آنانی که «لا اله الا الله » نگفتند

پرده ی اول:

قولوا لا اله الا الله تفلحوا

صدا، صدای محمد امین (ص) بود. او که هرگز دروغ نگفته و همه به راستگویی و خیرخواهی اش ایمان داشتند.

کنیزک دوست داشت باور کند یگانه خدای محمد ص را.

اما نمی دانست که خدای محمد ص می تواند حریف قدرت ارباب او هم بشود؟

- درست است که محمد تا به حال دروغ نگفته اما او که نمی داند ارباب من چه موجود بی رحم و سنگ دلی است.

کنیزک سریعتر از کنار «صفا» دور شد تا به گوش اربابش نرسد که او حتی صدای محمد ص را هم شنیده.

پرده ی دوم:

تاریکی روی شهر سایه انداخته

مرد، به دیوار کاه-گلی خانه تکیه داده، زانویش را ستون دستش کرده و فکر می کند

- از بعد از رحلت رسول خدا ص این شهر دیگر جای ماندن نیست

امروز که از او برای ابابکر بیعت گرفته بودند، آنقدر دستش را محکم فشردند که گمان کرد استخوان دستش الساعه می شکند.

شمشیر های کشیده شده، لرزه به اندامش انداخته بود.

با خودش گفت: واقعا به سر اسلام چه خواهد آمد؟

غوطه ور در افکارش بود که صدای کوبیدن در را شنید

یگانه دختر پیامبر ص همراه شوهرش، پسر عم و برادر رسول خدا، همراه دردانه هایشان که پیامبر آنها را از جانش بیشتر دوست داشت، به در خانه اش آمده بودند.

انگار دنیا را به او داده باشند. دستان علی ع را بوسید. صورت حسنین ع را غرق در بوسه کرد

شادی از تمام وجناتش می بارید

مهمانهایش را به خانه برد و رفت برای تدارک پذیرایی که صدای دختر پیامبر را شنید

- به میهمانی نیامده ایم. امر مهمی ما را به اینجا کشانده. در حد درنگی کوتاه مزاحمت می شویم.

- امر شما مطاع، بانو.

بانوی بانوان عالم شروع به صحبت نمود و از بدعتی که بعد از رحلت پدرش در دین ایجاد شده، سخن گفت

از انحراف عمیقی که...

حرفهای دختر پیامبر را می شنید و نمی شنید. یکی در میان می شنید.

عرق سرد تمام صورتش را پوشاند.

حرفهای فاطمه س تمام شده و منتظر پاسخ او بود.

چه باید به پاره تن رسول خدا می گفت؟

کلمات در دهانش قطعه قطعه شدند

- کاش .... کاش زودتر آمده بودید. ساعتی پیش با ابوبکر بیعتم دادند.

دختر پیامبر به سرعت از جا برخاست، دست طفلانش را گرفت و همراه علی ع بیرون رفت

- فاطمه نمی داند چه اوضاعی شده! او که از چیزی خبر ندارد...

پرده سوم:

اول شب بود که فرستاده ی معاویه، کیسه ی سکه های طلا را مقابلش باز کرد.

- قرار نیست کاری بکنی! کاری نکن! فقط برو!

عجیب وسوسه شده بود!

با این پول اهل و عیالش می توانستند تا آخر عمر، راحت زندگی کنند.

- من شرایطم با بقیه فرق می کند. نمی توانم بمانم.هر کس وظیفه ای دارد. دیگران حتما به او کمک می کنند.

خبر نداشت که قاصد معاویه، سراغ همه رفته.

رفت...

- حسن که شرایط من را نمی داند...

پرده ی چهارم:

دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود به فرستاده گفته بود "به آقا بگو عذر دارم نمی آیم"

امام اما دلش نیامد. خودش آمد در خیمه.

عبیدالله بن حر، آمد خدمت امام. امام را که دید، اشک در چشمانش حلقه زد

قربان قد و بالایت بشوم پاره تن رسول خدا. بوی پیامبر را می دهی ؛قربانت بشوم حسین

امام لبخند زد.

با من بیا عبید الله.

- آقا جان شرمنده شمایم. آماده مرگ نیستم. اما اگر اجازه بدهید، اسبی دارم که خیلی به کارتان می آید. می شود از من قبولش کنید؟

- اسبت را نمی خواهم. می خواستم خودت را نجات بدهم.

امام که می رفت، عبیدالله با خودش گفت:

حسین نمی داند که اوضاع من ...



پرده ی پنجم:

دیگر نتوانست به حرفهای پسر گوش کند.

کم مانده بود کتکش بزند

- می فهمی چی می گی؟ می خوای بری جلوی گلوله! بشی گوشت قربونی؟

تو پزشکی قبول شدی بچه! می فهمی! این مملکت فردا دکتر و مهندس هم می خواد

آرامتر گفت: برو درست رو بخون، یه پزشک بهتر از یه تیکه گوشت قربونی می تونه به مملکتش خدمت کنه.

پسر اشک میریخت! یاد نگرفته بود روی حرف بابا حرف بزند.

با اشک سوار اتوبوس شد!

...

چند ساعت بعد، جنازه پسر و چند مسافر دیگر را از اتوبوس تصادف کرده بیرون کشیدند

پدر هنوز خبر را نشنیده بود! داشت با خودش فکر میکرد: امام خمینی که نمی داند من همین یک پسر را دارم! نمی داند چقدر زحمتش را کشیده ام!



پرده ی آخر:

خبر را خوانده! با این نرخ رشد جمعیت، ایران 1420، دچار انفجار سالمندی خواهد شد و این برای هر کشوری یعنی فاجعه!

چه بر سر تنها حکومت شیعی جهان خواهد آمد؟

حکومتی که برای اسلامی شدنش، خونها رفته!

از زبان رهبرش هم شنیده که نگران آینده جمعیت ایران هستند.

بهار و تابستان بود؛ شنید که آقا گفته اند باید هر خانواده کمتر از 4 نفره، کاری کند که روند افزایش جمعیت تا پایان سال، مشهود باشد

همیشه قربان صدقه آقا می رفت. آقا را مثل جانش دوست دارد. ولی آخر آقا که نمی داند اوضاع اقتصادی چطور است!

آقا که نمی داند خرج و مخارج بچه ها این دوره زمانه چقدر زیاد شده!

آقا خودشان بچه های خوب دارند، خبر ندارند تربیت بچه چقدر سخت شده!




سخن پایانی:

کافی است در هر برهه، بگوییم «خدایی جز خدای یگانه و قدرتی بالاتر از قدرت او نیست» تا رستگار شویم

بگوییم لا اله الا الله

و حواسمان باشد  اهل کوفه نباشیم که علی، تنها بماند

رمز پیروزی


ملک سلیمان ع را دیده ام؛ بارها و بارها! اما هنوز از دیدن آن سیر نشده ام

هر بار که نگاه می کنم، گویی خودم را می بینم و امام زمانم را

هر بار که نگاه می کنم اشک میریزم بر غربت امام عصر ع

صحنه صحنه اش را دوست دارم.

قشنگ ترین جمله آن برایم این است:

برادر سلیمان ع :سلاح ما در برابر شیاطین، تقوا و اطاعت از سلیمان است!

یازار، کاهن یهود: تقوا و اطاعت از سلیمان! رمز پیروزی ما، شکستن کمر اطاعت از سلیمان است

یادم به حدیث نبوی می افتد: انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی...

و فکر می کنم به رمز پیروزی شیاطین امروزی! شکستن کمر اطاعت از ولی فقیه!

مذهبی یا غیر مذهبی

نمی دانم کدام شیر پاک-شاید هم ناپاک- خورده ای ما را به مذهبی و غیر مذهبی، تقسیم بندی کرد!

دختر خاله ام، معجونی از صداقت و پاکی و نجابت است  اما برای فرار از نگاه خاص به مذهبی ها یا شاید توقع جامعه یا نمی دانم چه، می گوید: من مذهبی نیستم! اعتقادی ندارم!!!

آخر مسلمان! اینهمه خوبی! روحت مثل چشمه آب، زلال است! من خودم را توی چشمه دل تو تماشا می کنم آنوقت می گویی من مذهبی نیستم!

کاش زورم می رسید بعضی چیزها را عوض می کردم! دست می کردم توی کله بعضی ها و بعضی تفکرات را می کشیدم بیرون!

دیروز یک نفر دیگر به من گفت: مذهبی هستی؟ بیچاره نمی دانست چقدر حرف روی دلم تلمبار شده باشد! دست گذاشت روی این جوش چرکی

گفتم از نظر من هرکس مهر اباعبدالله توی دلشه مذهبیه!( البته کلی هم کله اش را خوردم)

یکی دیگه حجابش کمی ایراد داره و می گه مذهبی نیستم! بعد می گه: می دونم امام زمان بیاد سر منو می زنه ها! ولی امام زمان بیاد! فقط بیاد! مهم  نیست چی سرم میاد! بقیه نجات پیدا کنن!*

خدایی کجای این آدم غیر مذهبیه!

