این روزها...
پ ن: التماس دعای شدید
پ ن: التماس دعای شدید
کودکم این روزها زائر کوچولوی امام شده
دوشنبه رفته بودیم دیدار آقا. از شب قبلش طی کرده بودیم که جای بازی و دویدن نیست. جای اسباب بازی و خوراکی هم نیست! ولی آقا را میبینی! تا ساعت دو صبح، خوابش نبرد! ساعت4 هم بیدار شد.
بماند چه مراحل امنیتی را طی کردیم تا رسیدیم به حسینیه امام خمینی(ره)، اما انگار موقع زیارت، این دختر را می برند و یکی دیگر می آورند! شده بود همان دختری که توی راه کربلا، یکبار هم ناآرامی نکرد!
فقط بیتاب روی مولایش بود. هی می گفت چرا آقا نمیان؟؟؟؟؟
با زبان خودم و خودش، برایش موقعیت را توضیح دادم. وقتی فهمید آقا دستشان مجروح شده و ایشان درد می کند، انگار خبر بدی به او داده باشند.
همش غصه پا و دست آقا را می خورد! هنوز هم برای همه تعریف می کند آقا، پا و دستشان درد می کند
خدا می خواهد من یادم باشد که مثل دخترم دینداری کنم. من چقدر دغدغه دردهای امامم را دارم؟
دیشب با کلی ذوق و شوق رفتم شکارچی شنبه رو دیدم! فیلمی که خیلی در موردش شنیده بودم و واقعا
دوست داشتم فیلمی که اینقدر اسرائیل رو عصبانی کرده، ببینم
فیلمی که بخاطر بازی در اون، کشورهای اروپایی حامی اسرائیل، اعلام کردن که به علی نصیریان( که الحق و الانصاف بازی بی نظیری کرد) اجازه ورود به کشورشون رو نمی دن
فیلمی که حتی اونقدر تحت فشار بود که تو کشور خودمون هم زیاد اکران نشد.
روایت جنایتهای اسرائیل اونقدر دردناکه که ما توان دیدن عکسهاش رو هم نداریم و این فیلم اینها رو به تصویر کشیده بود و خیلی دردناک بود و خیلی ترسناک.
یه جاهای فیلم، نگران روحیه ی اون پسر بچه بازیگر فیلم شدم. حتی با اینکه می دونه اینها واقعی نیست، اما روحش جریحه دار می شه! البته نمی دونم همبازی شدن با بازیگر خبره ای مثل علی نصیریان بود یا خودش اینقدر استعداد داره که اینقدر قشنگ بازی کرد! من مجذوب بازی علی نصیریان و این پسر بودم
اما چیزیکه فکر منو از اول فیلم به خودش مشغول کرده بود، نه خشونت ها بود، نه اغراق آمیز بودن، که می دونم اینها مشتی ازخروار هم نیست! اینها یک سر سوزن از کشتارها و جنایتهای صهیونیسمه
چند تا جمله توی فیلم بود که اثر ضد اسلامی داشت!
یکی جمله ای که چندین و چند بار توی فیلم بهش تاکید شد: اینو خدا گفته!
این جمله دست آویز «هانن»(نماد اسرائیلیها) بود برای موجه کردن کشتارها و جنایتها و ظلمهاش!
این جمله توی تربیت بچه ها خیلی استفاده می شه! خیلی جاها جز اینکه بگی چون خدا گفته ما انجام می دیم، حرف دیگری نمی شه زد! بچه باید بندگی یاد بگیره! همه قوانین دین دلیل دارن اما بندگی کردن چیز دیگه ایه! وقتی این جمله تو ذهن بچه خراب شد، از چی باید استفاده کرد! یا اینکه تعلیمات خدا کلا یکسری تعلیمات بی منطق و خشک و خشن معرفی شد؟!!!!!!؟
قسمت دیگه فیلم که من روش حرف دارم، تاکید زشت کارگردان روی مسئله حجاب و جلب توجه نکردن زن بود!
یه جا وقتی مهمون برای پدر بزرگ میاد، «ژاکلین»(پرستار پسر بچه) روسری سرش می کنه! بنیامین ازش می پرسه: این چیه؟ و اون می گه: حجاب! زن باید مغز سرش رو از مردها بپوشونه!
یک جای دیگه ی فیلم نشون می ده که هانن، می گه می خوام برای از بین بردن فساد، این زن رو تطهیر کنم، بعد دست می کنه تو موهای ژاکلین و معلوم می شه موهاش کلاه گیسه! و موهاشو می تراشه و باز کلاه گیسو سرش می ذاره!
فردای اون روز، تو معبد، بنیامین از ژاکلین می پرسه: چرا می ذاری موهاتو بتراشه؟ و در جوابش چیزی می گه که هیچ ربطی به سوال نداره! با لبخند تمسخر آمیزی می گه: هانن نمی خواد من جلب توجه کنم!
