پسر بد قلقی بود. از اولین روزهایی که وجودش در این دنیا حس شد، برای مادرش درد سر و اذیت داشت. وقتی هم که رسما به دنیا آمد، برای مادرش نه خواب گذاشت نه خوراک! نه شب داشت نه روز!

 4ماه بی وقفه گریه می کرد! بی وقفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
دیر هم زبان آمد! خیلی دیـــــــــــــــــــــــــر! مادرش جان به لب شد تا «سید محمد»، ماما صدایش کرد

تازه شیرین زبان شده بود که توی یک تصادف، به شدت آسیب دید و به کما رفت

خیلی زود هم مرگ مغزی...

مادرش اما ...

نمی دانم چه توصیفی بنویسم برایش! صبرش برایم بی نظیر است

اجازه پیوند اعضا را داد!

خیلی ها شماتتش کردند! به او گفتند بی رحم! بی احساس!

مادر اما برایش چیز دیگری مهم بود! انسانیت!

قلبش آنقدر کوچک بود که نمی توانستند به کسی پیوند بزنند!

کلیه ها و کبدش اما جان دو کودک دیگر را نجات داد.

حالا 6 سال گذشته

و مادر «سید محمد» رفته عروسی کلیه های پسرش!

----------------------

پ ن1: چه صبری خدا داده به این مادر! همیشه براش دعا می کنم

پ ن2: سید محمد ، کوچکترین اهداکننده عضو در ایرانه! یه اهدا کننده ی 2 ساله!