هر شب که مسجد می رویم، یک دوستی پیدا می کند. دیشب دوتا پیدا کرده. دو تا دختر همسن و سال خودش

سه تایی نشسته اند به کلاغ پر. یکدفعه یکی را تشویق می کنند. هجوم سرها و همزمان : هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

از یکطرف صدا می آید: مگه عروسی باباته!

از طرف دیگر: برید پیش ننه هاتون!

باز خون من جوش آمده. به محدثه اشاره می کنم که با دوستانش بیایند پیش من بنشینند. با هرسه شان صحبت می کنم و ازشان می خواهم ساکت باشند و هر بازی که صدا ندارد بکنند.

اینبار دستهای هم را میگیرند و با دهانهای بسته که فقط منحنی زیبای لبخند را به تصویر کشیده، بالا و پایین می پرند!

نمی دانم چرا یادم رفت تاکید کنم که صدای پریدن هم مد نظر است!!!!

باز دعوا...

سه تایی می روند حسینیه بغل. صدایشان خدایی نمی آید. هر از گاهی محدثه می آید یک خودی نشان بدهد و مطمئن شود که من هستم.

کاش من هم اینقدر معرفت داشتم که حتی وقتی غرق بازیهای دنیای خودم می شوم، هر از گاهی به ولی ام سری بزنم و ببینم چیزی نمی خواهد بهم بگوید؟ هر از گاهی قربان صدقه اش بروم و ...

کم کم مسجد شلوغ می شود و محدثه مجبور است از بین صفوف حرکت کندیا از دور فقط دستی تکان بدهد. یهو یک خانمی گفت: یکبار دیگه بیایی می زنمت! دخترم نگاهش می کند و لبخند می زند.

زن باز گفت: فقط امتحان کنن بینن می زنم یا نه! یکبار دیگه بیا!

لبخند دخترم خشکید و ترسان به من نگاه کرد که دیگر راهی برای رسیدن بهم نداشت. سریع بلند شدم و از راهی دیگر آوردمش پیش خودم.

طفلک دخترم کز کرد توی بغلم و دیگر تکان نخورد!

دیشب شب مخصوص حضرت رقیه بود.

بر سه ساله ای مظلوم گریستند و بر سه ساله ای ظلم کردند.

نمی دانم چرا یادمان نمی ماند که کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا