یه بیت با تمام وجودم برای دخترم

بر هم زدی نظم تمام مزه ها را

کوه نمک هستی و شیرینی عزیزم

---------------------------------------

پ ن: دست بلاگفا درد نکنه که بعد چند ماه تعطیلی، آخرش زد دسترسی به دوسال گفتگو ها و مطالب رو پروند!

هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــس

مثل وروره ی جادو حرف می زند

می آیم کمی تعدیل کنم حرف زدنهایش را

آهنگی را زمزمه می کنم

اولین لقمه اش را سریع می گذارد توی دهانش و انگشتش را به علامت سکوت می گذارد روی بینی اش

- هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس

آدم که سر سفره حرف نمی زنه!

مات نگاهش می کنم

خدا را شکر مدرسه همین یک مورد را به تو یاد داد!

برای فاطمه

فاطمه برای تو می نویسم

برای تویی که این روزها از ترس آنکه بیشتر از این جزوات و کتابهایم را از توی دهنت در نیاورم، مجبورم روی تاقچه درس بخوانم

تا هم حواسم به سینه خیز ها و حرکات تو باشد هم از دسترست در امان باشم

اما من هر بار که نگاهم می کنی، به تو می خندم

هر بار که کتابم را پاره کردی، با لبخند تکه هایش را از دهانت در آوردم و فقط نگران سلامتی ات بودم

هر بار که سراغم آمدی، مهربانانه در آغوشت گرفتم و غر نزدم

یادت باشد دخترم

وقتی پیر شدم،

وقتی بد خلق شدم

وقتی غرغرو شدم

با لبخند، آرامم کن

حرمت

کیک گرفته بودم برای تولدش

داداشم اینها هم قرار بود شب بیان خونه ما

با ذوق و اشتیاق مخصوص بچه ها داشت به کیک تولدش نگاه می کرد

گفتم: شب که دایی اینها اومدن، جشن تولدتو می گیریم

نگاهشو از کیک گرفت و گفت: مامان!!!! جشن نگیریم

- ها؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

- آخه مامان هنور محرمه! هنوز همه جا پرچم مشکیه.

من سکوت کرده بودمو و با دهن باز داشتم نگاهش می کرد

دوباره به کیکش نگاه کرد و گفت: شاد بودن عب نداره ولی دوست ندارم جشن بگیریم!

یه بغض شیرین توی گلوم نشست. اشک تو چشمام حلقه زد

سرشو بوسیدمو گفتم: باشه مامان. هرچی تو دوست داری

از ته دلم براش دعا کردم

الهی بحق حرمت نگه داشتنش، توی دنیا و آخرت، محترمش بدار

کودکانه

رفتیم یکجایی روضه و محدثه مثل همیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه دوست جدید پیدا کرده. اصلا این دختر کیف می کنه از یافتن دوست جدید!

میوه که دور از درخت نمی افته!

اومد گفت: مامان مامان! دوست جدیدمه! اسمش نوره است.

- سلام خاله! خوبی گلم؟

حقیقتش بخاطر دیدن فاطمه اومده بود پیشم.

خاله، لباسشو عوض نمی کنی؟

خاله پستونکش کو؟

خاله شیشه شیرش کو؟

خاله شونش کو؟

خاله خواهرش، دختره یا پسر؟ من یه داداش دارم، دختره!(داداش و خواهر براش مفهومی نداشت! عروسکش رو می گفت)

تک بچه بود و علاقش به بچه، مثل علاقه به یک عروسک زنده بود. تازه وقتی مامانشو دیدم فهمیدم که اسمش یسنا است! خودش اسمش رو گذاشته بود نوره!

جالبیش می دونی چی بود؟

همه بچه های فامیل هم اونو نوره صدا می زدن!

با خودم گفتم: ببین! بچه ها همدیگرو همونطور که هستن، قبول می کنن! نمی خوان همو اصلاح کنن یا تغییر بدن ولی ما بزرگترا، همش می خواییم همدیگرو تغییر بدیم!

زندگی با بچه ها، یه دنیا درسه! دلم نمی خواد این دنیای بچگی تموم بشه

خاطره! بودن یا نبودن

از بعد از نماز صبح کارها شروع می شود

بیدار کردن دخترکم

مرتب کردن لباسهایش

بستن و مرتب کردن موهایش

آماده کردن میان وعده و قاچ کردن میوه

لقمه لقمه صبحانه دادن

وقتی خودم خسته ام از شبی که چندین بار بیدار شده ام بابت رسیدگی به خواهر کوچکش

ولی کوشش می کنم ذره ای ناراحتی در چهره ام نباشد تا کودکم با آرامش به مدرسه برود

امروز می اندیشیدم که آیا اصلا خاطره ای در ذهنش باقی می ماند از این روزها؟

شاید نه!

اما همینکه خاطره بدی در ذهنش، و زخمی بر روحش نماند، برای من بزرگترین نتیجه است

نیست؟


تو باشی و مرا ...

تو بغل باباشه و داره نق می زنه

هنوز نق زدنهاش به گریه شبیه نشده اما تا من صدا می زنم: فاطمه جان! مامان الان میام

می زنه زیر گریه

بلنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

انگار می گه: مامان! تو هستی و من در عذابم؟ آخه چرا؟

یادم به حال خودم و آقام  می افته:

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد!            حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

------------------------------

پ ن: فاطمه دختر کوچولوی 3 ماهه مونه

کوتاهی ناخواسته

تقصیر من نیست محدثه

تقصیر من نیست که تو گاهی اصلا شبیه 5 ساله ها نیستی. 

گاهی جای خواهر نداشته ام، چنان به من مهربانی می کنی، چنان هوایم را داری، چنان ترو خشکم می کنی که یادم می رود 5 سال بیشتر نداری

یادم می رود هنوز در 7 سال اول زندگی ات به سر می بری و باید پادشاهی کنی

بعد که تو می خواهی کودکی کنی، جا می خورم! شاید توقع ندارم! نمی دانم

توقعم از تو بالا می رود و تو، آرامشت را از دست می دهی و من می مانم که چه شد محدثه ام یکهو اینطوری شد

نباید یادم برود

نباید یادم برود تو با همه بزرگی هایت، هنوز در دوران سلطنتت به سر می بری

نباید یادم برود فقط 5 سال داری

نباید یادم برود

خدایا کمکم کن

نا دانسته خیلی به کودکم آزار رساندم. خدایا من را بخاطر همه اشتباهاتم ببخش و خودت اشتباهاتم را جبران کن. نگذار نادانی هایم، زخمی بزند به روح لطیف دخترک مهربانی که خودت امانت داده ای. 

روز و شب بابت خوبیهایی که در نهاد دخترکم نهادی، سپاسگزاری ات می کنم

الحمدلله علی کل نعمة

کودکان آسیب پذیر

بنر، بلفی لیلی بیت، باخانمان، همه اینها کارتن های زمان بچگی ما هستند که الان شبکه نمایش زحمت بازپخش آنها را می کشه

نشسته بودم و بنر نگاه می کردم و محدثه هم که ذوق داره کارتنهای زمان بچگیهای منو نگاه کنه، داشت نگاه می کرد. 

یک لحظه حس کردم مضطرب شده. گفتم مامان چی شده؟ 

یهو دوید آمد توی بغل من، سرش را گذاشت روی دستهام و بلند بلند گریه کرد

- مامااااااااااااااااان! عمو جغد شاخدار رو با تیر زدن. عمو جغد شاخدار کشته شد!

سریع تلویزیون را خاموش کردم.

آستینم از اشکهاش خیس خیس شده بود

چقدر حساسن این بچه ها و ما چقدر بی دقتیم

این کارتنها اینقدر روی روح بچه ها اثر می ذارن و ما راحت می ذاریم به تنهایی نگاه کنن

اینقدر گریه کرد تا آروم شد و گفت: حالا تلویزیون رو روشن کن مامان

امیدوارم همیشه بتونم فرزندم رو آروم کنم. یه روز دیگه کودکی نیست. بزرگ می شه اما باز هم می دونم آغوش مادر، جاییه که آرومش می کنه

و چقدر خوشحالم که اولین بچه ام، یه دختره پر احساسه و من چقدر خوشبختم

الحمدلله علی کل نعمه

----------------------------------

یکی برایم نکته ای نوشت که دیدم چه زاویه دید قشنگی داشت و من غفلت کردم

دختر من از یک تصویر اینگونه بی تاب می شود، چه کشیده دختر بچه ای که بابایش را بی سر...

علی لعنت الله علی القوم الظالمین


کل یوم عاشورا

هر شب که مسجد می رویم، یک دوستی پیدا می کند. دیشب دوتا پیدا کرده. دو تا دختر همسن و سال خودش

سه تایی نشسته اند به کلاغ پر. یکدفعه یکی را تشویق می کنند. هجوم سرها و همزمان : هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

از یکطرف صدا می آید: مگه عروسی باباته!

از طرف دیگر: برید پیش ننه هاتون!

باز خون من جوش آمده. به محدثه اشاره می کنم که با دوستانش بیایند پیش من بنشینند. با هرسه شان صحبت می کنم و ازشان می خواهم ساکت باشند و هر بازی که صدا ندارد بکنند.

اینبار دستهای هم را میگیرند و با دهانهای بسته که فقط منحنی زیبای لبخند را به تصویر کشیده، بالا و پایین می پرند!

نمی دانم چرا یادم رفت تاکید کنم که صدای پریدن هم مد نظر است!!!!

باز دعوا...

سه تایی می روند حسینیه بغل. صدایشان خدایی نمی آید. هر از گاهی محدثه می آید یک خودی نشان بدهد و مطمئن شود که من هستم.

کاش من هم اینقدر معرفت داشتم که حتی وقتی غرق بازیهای دنیای خودم می شوم، هر از گاهی به ولی ام سری بزنم و ببینم چیزی نمی خواهد بهم بگوید؟ هر از گاهی قربان صدقه اش بروم و ...

کم کم مسجد شلوغ می شود و محدثه مجبور است از بین صفوف حرکت کندیا از دور فقط دستی تکان بدهد. یهو یک خانمی گفت: یکبار دیگه بیایی می زنمت! دخترم نگاهش می کند و لبخند می زند.

زن باز گفت: فقط امتحان کنن بینن می زنم یا نه! یکبار دیگه بیا!

لبخند دخترم خشکید و ترسان به من نگاه کرد که دیگر راهی برای رسیدن بهم نداشت. سریع بلند شدم و از راهی دیگر آوردمش پیش خودم.

طفلک دخترم کز کرد توی بغلم و دیگر تکان نخورد!

دیشب شب مخصوص حضرت رقیه بود.

بر سه ساله ای مظلوم گریستند و بر سه ساله ای ظلم کردند.

نمی دانم چرا یادمان نمی ماند که کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا

نسل عجول!

صبح بیدار شد و گفت: مامان، این دندونم درد می کنه.

توی دلم گفتم، نکنه لق شده؟ دست زدم دیدم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله! لق شده!

یکمی ترسیدم! خیلی زوده! هنوز 5 سالشم تموم نشده

زنگ زدم به خاله * و فهمیدم ظاهرا کلا بچه ها جدیدا زودتر از موعد دندانشون لق می شه

کلا این نسل همه چیشون زودتر اتفاق می افته. خدا بزرگ شدنشون رو به خیر کنه

--------------------

پ ن1: خاله یه پسر داره چند ماه بزرگتر از دختر من! هر مشکلی برای بچه ام پیش میاد به خاله زنگ می زنم

پن2: امروز می خواستم یه مطلب دیگه به روز کنم اما برای اون، لازم بود یه لینک بذارم که برای پیدا کردنش مجبور به استفاده از گوگل بودم. امروز هم که روز تحریم گوگل هست! برای همین گذاشتن اون مطلب رو به تعویق انداختم

لحظه های بی من

هر وقت یک مدتی با هم تنها می شیم، می گه: مامان! از مامانت برام بگو!

یکمی که حرف می زنم می گه: ما هم میریم پیش خدا؟ کی میریم؟

یکبار گفت: تو هم وقتی دخترت مامان شد میری پیش خدا؟

فسقلی دیروز می گه: خدابیامرزه مامانتو! اینکار رو برای مامانت کردم!!!

بعد یهو رو کرد بهم گفت: من می خوام مثل خاله (دوستم) باشم. ببین مامان، اون ازدواج کرده اما هنوز مامانش نرفته پیش خدا!

چه چیزهای به ظاهر کوچکی، استرس های بزرگ بچه هاست!

خدایا، همونطور که من دستهای کوچیکشو توی دستم گرفتم تا ترس و اضطرابش از لحظه های بی من، مرتفع بشه، دستهای منو بگیر و بهم بگو که هرگز رهام نمی کنی

-------------------------------

بعد نوشت:

افاضه ی جدید دخترم

اگر من مامان بودم، هرگز! هرگز برای کامپیوتر رمز نمی ذاشتم!!!!!!!

لهنت به شیطون

بچه بد اخلاقی نیست اما آن شب عجیب تند خو شده بود! قهر کرد و رفت توی اتاق و در را بست!

رفتم پشت در و گفتم: به نظر میاد خیلی عصبانی هستی!

صدای خش خش شنیدم که آرام از پشت در رفت کنار!

در را باز کردم و گفتم اجازه هست بیام؟

و رفتم داخل اتاق. پشت در نشسته بود و زانوهاشو بغل گرفته بود.

گفت: بشین کنارم با هم صحبت کنیم.

خنده ام گرفت ولی سعی کردم احساسش را درک کنم. نگاهش کردم. خودش ادامه داد

- از خودم ناراحتم! شیطون داره بهم می خنده! می خواد من برم دختر او بشم! 

هنگ کردم! این حرفهای دختر منه؟ فقط گفتم: جدی؟

- اوهوم! می خوام از دستش فرار کنم. نمی خوام منو با خودش ببره!

نمی دونستم چی بهش بگم!

- به نظرت چکار کنیم؟

- نمی دونم.

منم نمی دونستم چی باید بهش بگم! توی دلم یه بسم الله گفتم و ...

باید شیطونو دورش کنیم. بهش بگو لعنت به شیطون!

با چشمهای معصومش نگام کرد، دماغشو بالا کشید و گفت: تو بگو! می ترسم من بگم، فکر کنه دارم الکی می گم! بهم می خنده!

هنوز خودش را باور نداشت! کوچکی خودش را حس کرده بود. باید بهش قدرت می دادم.

- من بگم که فایده نداره. خودت باید بگی! بگو بسم الله الرحمن الرحیم

- بسم الله الرحمن الرحیم

صورتش باز شد.

- یه لااله الا الله هم بگو

- لااله الا الله

لبخند روی لبش نشست

حالا بگو لعنت به شیطون!

- لهنت به شیطون بی معرفّت!

ف را با یک شدت و تنفری ادا کرد که نگو!

سریع بلند شد. دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و صورتم رو بوسید. بعد هم رفت از باباش معذرت خواست.

داشتم فکر می کردم، چطور چشمهای چهار ساله دخترم توانست لبخند شیطان را ببیند، من با این همه ادعا، دستهایش را بیخ گلویم حس نمی کنم؟

-------------------------------------------

پ ن: خدایا تو هم بیا کنارم بنشین کمی با هم صحبت کنیم. کمکم کن تا من هم شیطان را همینطوری از خودم دورش کنم!

روضه خوان

روضه خوان شده برایم. صدایش را می اندازد توی گلویش و با لحن گریه دار می خواند هرآنچه از کربلا می داند.

امام حسین علیه السلام گفتند...

همچین علیه السلامش را می گوید که جان می گیرم. 

ولی آقا بده به حرف امام حسین علیه السلام گوش نداد!

چهار سالش شده ولی هنوز مفهوم بدی را درست درک نمی کند. آقا بده برایش یک معنای انتزاعی دارد. نمی توانم برایش توضیح بدهم چرا باید یک نفر بیاید و اینهمه جنایت بکند. چرا باید نوه پیغمبر را بکشند. چطور کسی می تواند پسر فاطمه (س) را بکشد. مگر می شود.

می گوید: مامان مگه می شه؟ آخه چرا کسی باید...

می گوید: شیطون هم دیگه اینقدر بد نیست!

راست می گوید! شیطان هم اینقدر بد نیست! دست مریزاد گفت به شمر احتمالا.

دخترم هنوز نمی داند که این آقا بده ها، نماز هم می خواندند!‍ 

به سه ساله اباعبدالله که فکر می کنم...

بمیرم برای دلت خورشید بانو. چه به سرت آمد. چطور برای در دانه ی برادر توضیح دادی؟

استدلالهای فیلسوفانه

با یکی از اقوام عجیب عیاق است. می پرسد:

مامان! خونه دوستم کجاست؟

- شوشتره.

چند دقیقه بعد

مامان.....! خونه ما خیلی شوشک داره. پس خونه ما هم شوشکره!

--------------

بابایش شامپوی جدیدی برایش خریده که بوی لوسیون های بچگی اش را می دهد. می گویم:

- وای مامان. چه بوی خوبی می ده شامپوت. بوی بچگی هاته.

