تمام وجودم پر از یه حس ناشناخته است...

شبیه یه التهاب

این شعر شاید حرف دل من هم باشه...


در التهاب این شب زخمی،  از آسمان

نــاهید دلشـکـسـته مرو! تا سحر بمان


مهتاب ختم سوره ی کوثـر گرفته است

امن یـجیب خوانـده بــــــرای شفـایـتـان

از اشک زهره، خوشه پروین درست شد

خورشید گریه کرد و شد ایجاد کهکشان

دستی خبیث، روی تو را در خسوف برد


حالا هلال مانـــــده ز تــو یــــا قـد کمـان؟

 در چــاه رفته ماه تــــــو را گریه می کند

 با آه های ملتهب و اشک بی نشــــــان

 - این لحظه های غمزده باور نمی کنــند


 من زنده باشم و تو نباشی در این میان؟!!

                                                   جبه داری