سلام. امروز دحو الارضه و روزه اش به غایت مستحب؛ اما من بخاطر شیر دهی، محروم از این فیض عظیم.
مطلبی که می خوام بنویسم ربطی به دحو الارض و اینها نداره ولی هوس کردم بنویسمش! شاید برای دخترهام!
دوم راهنمایی بودیم به نظرم. ز اونجایی که ما بخاطر تراکم کار سرویس مدرسه، ساعت 6:30 سوار می شدیم و ساعت7 مدرسه بودیم، یه ساعتی تا زنگ، وقت داشتیم.
اون روز با هم مسابقه دو دادیم. چقدر دویدیم، خدا عالمه. بعدشم مثل این از قحطی در رفته ها، سر گذاشتیم به شیر آب و هورت هورت...
زنگ خورد و ما به جای کلاس رفتیم نماز خونه! آخه ایام تولد امیرالمؤمنین بود. جشن بود و شیرینی و میوه و در آخر هم ساندویچ که نذر یکی از معلمها بود
یادمه مسابقه بهترین جمله در مورد امیرالمومنین بود و من دوتا نوشتم. یکی برای خودم، یکی بنام دوستم.
دوستم برنده شدو چشم من همیشه دنبال هدیه اش بود!
اون روز کلاسهامون خیلی کوتاه شد و خیلی زود رفتیم خونه.
عصری مامان داشت سالاد درست می کرد که رفتم کنارشو یه خیار حلقه شده گذاشتم تو دهنم که مامان گفت: مگه تو روزه نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اوه! راست می گفت! من صبح سحری خورده بودم که روزه بگیرم!
خیارو بیرون انداختمو سریع رفتم تو اتاق! اصلا هم به روی مبارک نیاوردم که ...
نمی شه الانم از اون روزه ها بگیرم؟؟؟؟