گاهی از خودم شرمنده می شم وقتی ارادت اینهایی رو می بینم که ادعای غیر مذهبی بودن دارند!

خدایا همه مان را به راه راست هدایت فرما

-----------------------------

پ ن: مخاطب خاص دارد! آبجی خانم! دوستت دارم

*:این یک تفکر کاملا غلط است نسبت به امام مهربانیها. امام زمان گناهکاران را هدایت می کنند نه قتل عام!

تو باشی و مرا ...

تو بغل باباشه و داره نق می زنه

هنوز نق زدنهاش به گریه شبیه نشده اما تا من صدا می زنم: فاطمه جان! مامان الان میام

می زنه زیر گریه

بلنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

انگار می گه: مامان! تو هستی و من در عذابم؟ آخه چرا؟

یادم به حال خودم و آقام  می افته:

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد!            حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

------------------------------

پ ن: فاطمه دختر کوچولوی 3 ماهه مونه

رابطه عاطفی

گفت: با امام زمانت رابطه عاطفی بر قرار کن!

دیدم، وقتی هنوز پشت سرش نماز نمی خوانم، کدام رابطه عاطفی؟

--------------------------

پ ن1: جمله اول توصیه ایست از آیت الله بهجت

پ ن2: نماز اول وقت به مثابه نماز پشت سر امام زمان شمرده شده است


رقیه

رقیه  در لغت یعنی غنچه گل نشکفته ی نارس

نام فاطمه صغیره اباعبدالله را رقیه گذاشتند. شاید بعد از شهادتش

خودش یک دنیا روضه است. نیست؟

بهشت را به بها دهند، به بهانه ندهند


19 روز از عروسی وهب و هانیه می گذشت و ده روز از اسلام آوردنشان که در راه فرزند رسول خدا،جان به جانان تقدیم کردند*و عمریست در جوار مولایشان، روزها را شیرین تر از عسل می گذرانند.
بهشت، پاداش کوچکی است برای حسینی شدن و حسینی شدن ساده است و ساده نیست.
یک روز حسینی که بشوی، برایت غصه می خورند که ناکام از دنیا رفت و یه روز حسینی شدن مساویست با نیش و کنایه های مردم برای مختصر برگزار کردن جشن عروسی ات چون معتقدی وقتی مردم در تامین ضروریات معیشت خود مانده اند، جشن مفصل، امام زمانت را خوش نمی آید.
مساویست با نگاه های معنا داری که سرتاسر زندگی ساده ات را به سخره می گیرند و تو چشمهایت را می بندی و می اندیشی که در زمان بدر و خیبر، مردم با اقتصاد مقاوتی اسلام را نجات و گسترش دادند و تو می دانی که فرزند حسین(ع) گفت: موقعیت امروز ما، موقعیت بدر و خیبر است

-------------------------------------
*   روایت کربلا، حاج یدالله بهتاش

بیا نماز باران بخوانیم؛ تا رحمت خدا بر ما جاری شود

دلم گرفته

می خواهم بنشیم، چشمانم را ببندم و فقط نفس بکشم.

ولی هوا هم گرفته

همه چیز تنگ است. همه چیز

آب که نباشد، خشکی همه چیز را در هم می کشد

حتی چهره ی مردم را

و ما

آب را

حیات را

خضر را گم کرده ایم

دیروز سر خاک آیت الله خوانساری بودم

همو که دعای بارانش، هنوز هم نقل محافل است

سر به خاکش گذاشتم

- دعا کن باران بگیرد. مردیم از خشکسالی...

یک کشف جدید کرده ام!

خدا فرج می رساند، تنها وقتی واقعا جانت به لب آمده باشد

مشکلت را حل می کند وقتی دیگر بریده باشی

دیگر تاب تحمل نداشته باشی

و حالا که اماممان نیست...

یعنی ما هنوز تاب نبودنش را داریم

یعنی هنوز جان به لبمان نیامده

یعنی هنوز تشنه نیستیم

ولی خدا

به چهره هایمان نگاه کن

حتی چهره هایمان نشان از بی آبی دارد. کم آورده ایم

فرج نمی رسانی؟

بیا با هم دعای باران بخوانیم

اللهم عجل لولیک الفرج

لبیک یا رسول الله صلی الله علیه و آله

در قلبم احساس تنگی می کنم. بغض گلویم را می فشارد. اشکهایم که جاری می شود، می اندیشم که فاطمه(س)خردسال، چگونه جسارتها به پدرش را می دید و تاب می آورد!

ما روی ماه رسول الله را ندیده ایم. ما صدای شیوا و صوت قرآنش را نشنیده ایم اما محبتش، در رگ و ریشه ی جانمان نفوذ کرده

تو چه کشیدی مادر جان وقتی چهره ی ملیح تر از یوسف را زیر غبار خاکستر...

پدر و مادر و جان و فرزند و مالم به فدایت یا رسول الله

آن زمان، سرمایه داران به رسول خدا جسارت می کردند چون می دیدند که ندای رهایی بخش او، زیر دستانشان را بیدار کرده و از تحت حاکمیتشان می رهاند. هر گونه خواستند مجادله ای کنند و رسول خدا را ناحق جلوه دهند، نتوانستند چون راه رو مرام و مسلک رسول اعظم(ص)، سر تا پا، راستی و درستی و حق و حقیقت بود و امروز نیز، از بیداری اسلامی لرزه به اندام نظام سرمایه داری افتاده که اینچنین به دست و پا زدن افتاده اند.

حتی خود را می سوزانند تا خاکستری دست و پا کنند برای سر و روی پیامبر رحمت!

به هوش باشیم که حالا دستان فاطمی نیاز هست و کیاست ابوطالبی

روضه خوان

روضه خوان شده برایم. صدایش را می اندازد توی گلویش و با لحن گریه دار می خواند هرآنچه از کربلا می داند.

امام حسین علیه السلام گفتند...

همچین علیه السلامش را می گوید که جان می گیرم. 

ولی آقا بده به حرف امام حسین علیه السلام گوش نداد!

چهار سالش شده ولی هنوز مفهوم بدی را درست درک نمی کند. آقا بده برایش یک معنای انتزاعی دارد. نمی توانم برایش توضیح بدهم چرا باید یک نفر بیاید و اینهمه جنایت بکند. چرا باید نوه پیغمبر را بکشند. چطور کسی می تواند پسر فاطمه (س) را بکشد. مگر می شود.

می گوید: مامان مگه می شه؟ آخه چرا کسی باید...

می گوید: شیطون هم دیگه اینقدر بد نیست!

راست می گوید! شیطان هم اینقدر بد نیست! دست مریزاد گفت به شمر احتمالا.

دخترم هنوز نمی داند که این آقا بده ها، نماز هم می خواندند!‍ 

به سه ساله اباعبدالله که فکر می کنم...

بمیرم برای دلت خورشید بانو. چه به سرت آمد. چطور برای در دانه ی برادر توضیح دادی؟

از زینب(سلام الله)، به قدر یک تلنگر

همه دردم از بی معرفتی است.
نمی شناسم بانو را. صدیقه ی صغری را!
نمی شناسم زینب را زینت پدر را!

نمی شناسمش. و این است که دست توسل به دامانش نمی زنم و از او استمداد نمی جویم.

خورشید بانوی شعرهایم می شود و خود را چون خردسالی در شکوه عظمت و عصمت  آغوشش می اندازم اما درک آن ندارم که اگر نبود این خورشید بانوی اسلام، چه بر سر دین خدا می آمد.

امروز به مدد رفیق شفیقی( که خدایش در پناه خویش حفظ فرماید)، در محضر اساتیدی بودم که توفیق درک محضرشان بعید است به این زودیها نصیب چون منی گردد.

امروز شنیدم از ابتدای تولدش و تأمل مادر در نامگذاری تا حضور پیامبر! چرا که رسول خدا صلی الله علیه در شهر نبودند و بانو تا آمدن پدر، نامگذاری فرزند را به تاخیر انداخت و رسول نیز از خدای عزوجل خواستند و خداوند، نام زینب را برازنده ی اندام خورشید بانو دید.

و چه برازنده بود این نام که زنده کرد نام امیرالمومنین علی علیه السلام را در شام...! بگذار قدم قدم برسیم!

از علاقه ی عجیبش به برادرش حسین علیه السلام و پرسش مادر از رسول خدا و جواب پدر بزرگ با اشک دیده

از ازدواجش با پسر کسی که باقر العلوم علیه السلام، فقدانش را مایه ی شهادت مادر و اهانت به امیر المومنین می دانند و تاریخ نقل  می کند که وقتی مولایمان را به زور به مسجد می بردند، زیر لب می گفت: کجاست حمزه و کجاست جعفر!

