مذهبی یا غیر مذهبی

نمی دانم کدام شیر پاک-شاید هم ناپاک- خورده ای ما را به مذهبی و غیر مذهبی، تقسیم بندی کرد!

دختر خاله ام، معجونی از صداقت و پاکی و نجابت است  اما برای فرار از نگاه خاص به مذهبی ها یا شاید توقع جامعه یا نمی دانم چه، می گوید: من مذهبی نیستم! اعتقادی ندارم!!!

آخر مسلمان! اینهمه خوبی! روحت مثل چشمه آب، زلال است! من خودم را توی چشمه دل تو تماشا می کنم آنوقت می گویی من مذهبی نیستم!

کاش زورم می رسید بعضی چیزها را عوض می کردم! دست می کردم توی کله بعضی ها و بعضی تفکرات را می کشیدم بیرون!

دیروز یک نفر دیگر به من گفت: مذهبی هستی؟ بیچاره نمی دانست چقدر حرف روی دلم تلمبار شده باشد! دست گذاشت روی این جوش چرکی

گفتم از نظر من هرکس مهر اباعبدالله توی دلشه مذهبیه!( البته کلی هم کله اش را خوردم)

یکی دیگه حجابش کمی ایراد داره و می گه مذهبی نیستم! بعد می گه: می دونم امام زمان بیاد سر منو می زنه ها! ولی امام زمان بیاد! فقط بیاد! مهم  نیست چی سرم میاد! بقیه نجات پیدا کنن!*

خدایی کجای این آدم غیر مذهبیه!

گاهی از خودم شرمنده می شم وقتی ارادت اینهایی رو می بینم که ادعای غیر مذهبی بودن دارند!

خدایا همه مان را به راه راست هدایت فرما

-----------------------------

پ ن: مخاطب خاص دارد! آبجی خانم! دوستت دارم

*:این یک تفکر کاملا غلط است نسبت به امام مهربانیها. امام زمان گناهکاران را هدایت می کنند نه قتل عام!

حجاب دختر؛ پدر یا مادر

خانواده ی اول

اول مهر سال 1369 با هم آشنا شدیم. هر دومون شاگرد کلاس «ربّان بنفشا» بودیم. با مادرهامون که توی حیاط همکلام شده بودند، تا دم در خونه اومدیم. همسایه روبروی هم بودیم. بابای هر دومون کارمند بودن.

بابای هر دومون ارتقا پیدا کردن. بابای من توی رده خودش، بابای اون منتقل شد به واحد سفرهای خارجه

وضعشون زیر و رو شد. خونه اجاره ای خیابون پیروزی، شد خونه ملکی سعادت آباد!

بهترین و جدیدترین خوراکیها و اسباب بازی و لباس و وسایل رو، ما توی خونه اونها میدیدیم!

سالها گذشت و ارتباط ما همچنان ادامه داشت. تا اینکه مامان...

بعد از فوت مامان رابطه ما قطع شد! آخه مامان اونها به مادرم وابستگی شدید داشت. دیدن جای خالیش، خیلی اذیتش می کرد. افسردگی گرفت و وضع خیلی بدی ...

دیگه ازشون بی اطلاع بودیم تا چند وقت پیش که باز رفتم بهشون سر زدم. روز به روز فاصله ما با هم بیشتر می شد.

باباشون ماه ها بود که توی ماموریت خارج بود. مادر دچار افسردگی و بچه ها...

شماره ها رد و بدل شد.

چند روز پیش  یه برنامه نصب کردم روی گوشیم. برنامه، خود به خود، توی دفتر تلفنم سرچ کرد و تمام کسانی که اون برنامه رو گوشیشون نصب بود و نمایش داد

شماره دوستم نیز هم! آواتارش، عکس بی حجاب خودش بود!

انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم!

----------------------------------

خانواده دوم

بچه که بود، باباش همش نگران این بود که حرفی به دخترش زده بشه که موجبات ناراحتیشو فراهم کنه و بهش بربخوره! باباش همیشه خیلی هواشو داشت؛ خیلی مواظبش بود.

بابای خیلی آروم و مهربونی داره.هیچ وقت دوست نداره حرفی بهش بزنه که دخترش رو ناراحت کنه

روسری دختر، روز به روز عقب رفت و مانتوش تنگ تر شد!

یه روز دختر رو توی لباسی دیدم که ...

نماز اول وقت باباش توی مسجد ترک نمی شه، مادر چادری و مقید اما حجاب دختر اینجوری!

------------------------

خانواده سوم

دخترش از خیلی کوچیکی، حجاب قشنگی داشت. یه روز از مامانش پرسیدم، چجوری دخترت اینقدر خوشگل حجاب می گیره و خسته نمی شه

(بچه اش هم شیطونا!!!!)

گفت: یه روز می خواست با باباش بیرون بره. باباش بهش گفت: عزیزم خیلی خوشحال می شم با خودم ببرمت اما تو دیگه بزرگ شدی. دوست ندارم با بلوز شلوار بیایی بیرون!

لازم نبود بهش بگه چجوری حجاب کن! همینو که بهش گفت، دخترم روسری و چادرشو سرش کرد.

------------------------

نتیجه ای که من میگیرم:

توی محجبه شدن دختر، هم پدر مهمه هم مادر اما رفتار پدر مهمتره

دختر از مادر الگو میگیره و از پدر، فرمان

شاید به همین خاطره که عین گناه بی حجابی دختر رو توی نامه عمل پدر، می نویسن