نکات مهم سخنرانی 28 بهمن امام خامنه ای

1. خداوند مردم را به راهپیمایی 22 بهمن کشاند

بايد جَبهه‌ى سپاس و ستايش در مقابل پروردگار عالم به خاك بساييم كه محوِّل دلها و مقلّب نيّتها و عزمها است و همه چيز با اراده‌ى پروردگار است،

2. راهپیمایی 22 بهمن، قلب آقا را شاد کرد

به‌خاطر اينكه روز بيست‌ودوّم بهمن را اين‌جور زنده، برجسته، شكوفنده به دنيا نشان دادند، صميمانه سپاسگزارى كنيم

3. کنایه آقا به توهین  در مورد ویژگی مردم ایران

ما بايد خودمان را با خصلتهايمان، با خصوصيّات اخلاقيمان بشناسيم. ديگران مى‌نشينند اخلاقيّات ايرانى‌ها را همراه با تحريف، همراه با كوته‌بينى براى ما مينويسند! ما خودمان را بايد در آيينه‌ى اين حوادث، درست بشناسيم.

4. خصوصیات قابل تقدیر مردم انقلابی که باید حفظ شود.

الف) ايمان عميق دينى

ب) غيرت دينى

ج) شجاعت

د) موقع‌شناسى، و درك درست حوادث

5. فعالیت مردم بخش های مختلف کشور، باید با هم مرتباط باشد.

پيوستگى بخشهاى مختلف كشور به يكديگر، چقدر بابركت است.

6. مردم باید در مسیر انقلاب، بمانند و به گمان بی اثر بودن یا کم اثر بودن، سست نشوند.

اگر آن روز به مردم قم در نوزدهم دى يا به مردم تبريز در بيست‌ونهم بهمن ميگفتند كه اين حركت شما به يك انقلاب عظيمى منتهى ميشود، كسى باور نميكرد؛ امّا شد. اين نشان‌دهنده‌ى اين است كه اگر ملّتى همّت كند، پا در صحنه بگذارد، عقب‌نشينى نكند، كوه‌ها را ميتواند جابه‌جا كند، معجزاتى ميتواند به‌وجود بياورد، و اين معجزه به وقوع پيوست

7. امر به مطالعه بر روی چگونگی انقلاب اسلامی

عزيزان من، جوانها! فكر كنيد، مطالعه كنيد بر روى حادثه‌ى پديد آمدن انقلاب.

8. پیروزی انقلاب، شبیه ترین اتفاق به معجزات پیامبران

شبيه‌ترين حادثه به معجزات انبيا، اين حادثه‌ى پيروزى انقلاب بود.

9. ویژگیهایی که قدرت استقلال را در ملتی کمرنگ می کند

الف) تحت سلطه بودن

ب) وابسته بودن اقتصاد به بیرون کشور

ج) اسارت فرهنگی خصوصا فرهنگ غربی

د) ضعف نظامی

ه) انزوای بین المللی

10. ارده ی راسخ یک ملت، بر همه قدرتها غلبه می کند.

يكى از درسهاى بيست‌ودوّم بهمن شما به خود شما، به ما، به همه‌ى ملّت ايران، اين است كه بدانيد هيچ حادثه‌ى بزرگى، هيچ مانع بزرگى، هيچ قدرت بزرگى وجود ندارد كه بتواند در مقابل اراده‌ى راسخ يك ملّت مقامت كند.

11. درسهای مهم وقایع پیروزی انقلاب که باید حفظ شود

الف) شناخت خصوصیات خود

ب) ارتباط [مردم] بخش های مختلف کشور

ج) معجزه ی اراده ی ملت

12. تقسیم مردم به اقوام مختلف، مکر دشمن

تُرك داريم، عرب داريم، فارس داريم، لُر داريم، بلوچ داريم، كُرد داريم، تُركمن داريم، انواع و اقسام اقوام در ايران پراكنده‌اند؛ يك خصوصيّت امروز بر همه‌ى اينها حاكم است و آن، حاكميّت ايران اسلامى است كه همه‌ى اينها را زير پرچم اسلام و مفاخر اسلامى و نام زيباى ايران جمع كرده؛ امروز تلاش ميشود اينها را از هم جدا كنند. بدانند همه، هوشيار باشيم همه، كسانى نشسته‌اند دارند طرّاحى ميكنند كه اقوام ايرانى را در مقابل هم قرار بدهند؛ پيام اتّحاد، همدلى، همدردى، همگامى بيست‌ونهم بهمن از يادمان نرود؛

13. 22بهمن هر سال،پر شور تر از سال قبل است

گزارشهاى متعدّدى به ما دادند كه سال گذشته - سال ۹۱ - جمعيّت به ميزان قابل توجّهى از سال قبل بيشتر بود؛ امسال همان افراد و همان كسانى كه اين محاسبات دقيق يا نزديك به دقيق را انجام ميدهند، گزارش دادند كه امسال از سال گذشته هم جمعيّت متراكم‌تر بود. اين حرف [كه] بر زبانها تكرار ميشود، ممكن است كسى خيال كند كه لقلقه‌ى لسان است كه "هر سال از سال قبل بهتر"؛ امّا نه، واقعيّت است

14. جشن سالگرد انقلاب هم مثل خود انقلاب يك پديده‌ى بى‌نظير است

معمولاً سالگرد انقلابهاى كشورهاى گوناگون را كه ما در تلويزيون و در خبرها ديده بوديم، يك مراسم خشك رسمى - بعد از گذشت دو سال، سه سال، چهار سال - برگزار ميشد. اينجا اين مسئله نيست؛ ملّت جشن ميگيرد؛ نه فقط در تهران، در همه‌ى مراكز استان؛ نه فقط در مراكز استان، در همه‌ى شهرستانهاى كشور؛ نه سال اوّل و دوّم و پنجم و دهم، سال سى‌وپنجم. اين پديده‌ى عجيبى نيست؟

15. دوست و دشمن به بی نظیر بودن انقلاب اسلامی و بی نظیری سالگرد آنف اعتراف دارند

همچنان‌كه انقلاب ما به اعتراف حتّى دشمنان، در طول تاريخِ انقلابها نظير نداشت از جهات مختلف،بزرگداشت سالگرد اين انقلاب هم در هيچ‌جاى دنيا نظير ندارد.