از کلاس تفسیرش برای زنان کوفه. عالمه غیر معلمه. زینب این روزها نوجوانی بیش نبوده. بوده؟

از شرط ازدواجش و حسین!

از آغاز رسالت زینب و تل زینبیه

می دانم چشمانت مانند چشمان من دیگر ابری شده اند. اما بمان و بخوان. خورشید بانوی ما تازه تابیدنش شروع شده.

از نماز نافله نشسته و مهمتر از آن، از طلب دعایی که امام زمانش می کند: زینب جان مرا در نمازهای شبت دعا کن! زینب فقط نافله خوان نیست. نافله اش چشم امید امام زمان است. شادی دل رهبرش.

از رفتارهای دوگانه ی زینب در دو صحنه ی به ظاهر مشابه. یکی عصر 11 محرم و یکی روز اربعین.

11 محرم وقتی از کنار اجساد شهدا رد می شود، وقتی حتی رگهای بریده برادر را می بوسد، نمی شکند، سرش بلند است. ضعف نشان نمی دهد. ضجه نمی زند. به ضجه می اندازد! عدوٍ و صدیق را!

امام زمانش را دلداری می دهد. آرامش دل امام است.آخر حالا وقت تابیدن بانو است، وقت باریدنش نیست.

 اما اربعین، زینب می بارد و می بارد و می بارد و ... معلوم می شود کمرش خم شده.

از ما رأیت الا جمیلای زینب در مجلس این زیاد! چه کرده بانو با غرور شیطانی ملعون، وقتی پسر مرجانه خطابش کرده! زینب اسیر نبود، به اسارت گرفت آبرو و عزت و غرور دشمن را.

از حمایت از سلسه ی امامت که می خواستند با کشتن امام سجاد علیه السلام پایانش دهند و زینب نگذاشت. و ما انتظارمان را، امام عصرمان را، همه چیزمان را مدیون زینبیم!

زینب مسیر تحقق وعده انا له لحافظون  خداوند است. مسیر تحقق اراده ی الهی. زینب ید الله است.

امروز از همه اینها شنیدم . شنیدم که اساتید خطابه می گویند: برای ایراد یک خطابه ی خوب نباید خسته و گرسنه و تشنه و داغدیده و مرعوب و ... بود.

اما زینب زیباترین خطبه های ممکن را وقتی خواند که داغدار و خسته و گرسنه و تشنه و به ظاهر اسیر و ...

دیگر چگونه می خواهی ثابت کند که  رها کن این حرفهای روانشناسانه را! خودت را که برای خدا خالص کنی، فول استرس بودن خم هم به ابرویت نمی آورد! اصلا فول استرس نمی شوی!

حواست هست نائب امام زمانمان چه گفت؟ در مورد عزت نفس گفت و اینکه توقع دارد ما خودمان را از لحاظ اخلاقی رشد دهیم.

عزت نفس از این بالاتر می خواهی، در قصر قاتل برادرت باشی و بیادش بیاوری که تو فرزند آزاد شده های پدر منی! یابن الطلقاء

مولایمان زیبا گفت که باید در تاریخ تأمل کرد. تاریخ را نباید سر سری خواند. حالا بیا در تاریخ و در زینبش تامل کنیم. می دانی شب عاشورا زینب به امام زمانش چه قولی داد؟ برادر قسم می خورم طوری رفتار کنم که از من راضی شوی!

رضایت از امام می خواهیم؟ بسم الله زینبی شدن راه مطمئنی است.

یک زن به تمام معنا. زینب یک زن است. با مردان مقایسه اش نباید کرد. زینب در جایگاه خودش می شکند، خم می شود، اما سرش را بلند می گیرد ما رایت الا جمیلا می گوید.

زینب یک زن است. با تمام تاثیر گذاری زنانه اش. اینگونه است که دو فرزندش را به زیبایی فدایی امام تربیت می کند. زینب غافل از زنانگی خویش نیست! از زن بودنش کمال حسن استفاده را می کند. اما ذلیل و زبون نیست!

زینب زن است اما آنجا که باید بغرد، چونان اسد الله الغالب، می غرد و از حریم اسلام دفاع می کند. همانگونه که پدرش، همانگونه که مادرش؛ و ید الله می شود همانگونه که پدرش، همانگونه که مادرش.

ماده شیرها هم صدای غرش عجیبی دارند.

زینب را باید عمیق تر بررسی کنیم. در این مجال نمی گنجد. من فقط به قدر تلنگر و یادآوری به خودم گفتم.

ولی باید یادم بماند: اگر می خواهی امام زمانت از تو راضی باشد، زینبی باش!

راستی حالا فهمیدی چه برازنده است نام زینب به قامت خورشید بانو؟

-------------------------

شعر خورشید بانو را اگر بیاد ندارید،اینجا بخوانید


صادق الوعد

امروز به یک نکته ی خیلی زیبایی برخورد کردم که واقعا حیفم اومد اونو بهتون نگم.

داستان کسی که زیر پاش علف سبز شده!

یکی از پیامبران بنی اسرائیل به نام سموئیل یا اسماعیل که در قرآن به نام صادق الوعد ازش نام برده شده. داستانهای جالبی داره این پیامبر؛ اما نکته جالبش که قرآن بخاطر اون این فرد رو صادق الوعد می خونه، خلف وعده نکردن ایشونه.

امام صادق(ع) می فرمایند، این اسماعیل، فرزند ابراهیم نیست؛ بلکه فرزند حزقیل هست. یکبار با رفیقش جایی بودند، رفیقش می ره، می گه باش تا برگردم. حضرت سموئیل هم یکسال همونجا می مونه که خلف وعده نکرده باشه. خدا هم همونجا چشمه آب جاری می کنه و از اون آب گیاه رشد می کنه. بعد از یکسال رفیقش همراه پادشاه از اونجا رد می شده که می بینه حضرت، همونجا منتظرش موندن! میگه: تو هنوز اینجایی؟ حضرت می فرمایند: خوب خودت گفتی باش تا برگردم!

امام صادق می فرمایند چون منتظر بمان، مطلق بوده، یعنی مدت یکساعت یا یکروز و ... براش تعیین نشده بوده، درستش این بوده که منتظرش بمونه.

فکر کن!!!! چقدر تا حالا با این حساب خلف وعده کردیم؟؟؟؟

--------------

منبع: دایرة المعارف طهور


سفرنامه 1

چند ساعتی می شد که هوای مشهد را استشمام می کردیم.

از بست شیخ صوسی وارد شدیم و مستقیم سر از صحن انقلاب در آوردیم.

سقاخانه اسماعیل طلا، ایوان طلا، نمای زیبایی از گنبد، مستم کرده بود. مشغول گفتگو با امام رئوف بودم که قطره بارانی روی صورتم چکید.

به آسمان نگاه کردم، هوا نیمه ابری بود و اشعه های طلایی خورشید، خودشان را از زیر ابرها بیرون می کشیدند.

معلوم بود باران مفصلی نخواهد بارید.

از قطرات ریز باران لذت می بردم.اما برای احتیاط، بارانی محدثه را تنش کردمو زیپش را بستم.

کم کم به تعداد قطره های باران اضافه شد.

من هنوز دوست داشتم زیر باران بمانم. محدثه هم که میان بارانی اش، فرو رفته بود و  مشکلی نداشت؛ اما فراش صحن می خواست فرشها را جمع کند.

بلند شدمو روی سنگهای خیس کف حیاط ایستادم. اکثر مردم، به فضای زیر طاق ایوانهای صحن پناه برده بودند. من اما منتظر خودنمایی زائری دیگر بودم

کم کم زائر جدید هم از پشت گلدسته ی رو به روی گنبد دست به سینه گذاشت و با همه رنگهایش سلام کرد.

وصف آنهمه زیبایی، از قدرت قلم من فراتر است.

فقط تصور کنید صحن انقلاب را با همه زیبایی هایش، خلوت و باران خورده، میزبان رنگین کمانی زیبا

این مصرع مدام در ذهنم می چرخید:

تصویر صحن خلوت و باران، شنیدنی است...

----------

پ ن: جای همه دوستان خالی. بیاد دوستان وبلاگی بودم.


روایتی از جمعه آخر

نه معجزه بود نه خرق عادت!

طبیعت حضور امام است.

وسایلم را جمع می کردم که بروم. اما چشمهای اشک آلود و صدای گریه اش نگذاشت بی تفاوت رد شوم

- خاله جون چیه؟ گم شدی؟

با سر جواب مثبت داد.

- اسمت چیه عزیزم؟

میان گریه گفت: فاطمه عابدینی!

دور و برو حرم را چرخی زدم و چند بار مادر فاطمه را صدا کردم. اثری نبود.

- خاله بیا وسایلمو بردارم، با هم بریم مادرتو پیدا کنیم.

همینطور یکریز گریه میکرد.

- عزیزم غصه نخور. امام زمان نمی ذاره کسی گم بشه!

