هر وقت یک مدتی با هم تنها می شیم، می گه: مامان! از مامانت برام بگو!

یکمی که حرف می زنم می گه: ما هم میریم پیش خدا؟ کی میریم؟

یکبار گفت: تو هم وقتی دخترت مامان شد میری پیش خدا؟

فسقلی دیروز می گه: خدابیامرزه مامانتو! اینکار رو برای مامانت کردم!!!

بعد یهو رو کرد بهم گفت: من می خوام مثل خاله (دوستم) باشم. ببین مامان، اون ازدواج کرده اما هنوز مامانش نرفته پیش خدا!

چه چیزهای به ظاهر کوچکی، استرس های بزرگ بچه هاست!

خدایا، همونطور که من دستهای کوچیکشو توی دستم گرفتم تا ترس و اضطرابش از لحظه های بی من، مرتفع بشه، دستهای منو بگیر و بهم بگو که هرگز رهام نمی کنی

-------------------------------

بعد نوشت:

افاضه ی جدید دخترم

اگر من مامان بودم، هرگز! هرگز برای کامپیوتر رمز نمی ذاشتم!!!!!!!