16. ویژگیهای مردم در برگزاری جشن سالگرد انقلاب

الف) با انگيزه

ب) با احساس استقامت،

ج) با وفادارى نسبت به آرمانهاى انقلاب،

د) با قدرت و شوكت

17. اثر جشن باشکوه پیروزی انقلاب:

بگذاريد رسانه‌هاى دشمن در زبان، هر كار ميخواهند بكنند بكنند، [امّا] اتاقهاى فكرشان ميفهمند در اينجا چه خبر است. آنهايى كه نشسته‌اند و مطالعه ميكنند، ميفهمند كه با اين ملّت، با اين انقلاب، با اين انگيزه، با اين ايمان نميشود مقابله كرد.

18. ایستادگی 35 ساله ی مردم ایران، نشانه ی عمل پروردگار به وعده ی خویش است

در سراسر كشور، شعارها شعارهاى ايستادگى است؛ يعنى مردم با راهپيمايى بيست‌ودوّم بهمن، اين حقيقت را نشان ميدهند كه خداى متعال به وعده‌ى خود عمل كرده است كه فرمود: اِن تَنصُروا اللهَ يَنصُركُم وَ يُثَبِّت اَقدامَكُم؛(۲) خداى متعال قدمهاى شما را ثابت ميدارد؛ گامهاى شما را استوار ميدارد؛ نميگذارد شما مجبور به عقب‌نشينى بشويد. اين وعده‌ى الهى است؛ اين وعده‌ى الهى در مورد ملّت ايران تحقّق پيدا كرده است؛ دين خدا را نصرت كرديد، خداى متعال ثبات قدم به شما داد. اين جشن ۳۵ سالگىِ امسال، ثبات قدم را ميگويد.

19. پیام راهپیمایی 22 بهمن

الف) استقامت بر آرمانهای انقلاب

ب) وحدت

نگاه كنيد به شعارهاى مردم، پيام را از شعارهاى مردم بايد گرفت...

20. آرمانهای انقلاب چیست؟

آرمانهای ایجابی

الف)ما دنبال عدالت اجتماعى هستيم؛

ب) ما دنبال حضور مردمى در حوادث گوناگون كشور هستيم؛

ج) ما دنبال اسلام هستيم؛

د) ما سعادت كشور را در عمل به تعاليم اسلامى ميدانيم؛

ه) ما دنبال اقتصاد مستقل هستيم؛

و) دنبال فرهنگ غير وابسته‌ى به بيگانگان و فرهنگ اصيل اسلامى و ايرانى خودمان هستيم؛

ز) ما دنبال پناه دادن به مظلوم و مقابله‌ى با ظالم هستيم؛

ح) ما دنبال پيشرفت كشور هستيم؛

ط) ما دنبال برجستگى علمى كشور هستيم؛

ی) ميخواهيم كشورمان در علم، در اقتصاد، در فرهنگ، در امور اجتماعى، در اخلاق، در معنويّت، پيشرو و پيش‌قدم باشد

آرمانهای سلبی

ما تسليم زورگويى نميشويم، تسليم باج‌خواهى نميشويم، تسليم نظام سلطه نميشويم.

21. تعریف نظام سلطه و مصداق امروزی آن

نظام سلطه يعنى اينكه چند قدرتِ دست يافته‌ى به توانايى مادّى و سلاح و پول و امثال اينها بخواهند بر دنيا حكومت كنند؛ مظهر نظام سلطه هم امروز آمريكا است

22. پیام 35 ساله ی مردم ایران، عدم تسلیم در برابر زورگویی آمریکاست

ملّت ايران در انقلاب گفت، در حوادث بعدى گفت، در جنگ تحميلى گفت، در اين بيست‌ودوّم بهمن گفت: ما تسليم زورگويى و باج‌خواهى آمريكا نخواهيم شد.

23. تلاش بعضی عناصر در جهت تطهیر چهره ی آمریکا و عدم موفقیت آنها

يك عدّه سعى نكنند چهره‌ى آمريكا را بزك كنند، آرايش كنند، زشتى‌ها و وحشت‌آفرينى‌ها و خشونتها را از چهره‌ى آمريكا بزدايند در مقابل ملّت ما، به‌عنوان يك دولت علاقه‌مند، انسانْ‌دوست معرّفى كنند؛ اگر سعى هم بكنند، سعى‌شان بى‌فايده است.

24. کارنامه عمل آمریکا از اعمال غیر انسانی پر است

جنگهايى كه آمريكا به راه انداخته است، انسانهاى بى‌گناه و غيرنظامى‌اى كه در اين جنگها و در غير اين جنگها به خاك و خون كشانده است؛ ديكتاتورهايى كه در شرق و غرب دنيا مورد حمايت آمريكا قرار گرفته‌اند - يكى از آنها محمّدرضاى پهلوىِ ايران بود و ده‌ها نفر از قبيل او در كشورهاى آسيايى، در كشورهاى آفريقايى، در كشورهاى آمريكاى لاتين، از نظامى و غيرنظامى - و سالهاى متمادى به مردم خودشان ظلم كردند، خون مردم را به شيشه كردند، ثروتهاى مردم را غارت كردند، پدر مردم را درآوردند. حمايت از اينها در كارنامه‌ى عمل آمريكا وجود دارد. حمايت از تروريسم بين‌الملل و حمايت از تروريسم دولتى؛...

--------------------------------------

نکات مهم به مرور اضافه می شود. خواستم بگذارم مطلب کامل شود، دیدم فرصت شنیدن و تامل گرفته می شود. ذره ذره کامل می کنم و به مطلب، اضافه می کنم

آنانی که «لا اله الا الله » نگفتند

پرده ی اول:

قولوا لا اله الا الله تفلحوا

صدا، صدای محمد امین (ص) بود. او که هرگز دروغ نگفته و همه به راستگویی و خیرخواهی اش ایمان داشتند.