کاملا معلوم بود حرفم را نفهمید و باور نکرد.

گفتم: جدی می گم ها! برای کی اومدی اینجا؟ به خود امام زمان بگو، مطمئن باش زود پیدا می شی.

ته دل خودم قرص بود که زود پیدا می شود. آخر آقا هوای دل شکسته ها را خیلی دارد و دخترک، دلش بدجور پریشان و شکسته بود.

می دانم باور می کنی اگر بگویم کمتر از 10 ثانیه بعد از آنکه من آن حرف را زدم و نمی دانم باورش کرد یا نه، ناگهان دستش را از توی دستم کشید و مثل گنجشکی پر کشید توی بغل خواهرش یا دوستش یا... اما آشنایش بود و آنقدر آرامش کرد که چشمهایش هم یادشان رفت اشک بریزند چه برسد به زبانش که خداحافظی کند.

اما من تازه یادم آمد که آقا خیلی نزدیکتر از آن است که تصورش را هم می کنم!

و با خودم تکرار کردم: امام زمان نمی ذاره کسی گم بشه. فقط کافیه صداش بزنی

و من گم شده ام. میان یک عالمه روزمره گی که مرا جدا می کند از یاد امامم و خودم و هرآنچه آرامم می کند

و صدایش می زنم. با قلبی شکسته و دلی پریشان

و می دانم صدایم را می شنود و جوابم می دهد و آشنایی را می فرستد سراغم تا  پیدایم کند

یا اباصالح المهدی اغثنی


ادب دینی

کیسه بزرگی دستش بود و گونی بزرگتری روی دوشش.

چهره تکیده و کمر خمیده اش، از کهولت سنش خبر میداد و سختیهایی که بر او رفته بود. اما دست روی سینه و سلام بالابلندش به حضرت بانو، دل من را لرزاند.

---

داشتم از سر کوچه می آمد که دیدم کوچه چراغانی شده. روبروی در مسجد، چند چراغ شبیه چراغ زنبوری های قدیمی گذاشته بودند. داشتم فکر میکردم چرا باید توی کوچه چراغ بگذارند. یادم آمد امشب شب جمعه است و مردم منتظر آقایشان.

---

بنای مسجد خیلی وسیع شده و دل می برد از هر بیننده ای. بیشتر از همه سر در زیبای مسجد

«بنای مقدس مسجد امام حسن عسگری»

اینکه به دستور امام معصوم این مسجد را ساختند، حالم را منقلب کرد. چه کرده آنکه دستور را از امام گرفته؟

خوش به سعادتش. چه باید کنم تا نائل به این سعادت شوم؟

خوشحالم که در شهری زندگی می کنم که در و دیوارش یادم می اندازد که باید ادب دینی داشته باشم.

خلافت و ولایتعهدی امام رضا(ع)

امروز یه مطلب برام روشن شد که خیلی لذت بخش بود برام. احتمالا اغلب شما شنیدید و اصلا براتون سؤال نبوده. یه سخنرانی از آقای طائب شنیدم. ایشون خیلی زیبا، از زمان امام موسی بن جعفر(ع) و ابتدای دوران امامت امام رضا(ع) رو شرح دادند و اینکه چرا امام هفتم رو از این زندان به زندان دیگه می بردند و چرا مأمون خلافت رو به امام پیشنهاد کرد و چرا امام رضا(ع) نپذیرفتند

خیلی زیبا گفتند ایشون. همه خلفای عباسی سعی می کردند دایره ی یاران امامان رو شناسایی کنند. اما اینقدر ائمه دقت داشتند در این امر که اینها موفق نمی شدند. دایره ی یاران امام هفتم، تا بغل گوش هارون الرشید هم رسیده بود. یعنی تا وزیر اعظمش که علی بن یقطین بود! دقت ایشون در امور علی بن یقطین ، خیلی زیبا بوده. بعد از مرگ هارون، مأمون برای اینکه بتونه این دایره رو کشف کنه، امام رو به طوس آورد تا خلیفه بشن و چون وقتی به خلافت برسن، برای اداره مملکت، ناچارن از یارانشون انتخاب کنن؛ پس راه خوبی بود برای مأمون تا یاران ایشون رو بشناسه و بعد با یه کودتای سریع، همه رو از راه برداره! اونوقت از اسلام چی می موند؟

اما امام نپذیرفتند. ولایت عهدی رو هم از سرناچاری پیشنهاد کرد تا باز هم بتونه به ترفند هایی دایره ی یاران امام رو شناسایی کنه. اما امام با اون شرطی که گذاشتند، در واقع تیرش به سنگ خورد

بارها و بارها برای امام نامه فرستاد که فلانی رو می خواهم استاندار کنم، اجازه می دید؟
و امام می گفتند: منکه گفتم در امور مملکت دخالت نمی کنم. منو معذور بدار!

خیلی ها امام رو بخاطر قبول ولایتعهدی تکفیر کردند اما نمی دونستند امام چکار داره می کنه!

بعد یه نتیجه گیری جالب کرد! گفت : باید همیشه پشت سر ولی بود و بهش اعتماد کرد. امروز ولی می گه مذاکره با آمریکا نه! ماهم می گیم نه! اما اگر فردا گفت آره، ماهم می گیم آره!

خیلی زیبا بود .جواب یه سوالمو گرفتم.

ان شالله طوری زندگی کنیم که در بهشت، همجوار مولامون باشیم


شنیدن کی بود مانند دیدن!

گفتند دخترت را بفرست مردانه! می خواهند روضه ی رقیه بخوانند!

نگاهش کردم و برق خوشحالی را در نگاهش دیدم. آخر خیلی با رقیه بنت الحسین اخت شده. چند روز پیش یک نفر از او پرسید: بهترین دوستت کیه؟

بی معطلی جواب داد حضرت رقیه! نمی دانم بینشان چه گذشته ولی دل دخترم را برده است این دلدار بابا!

روضه که شروع شد، قلبم لرزید! محدثه اینها را بشنود، دق می کند از غم رقیه! خدایا حواسش را پرت کن!

ناگهان از خودم بدم آمد!از خود خواهی خودم!

نگران شنیدن چیزی بودم که رقیه به چشم دیده است! خیلی بیش از اینها را!

هیچ کس نمی داند چه بر سرم آمد!

آب نمی  خوام! بگذارید شیون کنم! این بغض لعنتی بماند، خفه ام می کند!

خدا را شکر مادر رقیه در کربلا نبود!

امان... امان... امان

دستهای کوچکش هنوز

بوی خاک خون گرفته می دهد

بوی خاطرات تلخ بی پدر...

                          ...  در به در شدن

بوی موی ناقه های

...

آآآآآآآآآآه!

جسم کوچکش هنوز، درد می کند

جای ضربه ی زمین، وقت واژگونی اش

جای ضربه های تازیانه وقت ...

بیشتر از تمام ضربه ها

جای خالی نبودن پدر 

جای دستهای گرم مهربانترین عمو

جای خالی برادران

درد می کند

ولی امان

... امان

... امان از

درد ضربه های خیزران

روزی عاشورای امسال

شاید دیر، شاید به موقع بود فهمیدن اینکه:

عمر سعد شدن کاری ندارد.کافیست یک لحظه و فقط یک لحظه، حسین علیه السلام را بی خط و مزر سیاسی اش ببینی




داستانی دارد این دریافت. اگر مایلید، به ادامه مطلب بروید و یا کامنت بگذارید تا رمز را ارسال کنم

ادامه نوشته

غزل عاشقی

تقدیم به میوه قلب سید الشهداء


غزل از مصرع اول به تماشايت بود

واژه در واژه پر از خنده ی زیبایت بود

خون دویدست بر این پیکر بی جان امشب
شاعری منتظر عشوه فردایت بود

عشوه میریختی و رقص جنون میکردی
ذکر لا حول ولا. . . بر لب بابایت بود

بیت در بیت پر از زمزمه ی عاشقی ات
واژه در واژه ی من محو غزلهایت بود

تشنه بودي و بجز لعل پدر آب نبود
اين لب خون خدا بود كه سقايت بود

ضربتي آمد و اين قافيه را در هم ريخت
حسن اين قافيه آن صورت زيبايت بود

پا به پای پدرت رفته ای آرام آرام
سرمه ی چشم فلک، خاک قدمهایت بود

زهر در كام غزل ريخت عدو نيزه بدست
غزل قامت تو هستي بابايت بود

اجر همراهی خورشید،ستاره شدن است
رمز چشمان تو و چهره گیرایت بود

میدرخشیدی و همراه پدر میرفتی
قد رعنات مگر...نیزه چرا پایت بود؟


منتظر نقد و نظرهاتون هستم. این شعر فقط از دل برآمده و می دونم خیلی ایراد داره. خیلی

حی علی العزا

تا کربلا نرفته بودم،تنها حسرتی به دل بود و اشکی از حب، و حال . . . دارم میسوزم از آتشی که تل زینبیه به جانم انداخت از حالتی که بین الحرمین. . . این اولین محرمیست که کربلا دیده ام تاب تحمل ظهر عاشورا ندارم

فدای دلت

چه دلی داده خدا به شما!

