بهشت را به بها دهند، به بهانه ندهند


19 روز از عروسی وهب و هانیه می گذشت و ده روز از اسلام آوردنشان که در راه فرزند رسول خدا،جان به جانان تقدیم کردند*و عمریست در جوار مولایشان، روزها را شیرین تر از عسل می گذرانند.
بهشت، پاداش کوچکی است برای حسینی شدن و حسینی شدن ساده است و ساده نیست.
یک روز حسینی که بشوی، برایت غصه می خورند که ناکام از دنیا رفت و یه روز حسینی شدن مساویست با نیش و کنایه های مردم برای مختصر برگزار کردن جشن عروسی ات چون معتقدی وقتی مردم در تامین ضروریات معیشت خود مانده اند، جشن مفصل، امام زمانت را خوش نمی آید.
مساویست با نگاه های معنا داری که سرتاسر زندگی ساده ات را به سخره می گیرند و تو چشمهایت را می بندی و می اندیشی که در زمان بدر و خیبر، مردم با اقتصاد مقاوتی اسلام را نجات و گسترش دادند و تو می دانی که فرزند حسین(ع) گفت: موقعیت امروز ما، موقعیت بدر و خیبر است

-------------------------------------
*   روایت کربلا، حاج یدالله بهتاش

کل یوم عاشورا

هر شب که مسجد می رویم، یک دوستی پیدا می کند. دیشب دوتا پیدا کرده. دو تا دختر همسن و سال خودش

سه تایی نشسته اند به کلاغ پر. یکدفعه یکی را تشویق می کنند. هجوم سرها و همزمان : هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

از یکطرف صدا می آید: مگه عروسی باباته!

از طرف دیگر: برید پیش ننه هاتون!

باز خون من جوش آمده. به محدثه اشاره می کنم که با دوستانش بیایند پیش من بنشینند. با هرسه شان صحبت می کنم و ازشان می خواهم ساکت باشند و هر بازی که صدا ندارد بکنند.

اینبار دستهای هم را میگیرند و با دهانهای بسته که فقط منحنی زیبای لبخند را به تصویر کشیده، بالا و پایین می پرند!

نمی دانم چرا یادم رفت تاکید کنم که صدای پریدن هم مد نظر است!!!!

باز دعوا...

سه تایی می روند حسینیه بغل. صدایشان خدایی نمی آید. هر از گاهی محدثه می آید یک خودی نشان بدهد و مطمئن شود که من هستم.

کاش من هم اینقدر معرفت داشتم که حتی وقتی غرق بازیهای دنیای خودم می شوم، هر از گاهی به ولی ام سری بزنم و ببینم چیزی نمی خواهد بهم بگوید؟ هر از گاهی قربان صدقه اش بروم و ...

کم کم مسجد شلوغ می شود و محدثه مجبور است از بین صفوف حرکت کندیا از دور فقط دستی تکان بدهد. یهو یک خانمی گفت: یکبار دیگه بیایی می زنمت! دخترم نگاهش می کند و لبخند می زند.

زن باز گفت: فقط امتحان کنن بینن می زنم یا نه! یکبار دیگه بیا!

لبخند دخترم خشکید و ترسان به من نگاه کرد که دیگر راهی برای رسیدن بهم نداشت. سریع بلند شدم و از راهی دیگر آوردمش پیش خودم.

طفلک دخترم کز کرد توی بغلم و دیگر تکان نخورد!

دیشب شب مخصوص حضرت رقیه بود.

بر سه ساله ای مظلوم گریستند و بر سه ساله ای ظلم کردند.

نمی دانم چرا یادمان نمی ماند که کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا

قدرت

قدرت بعضی چیزها خیلی معلوم است؛مثل آهن

یکبار می شود شمشیر، سر می اندازد

یکبار می شود چرخ دنده، صنعت راه می اندازد

یکبار می شود اسلحه، قلب را از کار می اندازد

اما تاثیرش عمیق نیست

قدرت بعضی چیزها معلوم است؛ مثل کاغذ

یکبار می شود کتاب، مغز را به تکاپو می اندازد

یکبار می شود روزنامه، جامعه را به تکاپو می اندازد

یکبار می شود اسکناس و دلار، قلبها را به تب و تاب می اندازد

با اینجال هنوز هم تاثیرش ماندگار نیست

اما بعضی چیزها اصلا قدرتشان محسوس نیست؛ مثل پارچه

یک روز لباس گرم می شود و انسان را از سرما و مرگ نجات می دهد

یک روز دامن کوتاه می شود و تمدن عظیم اسلامی را در آندلس به یغما می برد

یک روز هم چادر می شود و بیخ گلوی استعمار را می گیرد!

احساس غرور می کنم که شیشه عمر ابرقدرتها در دستهای من است