کنیزک دوست داشت باور کند یگانه خدای محمد ص را.

اما نمی دانست که خدای محمد ص می تواند حریف قدرت ارباب او هم بشود؟

- درست است که محمد تا به حال دروغ نگفته اما او که نمی داند ارباب من چه موجود بی رحم و سنگ دلی است.

کنیزک سریعتر از کنار «صفا» دور شد تا به گوش اربابش نرسد که او حتی صدای محمد ص را هم شنیده.

پرده ی دوم:

تاریکی روی شهر سایه انداخته

مرد، به دیوار کاه-گلی خانه تکیه داده، زانویش را ستون دستش کرده و فکر می کند

- از بعد از رحلت رسول خدا ص این شهر دیگر جای ماندن نیست

امروز که از او برای ابابکر بیعت گرفته بودند، آنقدر دستش را محکم فشردند که گمان کرد استخوان دستش الساعه می شکند.

شمشیر های کشیده شده، لرزه به اندامش انداخته بود.

با خودش گفت: واقعا به سر اسلام چه خواهد آمد؟

غوطه ور در افکارش بود که صدای کوبیدن در را شنید

یگانه دختر پیامبر ص همراه شوهرش، پسر عم و برادر رسول خدا، همراه دردانه هایشان که پیامبر آنها را از جانش بیشتر دوست داشت، به در خانه اش آمده بودند.

انگار دنیا را به او داده باشند. دستان علی ع را بوسید. صورت حسنین ع را غرق در بوسه کرد

شادی از تمام وجناتش می بارید

مهمانهایش را به خانه برد و رفت برای تدارک پذیرایی که صدای دختر پیامبر را شنید

- به میهمانی نیامده ایم. امر مهمی ما را به اینجا کشانده. در حد درنگی کوتاه مزاحمت می شویم.

- امر شما مطاع، بانو.

بانوی بانوان عالم شروع به صحبت نمود و از بدعتی که بعد از رحلت پدرش در دین ایجاد شده، سخن گفت

از انحراف عمیقی که...

حرفهای دختر پیامبر را می شنید و نمی شنید. یکی در میان می شنید.

عرق سرد تمام صورتش را پوشاند.

حرفهای فاطمه س تمام شده و منتظر پاسخ او بود.

چه باید به پاره تن رسول خدا می گفت؟

کلمات در دهانش قطعه قطعه شدند

- کاش .... کاش زودتر آمده بودید. ساعتی پیش با ابوبکر بیعتم دادند.

دختر پیامبر به سرعت از جا برخاست، دست طفلانش را گرفت و همراه علی ع بیرون رفت

- فاطمه نمی داند چه اوضاعی شده! او که از چیزی خبر ندارد...

پرده سوم:

اول شب بود که فرستاده ی معاویه، کیسه ی سکه های طلا را مقابلش باز کرد.

- قرار نیست کاری بکنی! کاری نکن! فقط برو!

عجیب وسوسه شده بود!

با این پول اهل و عیالش می توانستند تا آخر عمر، راحت زندگی کنند.

- من شرایطم با بقیه فرق می کند. نمی توانم بمانم.هر کس وظیفه ای دارد. دیگران حتما به او کمک می کنند.

خبر نداشت که قاصد معاویه، سراغ همه رفته.

رفت...

- حسن که شرایط من را نمی داند...

پرده ی چهارم:

دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود به فرستاده گفته بود "به آقا بگو عذر دارم نمی آیم"

امام اما دلش نیامد. خودش آمد در خیمه.

عبیدالله بن حر، آمد خدمت امام. امام را که دید، اشک در چشمانش حلقه زد

قربان قد و بالایت بشوم پاره تن رسول خدا. بوی پیامبر را می دهی ؛قربانت بشوم حسین

امام لبخند زد.

با من بیا عبید الله.

- آقا جان شرمنده شمایم. آماده مرگ نیستم. اما اگر اجازه بدهید، اسبی دارم که خیلی به کارتان می آید. می شود از من قبولش کنید؟

- اسبت را نمی خواهم. می خواستم خودت را نجات بدهم.

امام که می رفت، عبیدالله با خودش گفت:

حسین نمی داند که اوضاع من ...



پرده ی پنجم:

دیگر نتوانست به حرفهای پسر گوش کند.

کم مانده بود کتکش بزند

- می فهمی چی می گی؟ می خوای بری جلوی گلوله! بشی گوشت قربونی؟

تو پزشکی قبول شدی بچه! می فهمی! این مملکت فردا دکتر و مهندس هم می خواد

آرامتر گفت: برو درست رو بخون، یه پزشک بهتر از یه تیکه گوشت قربونی می تونه به مملکتش خدمت کنه.

پسر اشک میریخت! یاد نگرفته بود روی حرف بابا حرف بزند.

با اشک سوار اتوبوس شد!

...

چند ساعت بعد، جنازه پسر و چند مسافر دیگر را از اتوبوس تصادف کرده بیرون کشیدند

پدر هنوز خبر را نشنیده بود! داشت با خودش فکر میکرد: امام خمینی که نمی داند من همین یک پسر را دارم! نمی داند چقدر زحمتش را کشیده ام!



پرده ی آخر:

خبر را خوانده! با این نرخ رشد جمعیت، ایران 1420، دچار انفجار سالمندی خواهد شد و این برای هر کشوری یعنی فاجعه!

چه بر سر تنها حکومت شیعی جهان خواهد آمد؟

حکومتی که برای اسلامی شدنش، خونها رفته!

از زبان رهبرش هم شنیده که نگران آینده جمعیت ایران هستند.

بهار و تابستان بود؛ شنید که آقا گفته اند باید هر خانواده کمتر از 4 نفره، کاری کند که روند افزایش جمعیت تا پایان سال، مشهود باشد

همیشه قربان صدقه آقا می رفت. آقا را مثل جانش دوست دارد. ولی آخر آقا که نمی داند اوضاع اقتصادی چطور است!

آقا که نمی داند خرج و مخارج بچه ها این دوره زمانه چقدر زیاد شده!