ما کربلا را ندیده ایم اما ظهر عاشورا که می شود، وقتی آنچه شما می بینید را تنها بعد از هزار و اندی سال، فقط و فقط می شنویم، می خواهیم جان بدهیم! کم می آوریم!

یک صحنه از عاشورا را نشانمان بدهید، جان می دهیم!

عکس بچه های فلسطینی را می بینیم که چگونه به خاک و خون می غلطند، قلبمان از شدت فشار، می خواهد بایستد!

به حال و روز زنان و دختران بحرینی که فکر می کنیم، می خواهیم دق کنیم.

آقا شما همه اینها را از نزدیک می بینید و لمس می کنید و غصه می خورید

بمیرم برای دلتان مولای غریبم

آقا غصه مرا نخورید ها. من خوبم

هیچ مشکلی ندارم

قول هم می دهم دستم را از دستانتان جدا نکنم

قول هم می دهم با گناه، دلتان را نیازارم

امید که گرد غم به چهره تان نماند

غصه مرا نخوری آقا جان، فدای دلت


خدا بین بنده هایش فرق می گذارد!

دستش را زد زیر چانه اش و با حالت پر گلایه ای گفت:

خدا بین بنده هاش فرق می ذاره!

سریع و صریح گفتم: نــــــــــــــــــــه!!!

بعد ملاقاتی آمد برایمان و حرف ها نیمه کاره ماند.میان شلوغی ها، داشتم به حرفم فکر می کردم. واقعا خدا بین بنده هاش فرق نمی گذاره؟!! دیدم چرا! تو با همه بنده های خدا فرق می کنی! دیدم خدا تو را حلوا حلوایت کرده برای عالم! پس خدا بین بنده هاش فرق می گذاره!

وقتی دوباره تنها شدیم بهش گفتم: راست می گی ها! خدا بین بنده هاش فرق می گذاره

خیلی مانده بود تا بتوانم بگویم وقتی تو، همه هستی ات را فدای خدا کردی، خدا هم تو را کرد خون خودش و در رگ تمام بندگانش محبت تو را و سوز سوگ تو را جاری کرد تا حتی غیر مسلمانها هم وقتی می گویند حسین، چشمهایشان بشود چشمه ی اشک!

راستی، چه سری است که خدا محبت تو را در دل همه جا داده و چشم همه را به اشکت زینت ، و بعد هم می گوید هر کس کمترین اشکی برایت ریخته باشد، بهشتی است؟

فکر می کنم خدا دلش نمی آید حتی خونی که محبت تو در آن جاریست را بسوزاند

آخر تو حتی محبتت به او را هم خالص خالص خالص کردی

خونت کیمیای عشق به او بود، شاید برای همین، وقتی دستت را از خون گلویت پر کردی و به آسمان ریختی، قطره ای هم به زمین برنگشت.
فکر می کنم فرشته ها می خواستند با کیمیای عشق، طلا شوند. عجب عیاری دارد!

چه کردی که اینگونه شدی؟
مادر با تو چه کرد که تو اینطور از آب در آمدی؟
چطور شد که شدی عزیز دل خدا؟
حالا می شود به من بگویی چه کنم تا ...
شاید جسارت باشد که بگویم می خواهم راهی نشانم دهی تا فرزندم بشود عزیز دل تو، عزیز دل امامش
می خواهم باری از دوش فرزندت بردارم. بگو چه کنم
طوری بگو که گوشهای ناشنوای من هم بشنود.

آخر اینقدر زمینی شده ام که دیگر صدای آسمانی ها را نمی شنوم

بگو چه کنم

امام عصر

می دونم اندکی از من بعیده ولی خوب! روزگاره دیگه! شاید ایطنوری بهتر بتونم خدمت کنم

لطفا نظر بدید. مخصوصا مامان بابا های عزیز بگن که چقدر بچه هاشون تونستن شعر رو بفهمن

شعر برای گروه سنی «ب» گفته شده. لطفا نظر بدید


اگر یه روزی بشنوی امام حسین کمک میخواد

تنها شده،یک نفره!دشمناشم خیلی زیاد

ممکنه دست دست بکنی  یا دست روی دست بذاری؟

آقارو یاری نکنی چونکه سلاحی نداری؟

فکر نکنم دلت بیاد آقا رو یاری نکنی

با هر وسیله ای شده میری که کاری بکنی

حالا امام زمانون صدای پاش داره میاد

آقا برا اومدنش از همه مون کمک میخواد

ترک گناه و کار بد,خیلی مهمه بچه ها

ظهور و نزدیک میکنه,راضی میشه از ما,خدا

اومدن امام زمان تو دست تک تک ماهاست

کوچکترین کار برای ظهور, همین ترک گناست

دلـ تنگ

رفیقی نوشت:

می شود به ضرب قالبی گشاد

کفش های تنگ را علاج کرد

دل تنگ را بگو علاج چیست؟!!

.

.

عکس گنبد طلایی ات را روبرویم قاب کرده ام.

زیر عقربه های بی حیای ساعت که مدااااااااااااااااااااااااااااام لحظه های تنهاییم را به رخم می کشند

لحظه هایی که باید باشد و نیست

یا شاید به رویم می آورند لحظه هایی که باید دستی بجنبانم و من اما، دست روی دست گذاشته ام!!!

دلم برای ایوان طلایت،

برای صحن آزادی،

برای صلواتهای پی در پی صحن و سرایت

برای بوی خاص حریمت که هیچ کجای دیگرش نمی توانم یافت

دلم برای دیدن گنبدت از زیر پرده ی اشک

تنگ شده

بگو چه کنم با این دل تنگ؟!!!



-----------

یه حدیث هدیه به دوستان در ادامه مطلب

ادامه نوشته

عاشق پیشگی

می گفتم عشق اما معنایش را نمی دانستم

عاشق که شدم، فهمیدم « که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها» یعنی چی!

می گفتم انتظار اما نمی دانستم انتظار یعنی چه!

وقتی منتظر محبوبم شدم...

خجلم آقا! خجلم! تازه فهمیده ام نه عاشقانه رفتار کردم نه منتظر واقعی ات بوده ام

آقا می خواهم عاشقانه رفتار کنم

اگر عاشقت نیستم هم ادای عاشقانت را در بیاوردم

مگر نمی گویند اگر حلیم نیستید ادای حلیمان را در بیاورید.

پس می خواهم ادای عاشقانت را در بیاورم

اما ادای عاشق پیشگانت را دراوردن هم سخت است

آقای خوبم، دوستت دارم

مرا برای عاشقی کردن آماده کن

گل آفتابگردان

سلام
ایام نیمه شعبان و میلاد بقیة الله العظم، روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه فداه، نزدیکه. کاری که برای میلادش نمی تونم بکنم.تنها چند واژه که از دل بر میاد رو کنار هم قرار میدم و حرف دلم رو بهشون میگم
تابشت را نظاره گر شده ام، از نگاه ستاره ها سیرم
من گل آفتابگردانم، از نگاه تو رو نمی گیرم
من اگر چه درخت سر سبزم بی تو دنیا به رنگ پاییز است
حفظ ظاهر نمی کنم دیگر، دارم از دوری تو میمیرم
جمعه جمعه چقدر منتظرم تا برایت ترانه خوان بشوم
قطعه بودم، غزل شدم اکنون، انتظار تو داده تغییرم
تبری را به ارث خواهی برد، تو که از نسل آسمان هستی
رسم بتها احاطه ام کرده است، خسته از عادت زمین گیرم
منتظر مانده ام که فریادت، بشکند این سکوت سنگین را
کعبه از شوق می شود مبهوت، عاشق آن شکوه تکبیرم


سقوط

کاش از بهشت فرو نمی افتادم

اینجا دارد خفه ام می کند

کاش دوباره بهشت را درآغوش محبت تو حس کنم


-------

پ ن: چقدر دلم هوس کربلا کرده


ادامه نوشته

ارث

انگار سه روز بر زمین ماندن پیکر را هم از جدتان به ارث برده اید تا بیاد تاریخ بماند شما از نسل محمد بن عبدالله هستید.

بمیرم برایت بانو! روزهایی که سایه سرت را در غل و زنجیر می دیدی کم درد ناک بود،که باید سه روز پیکرش را بر زمین ببینی!

ببار بانو، ببار! چقدر هوای دل برادرت را داری! می دانی تاب دیدن اشکهایت را ندارد

آسمان قم هم امشب بوی نم داشت اما نم، نه! گمانم مثل شما بغض کرده بود

---------



پ ن: درهم و برهم بود نوشته های امشبم! به درهم و برهمی حالم ببخشید

برداشت ناقص

چند روز پیش

بابا: خانم، گوشی منو ندیدی؟

- بذار بهش زنگ بزنم!