توی معبد ، بین زن و مرد پرده کشیدن. وقتی ژاکلین می خواد جواب بنیامینو بده، پرده رو می زنه کنار و جوابشو می ده! بعد یه پسری میاد بین بنیامین و پرده قرار می گیره و با دعوا به ژاکلین می گه که پرده رو بنداز
1. آیا این تو ذهن مخاطب نمی ره که مردی که نمی خواد زنش جلب توجه کنه، مثل هانن (متعصب، خشک، بی منطق، بی رحم، خشن، خودخواه) هست؟
2. اگر هانن با تراشیدن موهای اون، قصد زشت کردن اونو داشت تا جلب توجه نکنه، پس اون نباید کلاه گیس هم می ذاشت! باید با موهای تراشیده ظاهر می شد! در حالیکه اینطور نیست و اون یک کلاه گیس زیبا رو سرشه. پس این جواب یعنی چی؟
3. ژاکلین همه جا واقعا فقط مغز سرش رو می پوشونه و کلاه سرش می ذاره، جز همون جا که می خواد به بچه حجاب رو یاد بده که روسری می پوشه!
4. نمی شد به جای واژه حجاب، از اصطلاح خود یهودیها برای این مطلب استفاده بشه تا بار معنای منفی روی حجاب نیاد؟
5. چرا بنیامین توی معبد این سوالو کرد؟ مگه خونه نمی رفتن اینها؟حس می کنم می خواست پرده بین زنانه و مردانه معبد رو نشون بده و حالت پرده های مساجد ما تداعی می شد
6. پسر بچه ای که اینجا روی روابط زن و مرد، غیرت نشون می ده، یک پسر خشن، بی ادب، تند خو، جنایتکاره که به بقیه پسر بچه های اسرائیلی، کشتار یاد می ده و وقتی نمی تونن به هدف بزنن، کتکشون می زنه!
اصلا نمی دونم باید این فیلم رو تبلیغ کرد و بخاطر ضد صهیونیستی بودن اون، بریم ببینیمش یا اینکه بخاطر این تیکه ها، عطاشو به لقاش ببخشیم؟!!!
واقعا نمی دونم
----------------------------------------
پ ن: من اصلا نقد فیلم بلد نیستم! اینها دیدگاه های شخصی من بود!
موهاشو مرتب کرد و شال رو یکم عقب تر برد تا تناسب رنگ زیبای موهاش با رنگ صورتش، خودشو بهتر نشون بده
گوشه شالو که روی یقه مانتوشو پوشونده بود، کنار زد و انداخت روی شونه هاش.
صورت معصومش با حالت آرایش موهاش، معصوم تر نشون می داد.
بخاطر نوع کفشش، نمی تونست تند راه بره. آروم آروم اومد طرف جمعیت. شاید نمی دونست چه خبره که اینهمه جوون جمع شدند.
پسرا و دخترا دور مرد میانسالی رو گرفته بودند و داشتند باهاش حرف می زدند. هر کسی یه سوال می کرد.
وقتی رسید، وسط یه حدیث بود.« گناهى كه گرفتارى ايجاد مى كند، ظلم است.»*
گفت: ببخشید حاج آقا! مصداق ظلم چیه؟
مرد نگاه گذرایی به دختر کرد و گفت: مصداق ظلم، اینه که تو زیباییهاتو در معرض دید مردهایی می ذاری که حق رسیدن بهت رو ندارن. فقط یک میل خفته رو درونشون بیدار می کنی و با یه عالم عقده رهاشون می کنی تو جامعه.
دختر دیگه حال خودشو نمی فهمید. تا حالا فکر می کرد هر گناهی داره، به کسی بدی نکرده! همیشه به خودش می بالید که حق کسی گردنش نیست! و حالا...
---------------------
*اَلذُّنوبُ الَّتى تُغَيِّيرُ النِّعَمَ البَغىُ وَ الذُّنوبُ التَّى تورِثُ النَّدَمَ القَتلُ وَ الَّتى تُنزِلُ النِّقَمَ الظُّلمُ وَالَّتى تَهتِكُ السُّتورَ شُربُ الخَمرِ وَ الَّتى تَحبِسُ الرِّزقَ الزِّنا وَ الَّتى تُعَجِّلُ الفَناءَ قَطيعَةُ الرَّحِمِ وَالَّتى تَرُدُّ الدُّعاءَ وَ تُظلِمُ الهَواءَ عُقوقُ الوالِدَينِ؛
گناهی كه نعمت ها را تغيير مى دهد، تجاوز به حقوق ديگران است. گناهى كه پشيمانى مى آورد، قتل است. گناهى كه گرفتارى ايجاد مى كند، ظلم است. گناهى كه آبرو مى بَرد، شرابخوارى است. گناهى كه جلوى روزى را مى گيرد، زناست. گناهى كه مرگ را شتاب مى بخشد، قطع رابطه با خويشان است. گناهى كه مانع استجابت دعا مى شود و زندگى را تيره و تار مى كند، نافرمانى از پدر مادر است.