آقا خودشان بچه های خوب دارند، خبر ندارند تربیت بچه چقدر سخت شده!




سخن پایانی:

کافی است در هر برهه، بگوییم «خدایی جز خدای یگانه و قدرتی بالاتر از قدرت او نیست» تا رستگار شویم

بگوییم لا اله الا الله

و حواسمان باشد  اهل کوفه نباشیم که علی، تنها بماند

کودکانه

رفتیم یکجایی روضه و محدثه مثل همیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه دوست جدید پیدا کرده. اصلا این دختر کیف می کنه از یافتن دوست جدید!

میوه که دور از درخت نمی افته!

اومد گفت: مامان مامان! دوست جدیدمه! اسمش نوره است.

- سلام خاله! خوبی گلم؟

حقیقتش بخاطر دیدن فاطمه اومده بود پیشم.

خاله، لباسشو عوض نمی کنی؟

خاله پستونکش کو؟

خاله شیشه شیرش کو؟

خاله شونش کو؟

خاله خواهرش، دختره یا پسر؟ من یه داداش دارم، دختره!(داداش و خواهر براش مفهومی نداشت! عروسکش رو می گفت)

تک بچه بود و علاقش به بچه، مثل علاقه به یک عروسک زنده بود. تازه وقتی مامانشو دیدم فهمیدم که اسمش یسنا است! خودش اسمش رو گذاشته بود نوره!

جالبیش می دونی چی بود؟

همه بچه های فامیل هم اونو نوره صدا می زدن!

با خودم گفتم: ببین! بچه ها همدیگرو همونطور که هستن، قبول می کنن! نمی خوان همو اصلاح کنن یا تغییر بدن ولی ما بزرگترا، همش می خواییم همدیگرو تغییر بدیم!

زندگی با بچه ها، یه دنیا درسه! دلم نمی خواد این دنیای بچگی تموم بشه

مذهبی یا غیر مذهبی

نمی دانم کدام شیر پاک-شاید هم ناپاک- خورده ای ما را به مذهبی و غیر مذهبی، تقسیم بندی کرد!

دختر خاله ام، معجونی از صداقت و پاکی و نجابت است  اما برای فرار از نگاه خاص به مذهبی ها یا شاید توقع جامعه یا نمی دانم چه، می گوید: من مذهبی نیستم! اعتقادی ندارم!!!

آخر مسلمان! اینهمه خوبی! روحت مثل چشمه آب، زلال است! من خودم را توی چشمه دل تو تماشا می کنم آنوقت می گویی من مذهبی نیستم!

کاش زورم می رسید بعضی چیزها را عوض می کردم! دست می کردم توی کله بعضی ها و بعضی تفکرات را می کشیدم بیرون!

دیروز یک نفر دیگر به من گفت: مذهبی هستی؟ بیچاره نمی دانست چقدر حرف روی دلم تلمبار شده باشد! دست گذاشت روی این جوش چرکی

گفتم از نظر من هرکس مهر اباعبدالله توی دلشه مذهبیه!( البته کلی هم کله اش را خوردم)

یکی دیگه حجابش کمی ایراد داره و می گه مذهبی نیستم! بعد می گه: می دونم امام زمان بیاد سر منو می زنه ها! ولی امام زمان بیاد! فقط بیاد! مهم  نیست چی سرم میاد! بقیه نجات پیدا کنن!*

خدایی کجای این آدم غیر مذهبیه!

گاهی از خودم شرمنده می شم وقتی ارادت اینهایی رو می بینم که ادعای غیر مذهبی بودن دارند!

خدایا همه مان را به راه راست هدایت فرما

-----------------------------

پ ن: مخاطب خاص دارد! آبجی خانم! دوستت دارم

*:این یک تفکر کاملا غلط است نسبت به امام مهربانیها. امام زمان گناهکاران را هدایت می کنند نه قتل عام!

حجاب دختر؛ پدر یا مادر

خانواده ی اول

اول مهر سال 1369 با هم آشنا شدیم. هر دومون شاگرد کلاس «ربّان بنفشا» بودیم. با مادرهامون که توی حیاط همکلام شده بودند، تا دم در خونه اومدیم. همسایه روبروی هم بودیم. بابای هر دومون کارمند بودن.

بابای هر دومون ارتقا پیدا کردن. بابای من توی رده خودش، بابای اون منتقل شد به واحد سفرهای خارجه

وضعشون زیر و رو شد. خونه اجاره ای خیابون پیروزی، شد خونه ملکی سعادت آباد!

بهترین و جدیدترین خوراکیها و اسباب بازی و لباس و وسایل رو، ما توی خونه اونها میدیدیم!

سالها گذشت و ارتباط ما همچنان ادامه داشت. تا اینکه مامان...

بعد از فوت مامان رابطه ما قطع شد! آخه مامان اونها به مادرم وابستگی شدید داشت. دیدن جای خالیش، خیلی اذیتش می کرد. افسردگی گرفت و وضع خیلی بدی ...

دیگه ازشون بی اطلاع بودیم تا چند وقت پیش که باز رفتم بهشون سر زدم. روز به روز فاصله ما با هم بیشتر می شد.

باباشون ماه ها بود که توی ماموریت خارج بود. مادر دچار افسردگی و بچه ها...

شماره ها رد و بدل شد.

چند روز پیش  یه برنامه نصب کردم روی گوشیم. برنامه، خود به خود، توی دفتر تلفنم سرچ کرد و تمام کسانی که اون برنامه رو گوشیشون نصب بود و نمایش داد

شماره دوستم نیز هم! آواتارش، عکس بی حجاب خودش بود!

انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم!

----------------------------------

خانواده دوم

بچه که بود، باباش همش نگران این بود که حرفی به دخترش زده بشه که موجبات ناراحتیشو فراهم کنه و بهش بربخوره! باباش همیشه خیلی هواشو داشت؛ خیلی مواظبش بود.

بابای خیلی آروم و مهربونی داره.هیچ وقت دوست نداره حرفی بهش بزنه که دخترش رو ناراحت کنه

روسری دختر، روز به روز عقب رفت و مانتوش تنگ تر شد!