امروز

- دخترم، کیف پول منو ندیدی؟

دختر: بذار بهش زنگ بزنم!!!!!!!!!!!!


نتیجه: به نظر شما، چقدر از برداشتهای ما از اعمال و رفتار بزرگان، مثل همین برداشت، ناقص است؟!!

به این چیزها که فکر می کنم، معنای پوستین وارونه کمی برایم روشن می شود!

فردا که آقا بیاید، احتمالا به او خرده میگیریم که چرا نمی شود به کیف پول، زنگ زد!

گم شده

سر برگرداندم دیدم نیست! گفتم خوب عیبی ندارد، باز شیطنتنش گل کرده! کمی دیگر برمیگردد. با اینحال دلم راضی نشد بنشینم و منتظر بمانم تابرگردد! گشتم! تمامی صف ها را! هرکجا که فکر میکردم رفته باشد. همه جاراگشتم. همه جارا! کم کم وقت نماز میشد و هنوز پیدایش نکرده بودم؛ به همه خادمهای صحن سپرده بودم«دختر بچه ای حدودا 3 ساله، شلوار صورتی، پیرهن سفید...»

یکی میگفت اینجا دیدمش! آنیکی میگفت آنجا دیدمش! به همه جا سرزدم! بیشتر نگران اوبودم که ترسیده!

بالاخره خونسردیم را هم از دست دادم! تپش قلبم به شدت بالا رفته بود! به نفس نفس افتاده بود! بغضم را رها کردم و گریستم و میان گریه هایم صدایش می زدم! از جلوی ضریح که رد می شدم سلامی می کردم و دخترم را از خانم مطالبه!

ناگهان پسر بچه ای گفت: دم درب ساعت یه بچه رو نگه داشتن. اون نیست؟

امیدوارانه رفتم! آرام و بیخیال نشسته بود روی زمین!نه نگران بود نه بغض آلود! مطمئن بود پیدایش می کنم

در آغوش فشردمش! اصلا نتوانستم دعوایش کنم! فقط بوسیدمش، بوییدمش، لمسش کردم

مثل همیشه داشتم به حکمت اتفاقها می اندیشیدم و اینکه خدا می خواست چه چیز را نشانم بدهد!

یادم آمد که خدا از مادر مهربانتر است و امام، از مادر به کودوکش، به ما مشتاقتر! پس چگونه می شود وقتی ما گم شده ایم، امام بنشیدند تا ما برگردیم؟

چگونه دلش تاب می آورد؟ مگر می شود؟ نه! هرگز! هرگز امام مهربان، ما را رها نمی کند! حتی اگر بی توجه به او و دستانش، گم شده باشیم

حتی اگر بیخیاااااااااااااااااااااااااااال زیر درب ساعت نشسته باشیم

نمی شود! رهایمان نمی کند

تنها باید مطمئن باشیم که امام، پیدایمان خواهد کرد

دیدنی است

سلام

نمی دانم چه باید نوشت در شب مبلاد کسی که انس و ملک در وصفش یارای نوشتن ندارند و توان وصف قطره ای از دریای کرامتش! پس به زبان شعر پناه می برم تا نمی از حال درونی ام را بیان دارم هرچند آنقدر شاعرانگی ام ایراد دارد که حرفهایم میان ضعفم گم شده اند. برمن ببخشید این دست و پا شکسته را

زن هست و درد هست و  طوافی که دیدنی است

دیوار سنگی است و شکافی که دیدنی است

این زن چه دیده است که اینگونه بی درنگ

دل می بُرد ز حجر و مطافی* که دیدنی است

گم شد تمام پیکر او زیر نور و بعد...

آیینه مشعشع و صافی که دیدنی است

رو می شود ، خدا به زمین هدیه می دهد

این حیدر ابن عبد منافی که دیدنی است

سر تا به پا خدا شود آیینه خداست

این حرف نیست حرف گزافی که دیدنی است

آری میان دیدن و خواندن تفاوت است

آری بس است حرف اضافی که دیدنی است

-----------

* حجر= فضایی است میان کعبه و دیواری نیم‌دایره به عرض حدود ۱۰ متر که از رکن عراقی تا رکن شامی را شامل می‌شود.از آنجا که حجر اسماعیل داخل در مطاف است، می‌تواند نشانه‌ای بر بزرگی آن باشد. در اصل، حجراسماعیل جزئی از کعبه است.

و مطاف، محل طواف

پ ن: خیلی شعرم ایراد داشت میدونم ولی روم نشد بازم دست خالی باشم

حرف آخر مادر، ابتداي روح الله است

چه جشني است امروز. چه حالي دارند اهل آسمان!

امروز ميلاد بانويي است كه آسمان طرح چهره اش را مشق مي كند با كهكشان هايش و زمين عطر وجودش را در خوشبوترين گلها بيادگار ميگيرد.

امروز ميلاد مادر هستي است. امروز ميلاد مادر من است. مادرم روزت مبارك

حرف آخر نام مادر، ابتداي روح الله است. روح الله‌ي كه آزادگي را به عصر اسارت مدرن باز گرداند و استمرار ولايت رسول الله را به ملل استعمار زده هديه كرد. و چه زيبا روز ميلاد مادر هستي را روز مادر نام نهاد و زنان را از بي هويتي رهايي بخشيد كه زهرا(س) يك نام نيست! زهرا(س) علت العلل آفرينش است و مگر مي شود يه زن علت العلل آفرينش باشد و به زن بودن خويش فخر نكني.

من افتخار مي كنم كه زن هستم! زن هستم، والاتر از همه مردانگي ها.

زن هستم و لباس مقدس مادرم را به تن دارم. لباسي كه يقينا آسمانيان را به حسرت واداشته است.

زن هستم و هرگز آرزوي مرد بودن ندارم

زن هستم و مقتداي من عصمت مادر من است

خداوندا من را ياري كن تا بتوانم ذره اي از انوار مادر را متجلي سازم

خداوندا مرا در فاطمي بودن ياري بخش

خداوندا ارواح پاك همه مادران فاطمي را در پناه رحمت خويش قرار ده

خدايا دوستت دارم. 

---------

پ.ن: دوستان هديه روز مادر براي مادر هستي را، 70 سوره قدر و يك حديث كسا قرار داده اند. قرار است تا امشب هدايايمان را تقديم مادر كنيم.

جانم فداي حضرت هادي/ بميرم براي دلت يا صاحب الزمان

چقدر دلم گرفته! چقدر دلم تنگ است!

ايام فاطميه تازه پايان گرفته اما غم مولا از دست بچه شيعه ها كه پاياني ندارد!

زير سايه امام رئوف پادشاهي مي كنيم اما وقتي مي خواهيم كسي رو مسخره كنيم، مي گيم تيپش «جواده»

مي خواييم كسي رو مسخره كنيم مي گيم« غضنفر»! شايد خيلي هامون ندونيم كه اين يكي از القاب امير المؤمنينه! اما اونهايي كه مي دونن، و عمدا...

اينم يه جور سب اهل بيت نيست؟ سب امير المومنين نيست؟ ادامه دادن راهي كه معاويه لعنت الله عليه پيش گرفت؟

ما اينهمه به روح عمر بن عبدالعزيز درود مي فرستيم كه سب علي(ع) بر منابر رو ممنوع كرد اما خودمون...!!!!

امروز كار شوخي شوخي جدي شده! الان رسما در حال تمسخر اهل بيت هستند!

ما شرم داریم از اینکه مطالب منتشر شده توسط این افراد را بیان کنیم تا همگان در جریان این وقاحت ها قرار

گیرند. اما شاید همین سکوت کردن های ما جرأت و جسارت را در طرف مقابل افزایش داده  لذا پیشاپیش

عذرخواهی می کنیم. به عنوان مثال تصویر نوشته ی یکی از این افراد را در اینجا ببینید. قضاوت با شما.

 تنها یکی از گروه های ایجاد شده در سایت فیس بوک در این باره هم اکنون حدود ۷۵۰ عضو دارد که در آن

فعالیت می کنند و مطالب تمسخر آمیز منتشر می نمایند. 

شرمنده ي امام رئوفم كه به دردانه شون و به نوه گرانقدرشون اينطور جسارت مي شه و خاموشم!

شرمنده ي امام زمانم كه به جدشون اينطور جسارت مي شه و خاموشم!

شرمنده ي بانوي كريمه ام كه....

