مسئولیت پیذیری

داشتیم با دوستی، دلایل طلاق را برای موضوعی بررسی می کردیم. رسیدیم به عدم مسئولیت پذیری زن و مرد.

اینکه چرا نسل جوانان امروز اینقدر بی مسئولیت هستند که وقتی بار مسئولیت زندگی روی دوششان حس می شود، به بهانه های مختلف، می خواهند شانه خالی کنند.

اینکه چه بر سرمان آمده که جوانان تحصیل کرده ای داریم که حتی بار قلمشان را نمی توانند بکشند؟!!!!!

به سالها پیش که برگردیم، به روزهایی که مادران و پدران اینها، از سر محبتی بی دریغ، تمام بار آنچه کودکشان باید می کشید را بر دوش خود مضاف کردند تا فرزندانشان راحت تر درس بخوانند، راحت تر باشند چون: بالاخره که در زندگی قرار است یه عالمه مشکل را تحمل کنند، لااقل تا خانه ما هستند، خوش باشند.

غافل از اینکه این سرخوشی، کار دستشان می دهد.

یادم می آید وقتی سال اول راهنمایی، در کتاب اجتماعی مان نوشته بود: وظیفه شما در خانواده چیست؟، همه مان مات مانده بودیم چه بنویسیم. ته ته ته مسئولیتمان در خانه شد : پاک کردن سفره، آب دادن به گلها!

حالا افتاده ایم زیر بار مسئولیت زندگی، بدون دوره آموزشی! 

روزگار معلم سختگیری است. با آزمونهایش، آموزش می دهد! ما هم داریم کم کم آموزش می بینیم اما چقدر سرعتمان بیشتر می شد اگر آب دیده بودیم.

داشتیم با دوستم فکر می کردیم چرا پدر و مادرها فکر کردند ما زمان داریم برای آب دیده شدن و کم کم خودشان ما را زیر بار مسئولیت نبردند؟

حس کردم، شاید چون یادشان رفته بود که ممکن است فردا آقا بیاید و فرزندانشان اگر آماده نباشند، جا می مانند از سپاه حضرت.

----------------------------

بعد نوشت: بزرگی گفت: یکی از علائم ظهور مولا این است که حرمت مادرش را بیشتر رعایت می کنند.

یادمان باشد که در ایام نوروز، حرمت دل غمدیده مولایمان را نگه داریم

بهشت

احوال برادرش را پرسیدم. برادرش سه تخصص پزشکی دارد و در آمریکا، با همسرش که او هم در دو رشته پزشکی متخصص است، بهمراه دو پسرشان زندگی می کنند.

می دانستم مدت زیادی است برادرش بیکار است و خانه شان هم گرو بانک و به زودی ...

حال برادرش را که گفت، غصه ام گرفت. یادم به ناشکری بعضیها! افتاد. بعضیهایی که وضعشان از خیلیها بهتر است و زبان غر غرشان دراز تر.

بعضیهایی که عموما توی بازارند و ته اجناس را در میاورند و صدای فریادشان هم بلند است

می دانم فقر هست، گرانی هست، بدتر هم شده. اما آنهایی که ندارند، کمتر از آنهایی که کمی کمتر از قبل دارند، صدایشان در می آید!

هرگز باور نداشته ام که اینهمه خرید قبل از شروع سال نو، نیاز باشد! نه فقط امسال با اینهمه گرانی.

اما اگر این مصرف گرایی عجیب و غریب، گریبانمان را نگرفته بود و به قدر نیاز و احتیاج خرید می کردیم، فشار کمتری به خودمان می آمد و کمتر ناشکری خدا را می کردیم.

خدا خودش فرجی کند در قلبهامان، در زندگیمان که تا او محور تفکراتمان نباشد، روال، همین است!

---------------------------------

بعد نوشت: دلم می خواهد به آنها که خیلی از نظام و انقلاب و مواضع جمهوری اسلامی ناراضی هستند، بگویم: خواهش می کنم، تقاضا می کنم بروید بهشت. بروید به همان کشورهایی که فکر می کنید وضعشان خیلی بهتر از اینجاست.

از شما خواهش می کنم بروید و این وضعیت را برای مایی بگذارید که این انقلاب از جان عزیزانمان هم برایمان عزیز تر است.

لطفا بروید تا ما فقط دردهای خودمان را تحمل کنیم، نه نیش و کنایه های شما را مضاعف بر دردهامان.

دلیل خوشبختی

تاجری با خارکنی همسایه بود. تاجر همیشه رنگین ترین غذاها را سر سفره می گذاشت و خارکن، وسعش بیشتر از آش و اشکنه و آبگوشت، نبود. اما همیشه صدای شادی و خنده و طرب، از خانه مرد فقیر، به گوش می رسید. این صداها شده بود دق دل تاجر! خیلی فکر کرد که چه کند تا عاقبت، راهش را یافت.

سرمایه ای به مرد فقیر داد و گفت: همسایه! دیدم شرط مروت و همسایگی نیست که من از متاع دنیا بهرمند باشم و تو اینگونه در سختی باشی. این سرمایه قرضی است بی عوض به تو.زندگی ات را رونق بده.

روزهای اول، شور و نشاط خانه ی مرد فقیر بالا تر گرفته بود اما چندی نگذشت که صداها رفته رفته کم شد! شبها مرد فقط در فکر حساب و کتاب اموالش بود و زمانی برای بودن با خانواده اش نداشت.

تاجر خوشحال شد و دیگ حسادتش از جوش افتاده بود که روزی سر و کله ی مرد فقیر پیدا شد.

تاجر بعد از سلام و علیک گفت: چه شده همسایه! گرهی به کارت افتاده؟ پول بیشتری می خواهی؟

مرد کیسه ای در آورد و به تاجر داد و گفت: این سرمایه ای که به من داده بودی و این نیز سود آن! مال خود بگیر و بگذار من به زندگی خودم برسم.

حالا این، حکایت روزگار ما شده! 

دیدگاه مادی به خوردمان داده اند و همه چیزمان را عوض کردند!

به مشکلات امروزمان نگاه کنید. بگویید مسبب کدامش نوع دیدگاه مادی مان نیست!