یه روز دختر رو توی لباسی دیدم که ...

نماز اول وقت باباش توی مسجد ترک نمی شه، مادر چادری و مقید اما حجاب دختر اینجوری!

------------------------

خانواده سوم

دخترش از خیلی کوچیکی، حجاب قشنگی داشت. یه روز از مامانش پرسیدم، چجوری دخترت اینقدر خوشگل حجاب می گیره و خسته نمی شه

(بچه اش هم شیطونا!!!!)

گفت: یه روز می خواست با باباش بیرون بره. باباش بهش گفت: عزیزم خیلی خوشحال می شم با خودم ببرمت اما تو دیگه بزرگ شدی. دوست ندارم با بلوز شلوار بیایی بیرون!

لازم نبود بهش بگه چجوری حجاب کن! همینو که بهش گفت، دخترم روسری و چادرشو سرش کرد.

------------------------

نتیجه ای که من میگیرم:

توی محجبه شدن دختر، هم پدر مهمه هم مادر اما رفتار پدر مهمتره

دختر از مادر الگو میگیره و از پدر، فرمان

شاید به همین خاطره که عین گناه بی حجابی دختر رو توی نامه عمل پدر، می نویسن


شاخص

دلم گرفته

نمی خواستم سیاسی بنویسم. شاید سیاسی هم نباشد. بیشتر اخلاقی است تا هرچیز دیگری

مگر دین ما سیاسیت و اخلاق و دیانتش از هم جداست؟

این روزها دلم می گیرد وقتی بخاطر هیچ و پوچ، به بزرگانمان شک می کنیم. بجای آنکه بیاندیشیم شاید از دیدگاه آنها سر در نمی آوریم، خیلی سریع تخطئه شان می کنیم.

این کار امروزمان نیست که همه چیز را فقط با خودمان می سنجیم. 

با عقل خودمان، با احساس خودمان، با نیاز خودمان ، با حال خودمان و ...

شرع، کجای زندگی ما جا دارد، نمی دانم!

بجای آنکه با منطق شرع به دور و برمان نگاه کنیم، بجای آنکه با شرع حرفها را محک بزنیم، همیشه شاقول و شاخص، خودمان هستیم.

این روزها شاخص ها بیشتر به چشم می آیند و بیشتر مورد بحث قرار می گیرند. برای همین بیشتر باید به آنها توجه کرد اما اگر ما یاد بگیریم که همیشه همه چیز را با شرع محک بزنیم، آنوقت نه دیگر به این راحتی ها، مرتکب غیبت می شویم، نه تهمت می زنیم، نه از دست کسی ناراحت می شویم و نه سوء ظن پیدا می کنیم و خیلی خیلی گناه های دیگر که ترک می شود

مبدأ و ابتدای خیلی از گناهان خودمحوری است

خدا نصیبمان کند که بتوانیم خدا محور شویم. آنوقت شاید راه رسیدن به خدا، خیلی کوتاه تر شود

و یا نه! به قول امام خمینی، تمام شود! 

راه رسیدن به خدا یک قدم است و آن پا گذاشتن روی خود است!

اللهم ارزقنا

نو روز

نوروز هم آمد اما روزگار دل من نو نشد!

دلم هنوز آنقدر کوچک است که می گیرد از دست آدمهایی که دنیایشان به وسعت محدوده دیدشان هم نیست.

از دست خودم کلافه می شوم

یکی هم نیست به من بگوید: بشر! بیخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال

به لقمان گفتند چگونه به این مقام رسیدی؟ گفت: امانتداری، صداقت و سکوت درباره آنچه به من مربوط نبود*

گاهی باید کر باشم. گاهی باید کور! اما نمی دانم محدوده کری و کوری ام کجا باید باشد! 

کور بودن زیادی، گاهی باعث می شود جلوی منکر علنی را نگیریم و کر بودن اشتباهی، می گذارد غیبت مسلمانی را بکنند و سکوت کنیم و بگذاریم سیل تهمت ها هم روان شود!

کاش خدا نشانم بدهد کجا باید چگونه باشم.

اللهم ارزقنا بصیرت فی دینک

-------------------------------------------------------------

پ ن1: تفسیر مجمع البیان. ذیل آیه 12 سوره لقمان

پ ن2: از همه دوستانی که عنایت کردند سپاسگزارم و عذر تقصیر محضر همه شان دارم. ان شالله جبران مافات می کنم

مسئولیت پیذیری

داشتیم با دوستی، دلایل طلاق را برای موضوعی بررسی می کردیم. رسیدیم به عدم مسئولیت پذیری زن و مرد.

اینکه چرا نسل جوانان امروز اینقدر بی مسئولیت هستند که وقتی بار مسئولیت زندگی روی دوششان حس می شود، به بهانه های مختلف، می خواهند شانه خالی کنند.

اینکه چه بر سرمان آمده که جوانان تحصیل کرده ای داریم که حتی بار قلمشان را نمی توانند بکشند؟!!!!!

به سالها پیش که برگردیم، به روزهایی که مادران و پدران اینها، از سر محبتی بی دریغ، تمام بار آنچه کودکشان باید می کشید را بر دوش خود مضاف کردند تا فرزندانشان راحت تر درس بخوانند، راحت تر باشند چون: بالاخره که در زندگی قرار است یه عالمه مشکل را تحمل کنند، لااقل تا خانه ما هستند، خوش باشند.

غافل از اینکه این سرخوشی، کار دستشان می دهد.

یادم می آید وقتی سال اول راهنمایی، در کتاب اجتماعی مان نوشته بود: وظیفه شما در خانواده چیست؟، همه مان مات مانده بودیم چه بنویسیم. ته ته ته مسئولیتمان در خانه شد : پاک کردن سفره، آب دادن به گلها!

حالا افتاده ایم زیر بار مسئولیت زندگی، بدون دوره آموزشی! 

روزگار معلم سختگیری است. با آزمونهایش، آموزش می دهد! ما هم داریم کم کم آموزش می بینیم اما چقدر سرعتمان بیشتر می شد اگر آب دیده بودیم.