- ممنون مامانی. چون روش عکس یه بچه کوچولو کشیده، بوی بچگیهامو می ده. اگر عکس یه دخترِ خانمو کشیده بود، بوی الانمو می داد!

---------------

بعد نوشت: چه قدی کشیده! چه زبانی باز کرده. باورم نمی شود اینطور همه زندگی ام شده باشد. چقدر وقتی خواب است، معصوم و مظلوم است.مثل الان! انگار نه انگار وقتی بیدار است، به معنای واقعی از دیوار راست بالا می رود. دیروز توی اتوبوس، داشت با استمداد از میله های زرد کنار پنجره، شیشه نوردی می کرد! شانس آوردم به تور یکی از این خانمهای بی حوصله نیافتادم...!
تصور کنید بیچاره هایی که از بیرون اتوبوس ناظر این صحنه بودند! یک دختر ریزه میزه ی چادری در حال شیشه نوردی!

طفل معصوم

از صبح پدرم را در می آورد تا صبحانه بخورد و ایضا ناهار و شام. گاهی فکر می کنم «هوازی » است. یک لقمه از یک وعده غذایی را که می خورد دیگر تا می گویم غذا بخور، دستش را به کمرش می زند و می گوید: من که غذا خوردم! چقدر می گی غذا بخور!!!!!!!!

آنروز یک بسته وسایل آشپزخانه برایش گرفته بودم و با هم داشتیم بازی می کردیم. مهمان بازی کردیم و  یک صبحانه کامل بخوردش دادم.

داشتم ظرف خالی صبحانه اش را می بردم آشپزخانه و با خودم فکر می کردم که: این یکی دیگر ربطی به رابطه خدا و بنده نداشت ها! باز ننشینی برای خودت فلسفه ببافی !

خنده ی تلخی روی لبم نشست و اشکی چشمهایم را سوزاند! ربطی ندارد؟!! آنقدر غذای روحم را نمی دهم که خدا مهمان بازی راه می اندازد و با کلی قربان صدقه کردن، کمی عبادت می ریزد توی حلق روحم! رمضان تا رمضان کمی حواسم به این روح زبان بسته جمع می شود ولی تا می خواهد ضعف مزمنش درمان شود، عید فطر می شود و باز روز از نو روزی از نو و باز بیچاره می ماند با آن ضعف بسیار. یاد داستان پادشاه و چهار زنش* افتادم. 

این روزها گذارم به کتابهای زیبایی افتاده. بیشتر از خودم دلخورم که اینقدر به این روح طفل معصوم بی توجهی می کنم.

طفل معصوم! آری! هنوز مثل طفلی کوچک و کم جان مانده و رشدی نکرده! فکر کن! توی قبر که باید روحم همنشینم باشد، یک کودک ناتوان باید ازمن دستگیری کند!

آقا  آمپول تقویتی بهم معرفی کنید. چکار کنم تسریع بشود رشد این طفلکی؟

---------------------

* داستان پادشاه و چهار زنش را در ادامه طلب نوشتم تا آنها که می دانند، بی حوصله نشوند و آنها که نمی دانند، بدانند.

ادامه نوشته

فاصله ها

دارم کم کم می فهمم چی می شه که والدین از بچه ها شون فاصله می گیرن!

ما به چشم «بچه» به اونها نگاه می کنیم و گاهی توانایی هاشون باورمون نمی شه!

بهش می گم: دخترم برو تشت رو بذار جلوی ماشین لباسشویی که لباس شسته ها رو پهن کنم.

اومدم می بینم لباسها رو ریخته تو تشت؛ تشت رو آورده کنار رخت آویز؛ رخت آویزو نصب کرده، داره یکی یکی لباسها رو پهن می کنه که به مشکل برخورده.

باورم نمی شد! چقدر توانا شده و من متوجه نشدم. راستش هم خوشحال شدم و هم ترسیدم. حس کردم چقدر داره بزرگ  می شه و کم کم داره ازم فاصله می گیره.

فاصله ها منو به وحشت می اندازن. خدا کنه این فاصله ها، باعث بد شدن رابطه ها نشه

خدایا خودت کمکم کن.

-------------------

پ ن1: یکی از سخت ترین کارهای دنیا یاد دادن مفهوم شوخی به بچس! خیلی سختـــــــــــــــــــــــــــــــــه

متفاوت ترین جلسه امتحانی

امروز متفاوت ترین امتحانی بود که دادم

همراهم سر جلسه می دونید چیا برده بودم؟

یه پتو مسافرتی
یه بالش کوچیک
دفتر نقاشی
12تا مدادرنگی
یه خودکار!!!!