امام صادق علیه السلام
علل الشرايع، ج 2، ص 584
پ ن: این مطلب را هم ببینید +
وقتی عزت نفس داشته باشی، خودت را دوست داری چون مخلوق دوست داشتنی ترین موجود عالمی اما اعتماد بنس...
به چه چیز خودت اعتماد داری ای موجود سراپا نیاز؟
به عمر جاودانت؟ علم بی منتهایت؟ به چه چیز؟ من سراپا نقص را چه به اعتماد بنفس!
اما تا دلت بخواهد به خودم می بالم که مخلوق آن جمال مطلقم و مخلوق جمال مگر می شود جمیل نباشد؟
از کسی شنیدم که می گفت: همه زیبا هستند اما ما بلد نیستیم زیبا ببینیم! دیده ی زیبا بینمان نابیناست!
وقتی همه چیز را زیبا ببینی، آنوقت طعم خوشبختی را حس خواهی کرد چون خوشبختی تنها وقتی که حس شود، تحقق میابد!
گاهی فکر می کنم این بهشتی که زیر پای مادر است، حکمتی فراتر از آنچه می اندیشیم دارد. آدم به دنیای بچه ها که نگاه می کند، روش بندگی یاد می گیرد
1. دستش را گرفتم توی دستم. داشتم از خیابان رد می شدم. داشتم فاصله ام را با اتوموبیلهایی که گاها تصور می کنند در پیست رالی مشغول مسابقه هستند، تنظیم می کردم که مبادا...
بلند گفتم : پابه پای من راه بیا! نه جلوتر از من! نه عقبت تر!
ناگهان یاد این آیه افتادم که: از خدا رو رسولش نه جابمانید، نه جلو بزنید!
2. دوست ندارم از تو ناراحت باشم! بیا عذر خواهی کن دیگر! یکی را واسطه کن! چرا نمی فهمی چقدر سخت است برایم که از من دوری؟!!!!
این حرفها را من توی دلم با دخترم زدم یا خدا هزار بار با من؟
نگاهش کردم و برق خوشحالی را در نگاهش دیدم. آخر خیلی با رقیه بنت الحسین اخت شده. چند روز پیش یک نفر از او پرسید: بهترین دوستت کیه؟
بی معطلی جواب داد حضرت رقیه! نمی دانم بینشان چه گذشته ولی دل دخترم را برده است این دلدار بابا!
روضه که شروع شد، قلبم لرزید! محدثه اینها را بشنود، دق می کند از غم رقیه! خدایا حواسش را پرت کن!
ناگهان از خودم بدم آمد!از خود خواهی خودم!
نگران شنیدن چیزی بودم که رقیه به چشم دیده است! خیلی بیش از اینها را!
هیچ کس نمی داند چه بر سرم آمد!
آب نمی خوام! بگذارید شیون کنم! این بغض لعنتی بماند، خفه ام می کند!
خدا را شکر مادر رقیه در کربلا نبود!
و معشوقی سخت در فکر هرچه غیر از عشق او
عاشقی بیتاب روی یار و یاری بیقرار اغیار
ماندم چرا غیرت عاشق برنمی جوشد و دودمان عشق و معشوق به باد نمی دهد
هر روز بی مهری هایش را می بیند و هر شب تا صبح چشم براهش می دوزد و منتظر می نشیند تا...
گفتم: تو چطور عاشقی هستی که از مهرت کم نمی شود؟
دلت نمی گیرد؟
خسته نمی شوی از اینهمه صبر، انتظار، عشق، عاشقی
آغوشش را باز کرد و گفت: بالاخره فهمیدی؟
و من سر بر آغوشش می گذارم و تا جان دارم می گریم و می گریم و می گریم و
مـ ـی گـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـر یـ ـ ـ ـم
هر بار که عطر نفسهای عاشقانه اش را می شنوم
هر بار که در مسجد آغوشش عشق بازی می کنم
هر بار که لذت سجده ای بر دلم می نشیند
این بیت را عاشقانه با محبوبم زمزمه می کنم:
حس می کنم هر لحظه عطر چشمهایت را
آغوش وا کن حس کنم، طعم رسیدن را
اگر شعر کاملش را یادتان نیست، از اینجا باز خوانید
-----------------------------------------
پ ن: هرچه می خواهی بیا! بیا وسوسه ام کن! بیا اعصابم را بهم بریز. لذت می برم وقتی میبینم لیاقت وسوسه شدن را دارم. ولی یقین بدان دیگر به عشقم خیانت نخواهم کرد. بحول و قوه خدا