داشتیم با دوستم فکر می کردیم چرا پدر و مادرها فکر کردند ما زمان داریم برای آب دیده شدن و کم کم خودشان ما را زیر بار مسئولیت نبردند؟

حس کردم، شاید چون یادشان رفته بود که ممکن است فردا آقا بیاید و فرزندانشان اگر آماده نباشند، جا می مانند از سپاه حضرت.

----------------------------

بعد نوشت: بزرگی گفت: یکی از علائم ظهور مولا این است که حرمت مادرش را بیشتر رعایت می کنند.

یادمان باشد که در ایام نوروز، حرمت دل غمدیده مولایمان را نگه داریم

رابطه عاطفی

گفت: با امام زمانت رابطه عاطفی بر قرار کن!

دیدم، وقتی هنوز پشت سرش نماز نمی خوانم، کدام رابطه عاطفی؟

--------------------------

پ ن1: جمله اول توصیه ایست از آیت الله بهجت

پ ن2: نماز اول وقت به مثابه نماز پشت سر امام زمان شمرده شده است


شعار

یه سوال

چرا هرچی حرف خوبه، ما بهش می گیم حرف شعاری؟

شاید ما همت نمی کنیم برای عمل کردن به حرفهای خوب. 

اینکه عمل ما ضعیفه و همت و عرضه ی درست و حسابی براش نمی ذاریم، معنیش این نمی شه که حرفهای خوب، شعاری باشه

کارگردان فیلم ارزشی نمی سازه چون می ترسه برچسب شعاری بودن بهش بخوره

نویسنده رمان مذهبی نمی نویسند چون می ترسه برچسب شعاری بودن بخوره

دیروز تو تلویزیون کلی حرف خوب بالاخره یکی! اومد زد، بعد خودش می گه وای چقدر حرف شعاری زدم!

بابا! اگر ما همت و غیرت برای عملی کردن شعارها و عمل به حرفهای خوب نداریم، چرا حرف خوب رو خرابش می کنیم؟

چرا ارزش اونو میاریم پایین؟

همینطوریه که ما ظهور رو در حد یه آرمان می بینیم و دست نیافتنی! چون برای تحقق شعارها، تلاش نمی کنیم و می ذاریم در حد حرف شعاری! یاقی بمونن

رقیه

رقیه  در لغت یعنی غنچه گل نشکفته ی نارس

نام فاطمه صغیره اباعبدالله را رقیه گذاشتند. شاید بعد از شهادتش

خودش یک دنیا روضه است. نیست؟

تنگی معیشت

این روزها اغلب افراد از تنگی معیشت گله دارند و شکایت می کنند. 

اصولا اگر بنشینیم و بیاندیشیم کی مقصر است و کی نیست، راه به جایی نمی بریم، اما بهتر است بیاندیشیم خودمان چقدر در تنگی معیشتمان مقصریم. من در این مجال، قصد نوشتن جزئیات چگونگی جلب روزی را ندارم (که این امر به تفصیل در منابع ذکر شده است) بلکه قصد آن دارم که تا حدی به ارتباط سبک زندگی با تنگی معیشت بپردازم. هر مشکلی که برای ما پدید می آید، دو وجه دارد. یا اثر گناه های ماست یا امتحان الهی است.

اگر امتحان باشد که تکلیفش روشن است اما اگر بر اثر گناه باشد، باز دو حالت دارد، یا کفاره است و جهت پاکسازی ما یا نشانه ایست تا متوجه اشتباه خود شویم و توبه کنیم.

خداوند در قرآن می فرماید: هر کس از ذکر من غافل شود، پس برای او تنگی معیشت در دنیا و عذاب آخرت خواهد بود1

معانی مختلفی برای ذکر، در خود قرآن وجود دارد مانند: قرآن، نماز، دعا، حج 2

دوری کردن و غفلت از هر کدام از این معانی می تواند موجب تنگی معیشت ما شود همچنانکه روی آوردن به این اعمال، رزق را زیاد می کند.

اینکه چقدر از ما به خواندن 50 آیه قرآن در روز که در کلام ائمه منعکس است عمل می کنیم، چقدر از ما حواسمان به نماز اول وقت هست، چقدر از ما نمک غذایمان را هم از خدا می خواهیم و او را رازق می دانیم، چقدر از ما حواسمان به استطاعتمان برای انجام حج تمتع هست، همه و همه مسائلی است که جای تأمل دارد.

حال جالب اینجاست که استغفار از این غفلتهایمان، خود جلب روزی می کند.3 

خوب،برویم سراغ زندگی مدرن امروزی ببینیم این سبک زندگی در جلب روزی یا تنگی معیشت چقدرمؤثر است.

خانه های آپارنمانی و کوچک: یکی بودن توالت و حمام و شستن دست در توالت، روزی را کم می کند.4

خیلی وقتها، سرگرمیها ما را تا دیر وقت بیدار نگه می دارند و صبح مجبور می شویم بعد از نماز صبح بخوابیم و از تعقیبات نماز صبح باز می مانیم. در حالیکه امام علی فرمودند:وَ الله اِنَّ ذِكْرَ اللهِ بَعْدَ الصَلاهِ الْغَداهِ إلي طُلُوعِ الشَّمْسِ اَسْرَعُ فِي طَلَبِ الرِّزقِ مِن الضَّرْب فِي الْارْضی» 

به خدا سوگند ذكر خدا گفتن بعد از نماز صبح تا طلوع خورشيد تأثيرش در تحصيل رزق از تجارت و بازرگاني بيشتر است.

راستش خیلی حرفهای برای گفتن و نوشتن هست اما هر کدام را می خواهم بنویسم، یک دلیل برای ترک آن داریم، « عدم توجه به روایات»

حس می کنم از بس مادیگرایی به خوردمان داده اند، باورمان شده اینها یک مشت خرافات است و مثلا ناخن گرفتن چه ربطی به روزی دارد؟

نبردن زباله ها که دیگر اصلا ربطی ندارد!

تار عنکبوت؟ به روزی ربط دارد؟

دروغ چرا؟!!! خودم هم تعجب کردم وقتی دیدم خشک کردن دست خیس با لباس هم در کاهش روزی مؤثر است.