خوب معلوم شد چی بوده دیگه! دختر خانم هم با ما سر جلسه بودند!!!!

صد بار بهش سفارش کردم سر جلسه با من حرف نزنی ها! اصلا فکر کن مامانت نیست اونجا! سراغ خاله هات نری ها! همه شون دارن امتحان می دن! اذیت و سر و صدا نکنی و به عالم توصیه ایمنی دیگه

سر جلسه، اولش نقاشی کشیده. بعد یواش می گه :

مامــــــــــــــــــــــان! اینو زرد کنم؟
ماماااااااااااااااااااااااان! اینو ببین!
ماماااااااااااااااااااااااان! عروسکمم آوردی؟

بعد موقع نقاشی پاشو می کوبید به صندلی و می زدش تو دیوار و همزمان مداد رنگی هاشو می زد به هم! خلاصه سمفونی راه انداخته بود

جای پتوشو عوض کردم تا نتونه پاشو بزنه به صندلی!
حوصلش سر رفت! پاشد مثل مراقب وسط جلسه رژه رفت! برای دوستام دست تکون می داد! باهاشون حرف می زد!

وااااااااااااااااااااااااااای! نمی دونستم بخندم! دعواش کنم! امتحان بدم!

خودمم قاطی کرده بودم!

عذر خواهی

می دونه از دستش ناراحتم. اومده کنارم می گه: مامان ببخشید !

- برا چی داری عذر خواهی می کنی؟

- خوب اگر نبخشیم، نمی بریم پارک!

-پس برا پارک داری عذر خواهی می کنی! فقط اون واست مهمه!

داشتم این جمله رو می گفتم که یادم اومد بارها و بارها خودم به درگاه خدا رفتم و عذر خواهی کردم و هنوز جواب نگرفته، شور حاجتامو زدم!

خدایا منو بخاطر همه بی ادبیهام ببخش

این روزها...

تصور کنید کسی که 6-7سال از درس و دانشگاه فاصله گرفته، سر امتحانهای ترم اول، چه حالای داره؟!!!!



پ ن: التماس دعای شدید

دنیای وارونه یا دنیای بچه ها؟!!!

1. بهش می گم ناهار ماهی پلو می خوری یا خورش ؟

می گه: ممممممممممممممممممممم! بلنس!(همون برنج)

می گم: مامان جان، هردوشون برنجن! برنجو با ماهی می خوری یا با خورش! سرشو می اندازه پایین و متفکرانه فکر می کنه! بعد کلی فکر کردن می گه: بلنس!


2. نشستیم پای سفره، دارم با باباش حرف می زنم! انگشت اشاره شو بالا میگره و با دهن پر می گه:

آدم، سر سفره، حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرف، نمی زنه!


3. پاش رفته رو شونه ام و شکسته. میاد بهم می گه:

شما نمی دونید وقتی شونتونو می ذارید رو زمین، من چشمم نمی بینه؟ ها؟!!!

(اصلا تصور نکنید ببخشید هم گفت ها!!!!)


4. میگه مامان اجازه هست فلان کار رو بکنم؟

سرمو به علامت تایید تکون می دم. می گه:

بگید: بله عزیزم! بله دختر گلم! بفرمایید!


5. به عنوان تنبیه از یه چیزی محرومش کردم! بعد کلی گریه که فایده ای نداشته اومده بهم می گه:

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن! دختر به این خوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی! به این نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازی! به این گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دلتون میاد بذارید گریه کنم؟ 

---------------------

پ ن: تولدش مبارک

برداشت ناقص

چند روز پیش

بابا: خانم، گوشی منو ندیدی؟

- بذار بهش زنگ بزنم!

امروز

- دخترم، کیف پول منو ندیدی؟

دختر: بذار بهش زنگ بزنم!!!!!!!!!!!!


نتیجه: به نظر شما، چقدر از برداشتهای ما از اعمال و رفتار بزرگان، مثل همین برداشت، ناقص است؟!!

به این چیزها که فکر می کنم، معنای پوستین وارونه کمی برایم روشن می شود!

فردا که آقا بیاید، احتمالا به او خرده میگیریم که چرا نمی شود به کیف پول، زنگ زد!