فیس بوک، در دسترس بودن یا نبودن...

کاش یک نفر به این سوال پاسخ می داد

اگر فیس بوک، در شرایطی است که باید از دسترس کاربران ایرانی دور بماند، چرا دولتمردان، به طور مرتب از آن استفاده می کنند و اخبارشان هم مرتبا از رسانه ها پخش می شود؟

اگر مسئولین می توانند آشکارا از فیس بوک استفاده کنند، چرا از دسترس عمومی خارج است؟


خاطره! بودن یا نبودن

از بعد از نماز صبح کارها شروع می شود

بیدار کردن دخترکم

مرتب کردن لباسهایش

بستن و مرتب کردن موهایش

آماده کردن میان وعده و قاچ کردن میوه

لقمه لقمه صبحانه دادن

وقتی خودم خسته ام از شبی که چندین بار بیدار شده ام بابت رسیدگی به خواهر کوچکش

ولی کوشش می کنم ذره ای ناراحتی در چهره ام نباشد تا کودکم با آرامش به مدرسه برود

امروز می اندیشیدم که آیا اصلا خاطره ای در ذهنش باقی می ماند از این روزها؟

شاید نه!

اما همینکه خاطره بدی در ذهنش، و زخمی بر روحش نماند، برای من بزرگترین نتیجه است

نیست؟


کاری ندارم

کاری به نتایج ارتباط و مذاکره ایران - آمریکا ندارم

کاری به شروع کننده هم ندارم

برای من همین که می دونم آقا دوبار فرمودن(نقل به مضمون):

من جلوی شما رو برای مذاکره نمی گیرم ولی راضی نیستم!

کافیه که دلم از این روابط به ظاهر پر لبخند، خون باشه چون آقام گفتن : راضی نیستن

یه خاطره ی بی ربط

سلام. امروز دحو الارضه و روزه اش به غایت مستحب؛ اما من بخاطر شیر دهی، محروم از این فیض عظیم.

مطلبی که می خوام بنویسم ربطی به دحو الارض و اینها نداره ولی هوس کردم بنویسمش! شاید برای دخترهام!

دوم راهنمایی بودیم به نظرم. ز اونجایی که ما بخاطر تراکم کار سرویس مدرسه، ساعت 6:30 سوار می شدیم و ساعت7 مدرسه بودیم، یه ساعتی تا زنگ، وقت داشتیم.

اون روز با هم مسابقه دو دادیم. چقدر دویدیم، خدا عالمه. بعدشم مثل این از قحطی در رفته ها، سر گذاشتیم به شیر آب و هورت هورت...

زنگ خورد و ما به جای کلاس رفتیم نماز خونه! آخه ایام تولد امیرالمؤمنین بود. جشن بود و شیرینی و میوه و در آخر هم ساندویچ که نذر یکی از معلمها بود

یادمه مسابقه بهترین جمله در مورد امیرالمومنین بود و من دوتا نوشتم. یکی برای خودم، یکی بنام دوستم.

دوستم برنده شدو چشم من همیشه دنبال هدیه اش بود!

اون روز کلاسهامون خیلی کوتاه شد و خیلی زود رفتیم خونه.

عصری مامان داشت سالاد درست می کرد که رفتم کنارشو یه خیار حلقه شده گذاشتم تو دهنم که مامان گفت: مگه تو روزه نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اوه! راست می گفت! من صبح سحری خورده بودم که روزه بگیرم!

خیارو بیرون انداختمو سریع رفتم تو اتاق! اصلا هم به روی مبارک نیاوردم که ...



نمی شه الانم از اون روزه ها بگیرم؟؟؟؟

تو باشی و مرا ...

تو بغل باباشه و داره نق می زنه

هنوز نق زدنهاش به گریه شبیه نشده اما تا من صدا می زنم: فاطمه جان! مامان الان میام

می زنه زیر گریه

بلنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

انگار می گه: مامان! تو هستی و من در عذابم؟ آخه چرا؟

یادم به حال خودم و آقام  می افته:

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد!            حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

------------------------------

پ ن: فاطمه دختر کوچولوی 3 ماهه مونه

بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند


خسته ای...

دور گردون به مرادت نمی چرخد...

حس می کنی مثل سنگ آسیایی هستی که داری زیر فشارها له می شوی...

حواست باشد...

حواست باشد که تو با همه این شرایط باید به بهشت بروی!

راه رسیدن تو به بهشت از همین جا می گذرد.

پس بهشتی شو.صبور و آرام

بهشت رضایت محبوب، نصیبتان

یا حق