شرمنده ام


------------------------------------------

پ. ن: به نظر ميرسه يه موج وبلاگي حمايت از امام هادي عليه السلام شكل گرفته! فكر مي كنم بتونيم سهمي از اين خيزش متعهدانه داشته باشيم

داستان چگونگي ممنوعيت سب امير المومنين روي منابر توسط عمر بن عبدالعزيز را در ادامه مطلب بخوانيد


ادامه نوشته

حجر الاسود علي

سلام و بي هيچ كلام:


یک گل نصیبم از دو لب غنچه فام کن


یا پاسخ سلام بگو یا سلام کن


ای آفتاب خانه حیدر مکن غروب

این سایه را تو بر سرمن مستدام کن


پیوسته نبض من به دو پلک توبسته است

بر من، تمام من! نگهی را تمام کن


تا آیدم صدای خدای علی به گوش

یک بار با صدای گرفته صدام کن


از سرو قدشکسته نخواهدکسی خرام

ای قامتت قیامت من کم قیام کن


در های خلد بر رخ من باز می کنی

از مهر همره دو لبت یک کلام کن


این کعبه بازویش حجرالاسودعلیست

زینب بیا و با حجرم استلام کن



شاعر: علی انسانی

غزل در آور

سلام. جا داره توي اين روزها، يه غزل فاطمي از خودم بذارم ولي وقتي لياقت گفتم شعر فاطمي ندارم، بهتره لااقل از شعر ديگران بهره بگيرم و وبلاگ رو بي بهره نذارم. 

شعر هاي زيبا تر از اين هم در مورد مادر سروده شده اما من با اين شعر حال خوشي پيدا كردم. از همين جهت شما رو به خوندنش دعوت مي كنم

درد سر ، بین گذر ، چند نفر، یک مادر...

شده هر قافیه ام یک غزل درد آور



ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری

امنیت نیست ، از این کوچه سریع تر بگذر



دیشب از داغ شما فال گرفتم ، آمد :

دوش می آمد و رخساره … نگویم بهتر!



من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم

نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر



چه شده ؟! قافیه ها باز به جوش آمده اند:

دم در، فضه خبر! مادر و در، محسن پر...



شاعر: کاظم بهمنی

امروز... فاطميه...

دشمن شاد شديم! خون خونم رو داره مي خوره ولي وظيفه الان صبره!

ياد يكي افتادم كه صبر راه نفسشو بسته بود، اصلا مهمم نبود كه طناب دستشو بسته يا گردنشو!

داشتن همه هستيشو جلوي چشمش مي زدن

تنها اگر صبر وظيفه نبود، با يك حركت، امان نفس از همه مي گرفت اما آنها وسط    كوچه هاي خاكي، نفسش را پهلو    شـ    ـكـ    ـسـ    ــتـ    ـند



------------

پ.ن: آناني كه امروز مي خواهند طناب گردن علي بياندازند و به مسجد بيعت با خويش ببرند بدانند كه بايد از نعش ميليونها جوان فاطمي بگذرند

...

نفس كشيدن سخت شده برام...

انگار بيخ گلومو گرفتن!

اونهايي كه رفتن بهم بگن: هميشه وقتي از بهشت ميان، نفس كشيدن سخت مي شه؟

دلم جامونده! ديگه نمي لرزه! ديگه براي هركسي نمي زنه!

بوي عطر حرم ارباب كم چيزي نيست!

خاك حريمش شفاست و انگار دلم شفا گرفته

چشمامو مي بندم و دوباره بو مي كشم! دوباره خودم رو اونجا تصور مي كنم اونوقت باز لبخند مي شينه روي لبم اما خيلي زود از گوشه چشمام اشكي هم سرازير مي شه!

اولين باري كه مي بردنمون حرم، ديدم سر يه كوچه نوشته «كف العباس الايمن»

چشمم افتاد به گنبد طلايي ارباب وفا! و اشك...

اين جمله روي توي ذهنم نوشتم كه: «مگر مي شود در اين سرزمين بود و زنده ماند! وجب به وجب اين خاك، روضه ي مكشوفه است»

ياد هايكو نويسي هاي جناب رضي زاده افتادم. فكر كنم اگر ايشون بودن خيلي خوب مي نوشتن.

رسيديم جلوي حرم؛، اونوقت نوشتم:« مي خواهم بميرم! فرصت براي نفس كشيدن نيست! اينجا فقط بايد گريست»

نمي خواستم زنده بمونم! مي خواستم زير اون گنبد جون بدم ولي نشد! نشد! نشد!

از خدا خواستم بودنم رو براي امامم بخواد! خدا كنه لايق بشم


--------------------------------------------------

پ.ن: دعاگوي همه دوستان وبلاگي بودم

لحظه ي پيوست...

آخرين شعرم اگر چه استاد بزرگوارم رو راضي نكرد اما دلي در كار بوده و اشكي تا اين الفاظ رو در كنار هم زنجير كرده! هرچند ارزش ادبي نداره اما دوستش دارم.

تقديم به امام رئوف! اماميكه گرماي مهر گنبد حرمش، قلبم رو تسخير كرده! 


دوباره رأفت دست تو قسمتم شده است

اگر چه دست زمين، پاي رفتنم را بست

دليكه در خطر افتاده است عاشق توست

شدند نفس و هوس با گناه من همدست

اگر چه بار گناهان گرفته بالم را

نگاه لطف تو من را رهاند از اين بن بست

بكش مرا به نگاهي، ببر مرا از خود

كه رفته قلب من از رأفت شما از دست

ز دست رفته ام اما به دست آمده ام

شبيه قطره تنها و لحظه ي پيوست



التماس دعا

خورشید بانو

سلام. ببخشید که مدتی به روز نکردم. دسترسی به اینترنت مقدور نبود. ضمن تسلیت شهادت پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع)، کریم اهل بیت و شهادت امام رئوف، حضرت علی ابن موسی الرضا(ع)، شعری به عقیله بنی هاشم، حضرت زینب تقدیم می کنم

 

خورشید بانو، یخ زدم، قدری نگاهم کن

جایی برایم بین آغوشت، فراهم کن

از اشکهایم چلچراغ ساده ای دارم

نالایقم اما چراغ بارگاهم کن

با زخم پای خردسالی خسته، همدردم

با مرهم دست نوازش، روبراهم کن

نیلوفرانه سر زدی برچوبه ی محمل

اما تو سروی، قامتت را تکیه گاهم کن

همرنگ با داغ شقایق چادری دارم

محشور من را با همین چادر سیاهم کن

 

 

دروازه ساعات

اول صفر بود و روز ورود كاروان داغداران حسين(ع) به شام. 

نشست كنارم و گفت: مي داني چرا اهل بيت را از دروازه ساعات وارد كردند؟

- چون شلوغتر بود! 

- نه فقط چون شلوغتر بود! دروازه ساعات، محله يهوديان شام بود! مي خواست با كينه خيبر، اهل بيت را سنگ باران كنند! سنگ باران دروازه ساعات از سر جهل نبود! كينه خيبر بود!

***

غصه نخوريد كه در بدر و خيبر نبوديد!

عزيزانتان به كينه بدر تير خوردند و خودتان از كينه خيبر سنگ!

چه حالي دارند كاروان داغداران كربلا

بايد هم با طنين صداي حيدر، فاتح خيبر،  بگويد« ما رأيت الا جميلا»



در نای خشک مرثیه خوان ، نا نمانده است

اشکي برای زینب کبری نمانده است

باید به جای حافظ و سعدی ، لهوف خواند

دیگر برای ما شب یلدا نمانده است

قلب

در سينه زيادي تقلا مي كند! ديگر نمي خواهمش! اين روزها پنجه مي كشم به قلبم تا بيرونش بياندازم ولي نمي شود!

كرگدن شده ام انگار! چرا زنده ام با اين داغ جگر سوز!

كم كم مي شود كمي فهميد چرا رباب تا روز مرگش زير سقف نرفت! چرا كمتر از يكسال بعد از واقعه عمر كرد!

چرا امام سجاد(ع) 20 سال گريست! چرا هروقت ذبيحي مي ديد، فغان مي كرد!

و چرا عاقبت روز بعد از سالروز فاجعه پركشيد...

-----------------

صلي الله عليك يا مظلوم، يا اباعبدلله

سه ساله

از اشك هاي من هراسان مي شود. اشكهاي بابا را پاك مي كند

مامان گريه نهون(گريه نكن)! بابا چرا گريه مي هوني؟

به صورتش نگاه مي كنم؛ دست مردانه تقريبا نيمي از صورت سه ساله اش را مي پوشاند...

.

.

.

با اينهمه غم، چرا هنوز زنده ام؟چرا جان ندادم با اينهمه روضه؟!!!!!

----------------------

پ.ن1: اين روزها خيلي از نفاق دور و برم حرف زدن! فقط از خدا مي خوام كه اهل نفاق نباشم!

پ.ن2: خدايا تو رو به دل سوخته زينب(س)، آخرت سوخته منو آباد كن

پ.ن3: خدا همه شاعراي اهل بيت خصوصا سيد حميد برقعي رو خير بده. اين روزها خيلي با اين بيت شعرش اشك ريختم؛ « گويند عصر واقعه آزاد شد فرات// وقتي گذشته بود دگر آب از سرش»

علي اكبر(عليه السلام)

بر كه بايد گريست؟

بر جواني كه جواني كردنش او را در آغوش خدا انداخت

يا بحال خودم كه نگاه اشكبار مولايم از من مي گذرد و شايد مي گويد: باز هم رفتي؟

مي خواهم برگردم

مي خواهم علي اكبر باشم

يا حسيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

مزار بي زائر

هرشب مي نشستيم با چشماني منتظر، پشت ديوارهاي سنگي، تا كي بار دهند و كي اجازه زيارت!