اما یک چیز کلی را هنوز نگفته ام. وقتی یک بلایی، همگانی میشود، باید به این فکر کرد که شاید عذاب است! و عذاب، نتیجه گناه همگانی است و فقط با توبه همگانی رفع می شود.

خیلی از علما این روزها  زمزمه می کنند که این تنگی معیشت، نتیجه گناه جمعی است، توبه جمعی هم می خواهد. 

نمی دانم کی می خواهیم باور کنیم که عذاب واقعیت دارد، قهر خدا حقیقی است.

نه از آن روزها که از خدا یک موجود سخت گیر نامهربان ساخته بودند که یک چوب دستش گرفته و همه را به جهنم می فرستد و نه از حالا که خدا را یک موجود بی عار(پناه بر خدا) میبینیم که هرچه گناه و ظلم هم بکنیم، عین خیالش نیست و آب از آب تکان نمی خورد.

ولی خدا غیور است، شکستن حریمش را زیاد تاب نمی آورد. وقتی در انجام گناه جری شدیم(پناه بر خدا) وقتی حواسمان به محدوده های خدا نبود،وقتی خدا از زندگیمان دور شد و یادمان رفت ناظر بودنش را، آنوقت یک چشمه از عذابش را نشانمان می دهد تا حواسمان بیاید سر جایش که ای بابا! خدا هست ها!

این هم از مهربانی اش است. به خدای مهربان، ایمان بیاوریم. نشویم مثل آن گروهی که خدا در موردشان گفت:

گفتند: «ايمان آورديم.» بگو: «ايمان نياورده‌ايد، ليكن بگوييد: اسلام آورديم. و هنوز در دلهاى شما ايمان داخل نشده است. و اگر خدا و پيامبر او را فرمان بريد از [ارزش‌] كرده‌هايتان چيزى كم نمى‌كند. خدا آمرزنده مهربان است.» (۱۴) در حقيقت، مؤمنان كسانى‌اند كه به خدا و پيامبر او گرويده و [ديگر] شكّ نياورده و با مال و جانشان در راه خدا جهاد كرده‌اند؛ اينانند كه راستكردارند. (۱۵)5

یک نکته دیگر هم هست و آن اینکه، شاید این تنگی معیشت هم امتحان الهی است و ما باید ببینیم می توانیم با مالمان در راه خدا جهاد کنیم؟ مردش هستیم؟

وقتی آقا می گویند:« الان در موقعیت بدر و خیبریم» خیلی حرفها دارد. جنگ بدر و خیبر، هر دو بخاطر مسائل اقتصادی بود. 

در هر دوی این جنگ ها، اوضاع مالی مسلمین به شدت بد بود. حتی در روایت اوضاع حفر خندق آمده است که پیامبر، گاهی تا سه روز غذایی گیرشان نمی آمد.

پس مؤمن باشیم و خدا را باور داشته باشیم و دین خدا را با جان و مالمان یاری دهیم.

خداوند در فرج حجتش تعجیل نماید و ان شالله ما در زمره ی یاران حضرتش باشیم.


--------------

1. سوره طه آیه 124

2. حج با عمره متفاوت است. متاسفانه خیلی از افراد، به عمره می روند و گمان می کنند که حج به جا آروده اند. حال آنکه، آنچه بر عهده ماست، حج تمتع است نه عمره. عمره، حج مستحبی است

3. در روایات آمده که 70 بار استغفار در روز، روزی را زیاد می کند.

4. نمی دانم اما شاید نصب پرده، بتواند تا حدی رفع مشکل کند

5. سوره حجرات

لینک های مرتبط با رزق و روزی اینجا، اینجا و ادامه مطلب

ادامه نوشته

ایران پیر، یا جوان؟

دیروز مطلبی شنیدم که بسیار فکرم را درگیر کرد.

یکی از نمایندگان آمریکا به وزیر بهداشت ایران گفته: دو نکته باعث نگرانی ما نسبت به شما شده است. یکی رشته های دانشگاهی کاملا مردانه ای که مصوب کرده اید و دوم طرح جمعیتی جدیدی که ایران در پیش گرفته.

داشتم با خودم فکر می کردم یعنی این دو کار اینقدر درست هستند که دشمن را نگران کرده است. 

ظاهرا انگلیس هم بد جور از بعد سخنان رهبری در مورد تغیر روند رشد جمعیت، آتش به جانش افتاده و دارد دق می کند. هی بالا و پایین می پرد که خانمها، اینها می خواهئد خانه نشینتان کنند و سرتان مسلط شوند. آگاه باشید. اما همین انگلستان و آمریکای مدافع حقوق زنان، این قانون را دارند که اگر زنی فاصبه بچه هایش 30 ماه به 30 ماه باشد، حقوق ماهیانه دریافت خواهد کرد!

این زنها خانه نشین نمی شوند؟

واقعیت این است که پیک جمعیتی ایران که دهه شصتی ها هستند، الان در سن باروری قرار دارند و اگر جوانسازی جمعیت در این دوره صورت نگیرد، دیگر نمی شود برای ایران پیر، کاری کرد!

------------------------------------

پی نوشت: مطلبی با عنوان زن مسلمان و تعدد فرزند نوشته ام که در ادامه مطلب قرار دارد. ان شالله که مفید باشد و با خواندنش زمان را از دست ندهید


ادامه نوشته

بهشت را به بها دهند، به بهانه ندهند


19 روز از عروسی وهب و هانیه می گذشت و ده روز از اسلام آوردنشان که در راه فرزند رسول خدا،جان به جانان تقدیم کردند*و عمریست در جوار مولایشان، روزها را شیرین تر از عسل می گذرانند.
بهشت، پاداش کوچکی است برای حسینی شدن و حسینی شدن ساده است و ساده نیست.
یک روز حسینی که بشوی، برایت غصه می خورند که ناکام از دنیا رفت و یه روز حسینی شدن مساویست با نیش و کنایه های مردم برای مختصر برگزار کردن جشن عروسی ات چون معتقدی وقتی مردم در تامین ضروریات معیشت خود مانده اند، جشن مفصل، امام زمانت را خوش نمی آید.
مساویست با نگاه های معنا داری که سرتاسر زندگی ساده ات را به سخره می گیرند و تو چشمهایت را می بندی و می اندیشی که در زمان بدر و خیبر، مردم با اقتصاد مقاوتی اسلام را نجات و گسترش دادند و تو می دانی که فرزند حسین(ع) گفت: موقعیت امروز ما، موقعیت بدر و خیبر است

