میرد و کسیکه دوستت دارد برایش تب هم نمی کنی!

به کسی که باید دوستش داشته باشی آنقدر بی توجه می شوی که...

خوش بحالت مشق عشق

اینجا همه چیز به جنسیت بر می گردد! هر حرفی که بزنی اول نگاه می کنند مردی یا زنی!

اگر کسی را دوست داشته باشی باید توضیح بدهی که همجنس است یا غیر...متاهل است یا مجرد!

عجیب است! روح که جنسیت ندارد...

اینجا می نویسم...اینجا روح من می نویسد

برایم ننویسید "خواهر، برادر، حاجی، اخوی..." روح جنسیت ندارد

مرا به نامم بخوانید...آسمان! که دلم به وسعت آسمان است برای مهرورزیدن

اینجا سرزمین عشقهای من است!

من اینجا عشقهایم را مشق می کنم...