اما روزي ما مثل بني اسرائيل، بين الطلوعين تقسيم مي شد! بين آنهمه مشتاق، حتي بالارفتن از پله هاي دسترسي به بقيع هم مشكل بود! چيزي از آن مزار غريب در ذهن ندارم جز تصويري مه گرفته! مگر اشك مجال مي داد چيزي ببينم! اما تصوير آن شورطه كه با تونفا* به بازويم مي كوبيد كه « لاابكِ لاابكِ» مگر يادم مي رود! چه بدهيبتند اينان! از او ترسيدم! اما او يكنفر بود و پيرامونش همه هم ميهنانم بودند كه اگر فريادي مي كشيدم به ياري ام مي شتافتند؛ اما مادرت زهرا مرضيه(س) چه وحشتي كرد از حضور 40 مرد جنگي!!! مادرم هميشه مي گفت: مكه رفتن بدون كتك خوردن مگر شيريني هم دارد! 

آه خداي من! از كجا به كجا رفتم!!!! ميخواستم بگويم كه اين روزها، شيعيان ايراني و ديگر كشورها، برمزار غريبانه و خاكي صاحب مذهب حضور ندارند! مزار بي چراغ آقا، به دانه هاي اشك عاشقان منور نيست! 

مي خواستم بگويم.....

كجايي مولا


*تونفا = سلاحي سرد شبيه باتوم

------------------------

شهادت رئيس مذهب جعفري، حضرت امام جعفر صادق تسليت باد

التماس دعا

میلاد دردانه ی امام رئوف(ع)مبارک

سلام

امروز میلاد آقای عزیزمون جواد الائمه (ع) است و حیفه که شعری نذارم

البته انشالله اهل بیت علیهم السلام می بخشند اگر این شعر میلادیه نیست!


می آیم از کویر به دریایتان اگر

آقا اجازه ام بدهی زائرت شوم

می خواهم از تلاطم دریای اشکهام

با شعر عاشقانه تری شاعرت شوم


اذن دخول شعر شما را سر اذان

پایین پای حضرت بانو گرفته ام

در خوابهای کودکی ام بوده اید و من

از ابتدا به لطف شما خو گرفته ام


می سوزد از نگاه تو جانم ولی چه باک

وقتی که در جوار تو ام شاد می شوم

آهنگری بیار! مقرنس کند مرا!

من هم شبیه پنجره فولاد می شوم


گاهی فقط کنار تو بودن ملاک نیست

ماری در آستین شما خانه کرده بود

شاید که عطر پونه ی رحمانی تنت

او را چنین مشوش و دیوانه کرده بود


ماری گزید... هلهله ای... تشنه ای و آه

این دشت کربلاست که تصویر می شود

اما بدون خواهر و بغض و رباب و اشک

در خانه ای که آه تو زنجیر می شود


دلهای شیعیان همه مشتاق کربلاست

اما کبوتر دل من جای دیگریست

یک کهکشان غزل، همه منظومه شهید

اما برای غربت تو شعر من گریست


التماس دعا از همه دوستان عزیز

راستی، عزیزی دارن عزیمت می کنند برای زیارت دردانه ی امام رضا(ع). انشالله سلام همه ما رو هم برسونن خدمت آقا

شب زخمی...

تمام وجودم پر از یه حس ناشناخته است...

شبیه یه التهاب

این شعر شاید حرف دل من هم باشه...


در التهاب این شب زخمی،  از آسمان

نــاهید دلشـکـسـته مرو! تا سحر بمان


مهتاب ختم سوره ی کوثـر گرفته است

امن یـجیب خوانـده بــــــرای شفـایـتـان

از اشک زهره، خوشه پروین درست شد

خورشید گریه کرد و شد ایجاد کهکشان

دستی خبیث، روی تو را در خسوف برد


حالا هلال مانـــــده ز تــو یــــا قـد کمـان؟

 در چــاه رفته ماه تــــــو را گریه می کند

 با آه های ملتهب و اشک بی نشــــــان

 - این لحظه های غمزده باور نمی کنــند


 من زنده باشم و تو نباشی در این میان؟!!

                                                   جبه داری

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد...

جاتون خالی

آخر هفته گذشته، حاج محمود کریمی در شب شعر فاطمی، یکی از شعرهای زیبای آقای برقعی رو خوندند که حسابی به دل همه نشست. با همه زیبایی و هنر اون شعر ، من با این شعر عالمی دارم


همین که دست قلم در دوات می لرزد

بـــه یـــاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نــهفـتـه راز «اذا زلزلت» بــه چشمانت

اگــــــــر اشـاره کنی کـائـنات می لرزد

«هـزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست»

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

کــه در نگـاه تـــــــــو آب حیات می لرزد

تــو را به کـوثـر و تـطهیرو نــور گریه مکن

کـه آیـــــه آیـــــه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در

و روی گـونـــــــه ی او خاطرات می لرزد

 

غزل تــمام نشد،چند کوچه بــــــــــالاتر

میـــــــان مشک سواری فرات می لرزد

سپس سوارمی افتد ،تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

□□□

و عصر جمعه کنـــــــــــار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...


اجرشون با منتقم آل رسول(عجل الله تعالی فرجه)
ما رو دعا بفرمایید
یا حق

به بهانه وفات امامزاده موسی مبرقع فرزند بلافصل جوادالائمه(علیه السلام)

خیلی خجالت کشیدم....

از امام جواد از امام رضا(علیهما السلام)! دیشب هم فکر کنم جز با عنایت خودشون نرفتم محضر فرزندشون! اسم امامزاده موسی مبرقع رو بارها شنیده بودم ولی اصلا توجهی نکرده بودم تا اینکه دیشب به مناسبت وفاتشون برنامه ای در حرم ایشان برگزار شده بود که ما هم شال و کلاه کردیم و رفتیم! از بی برنامگی مسئولین و مرحمت خادمها چند بار پاشدم که برگردم ولی فکر کنم خود آقا دستمو گرفت و نشوند!! خیلی خجالت کشیدم! 

سخنران آقای فرحزاد بود (خدا حفظش کنه) خیلی صحبتهای جالبی می کردند و من هرلحظه شرمسارتر از لحظه قبل فقط از آقا عذر می خواستم...

حرم این بزرگوار، 50 تا امامزاده رو در خودش مدفون داشت!! حاج آقا فرحزاد می گفت هیچ جای دیگه ای نیست که در همچین وسعت کوچکی اینهمه امامزاده باشند!!


کمی از شرح حال این امامزاده:

امامزاده ابواحمد موسی المبرقع(ع)، ابن الامام محمد التقی الجواد(ع) از روات محدثین شیعه است. او مکنی به ابواحمد و ملقب به مبرقع است. بدان جهت او را مبرقع می خواندند که به خاطر زیبایی و درخشندگی صورت، برقع بر روی خود می افکند. از این رو به موسی مبرقع ملقب شد. وی جد سادات برقعی، رضایی، ابن الرضایی، تقوی، نقوی و رضوی است.  

ابواحمد موسی مبرقع، در سال 214 ه . ق، دو سال بعد از میلاد علی بن محمد، امام هادی(ع) در مدینه متولد شد. پرهیزکاری، امانت و تقوای موسی مبرقع نزد پدر بزرگوارش، امری مسلم بود تا به آنجا که حضرت امام جواد(ع) او را بعد از برادرش امام هادی(ع) متولی موقوفات و صدقات خود نمود، بی آنکه ناظری بر وی بگمارد.

محدث قمی(ره) با استفاده از تاریخ قم می نویسد: موسی مبرقع جدّ سادات رضویه است و رشته اولادش تا به حال منقطع نگشته است و نسب بسیاری از سادات به او منتهی می شود و او اول کسی است که از سادات رضویه در سال 256 ه . ق به قم وارد شده است.
 
حضرت موسی مبرقع در سن 42 سالگی وارد قم شد و 40 سال در این شهر مقیم بود و به عنوان یکی از شخصیت های برجسته از خاندان امامت و ولایت مورد تکریم علماء و بزرگان و اهالی قم قرار داشت. تا اینکه در سال 296 ه . ق در سن 82 سالگی دارفانی را وداع و روح بلندش به ملکوت اعلی پیوست.
 

شادی روح حضرت موسی مبرقع و همه امامزادگان مدفون در چهل اختران صلوات

در پاسخ به درخواست دوستان آدرس دقیقتر محل دفن ایشان٬ خیابان آذر٬ کوی چهل اختران میباشد