-------------------------------------
*   روایت کربلا، حاج یدالله بهتاش

کل یوم عاشورا

هر شب که مسجد می رویم، یک دوستی پیدا می کند. دیشب دوتا پیدا کرده. دو تا دختر همسن و سال خودش

سه تایی نشسته اند به کلاغ پر. یکدفعه یکی را تشویق می کنند. هجوم سرها و همزمان : هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

از یکطرف صدا می آید: مگه عروسی باباته!

از طرف دیگر: برید پیش ننه هاتون!

باز خون من جوش آمده. به محدثه اشاره می کنم که با دوستانش بیایند پیش من بنشینند. با هرسه شان صحبت می کنم و ازشان می خواهم ساکت باشند و هر بازی که صدا ندارد بکنند.

اینبار دستهای هم را میگیرند و با دهانهای بسته که فقط منحنی زیبای لبخند را به تصویر کشیده، بالا و پایین می پرند!

نمی دانم چرا یادم رفت تاکید کنم که صدای پریدن هم مد نظر است!!!!

باز دعوا...

سه تایی می روند حسینیه بغل. صدایشان خدایی نمی آید. هر از گاهی محدثه می آید یک خودی نشان بدهد و مطمئن شود که من هستم.

کاش من هم اینقدر معرفت داشتم که حتی وقتی غرق بازیهای دنیای خودم می شوم، هر از گاهی به ولی ام سری بزنم و ببینم چیزی نمی خواهد بهم بگوید؟ هر از گاهی قربان صدقه اش بروم و ...

کم کم مسجد شلوغ می شود و محدثه مجبور است از بین صفوف حرکت کندیا از دور فقط دستی تکان بدهد. یهو یک خانمی گفت: یکبار دیگه بیایی می زنمت! دخترم نگاهش می کند و لبخند می زند.

زن باز گفت: فقط امتحان کنن بینن می زنم یا نه! یکبار دیگه بیا!

لبخند دخترم خشکید و ترسان به من نگاه کرد که دیگر راهی برای رسیدن بهم نداشت. سریع بلند شدم و از راهی دیگر آوردمش پیش خودم.

طفلک دخترم کز کرد توی بغلم و دیگر تکان نخورد!

دیشب شب مخصوص حضرت رقیه بود.

بر سه ساله ای مظلوم گریستند و بر سه ساله ای ظلم کردند.

نمی دانم چرا یادمان نمی ماند که کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا

گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرنده است

تقلا می کند

بد و بیراه می گوید

قانون تصویب می کند

فقط بخاطر تو! 

برای نجات !!!! تو!

فقط بخاطر اینکه این پارچه روی سرت نباشد. برای اینکه به خودت ظلم نکنی و زیباییهات را نپوشانی!

برای اینکه بفهمی که آفریده شده ای برای...

پرنده جان! لطف کن و حریمت را بشکن! جای دل نازک گربه!

--------------

پ ن 1: عنوان پست، کاریکلماتوری است از پرویز شاپور

پ ن 2: چقدر بین این عنوان با این جمله امام خمینی(ره)ارتباط معنایی حس می کنم:« حجاب، مصونیت است، نه محدودیت»

بیا نماز باران بخوانیم؛ تا رحمت خدا بر ما جاری شود

دلم گرفته

می خواهم بنشیم، چشمانم را ببندم و فقط نفس بکشم.

ولی هوا هم گرفته

همه چیز تنگ است. همه چیز

آب که نباشد، خشکی همه چیز را در هم می کشد

حتی چهره ی مردم را

و ما

آب را

حیات را

خضر را گم کرده ایم

دیروز سر خاک آیت الله خوانساری بودم

همو که دعای بارانش، هنوز هم نقل محافل است

سر به خاکش گذاشتم

- دعا کن باران بگیرد. مردیم از خشکسالی...

یک کشف جدید کرده ام!

خدا فرج می رساند، تنها وقتی واقعا جانت به لب آمده باشد

مشکلت را حل می کند وقتی دیگر بریده باشی

دیگر تاب تحمل نداشته باشی

و حالا که اماممان نیست...

یعنی ما هنوز تاب نبودنش را داریم

یعنی هنوز جان به لبمان نیامده

یعنی هنوز تشنه نیستیم

ولی خدا

به چهره هایمان نگاه کن

حتی چهره هایمان نشان از بی آبی دارد. کم آورده ایم

فرج نمی رسانی؟

بیا با هم دعای باران بخوانیم

اللهم عجل لولیک الفرج

نامه ای به نعیمه اشراقی

چندی پیش خانم نعیمه اشراقی در جریان مصاحبه ای حساب شده، سخنانی گفتند که جای بسی تامل داشت. در همان ایام، سخنی چند، در قالب نامه ای سر گشاده با ایشان داشتم که اکنون برای شما نقل می کنم.

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم خدمت خواهر عزیزم، نعیمه اشراقی
مصاحبه شما را خواندم و از اینکه در جریان آن با یکی دیگر از اعضای بیت امام خمینی(ره) آشنا شدم، خوشحال و مسرورم.
خوشا به حال شما که خون آن مرد بزرگ در رگهایتان جاریست.

البته امام خمینی آنقدر بزرگ و توانا بود که هویتش اسماً به چند فرزندش تعلق دارد اما رسما همه ایران عزیز، بیت آن مرد خداست و همه ما نسل او هستیم چون به دست او زنده شده ایم.
پدر ها و مادرهای ما از آن مرد بزرگ حیات یافتند و ما ثمره ی آن حیات کریمه ایم. ما نواده امام خمینی هستیم اگرچه خون امام در رگهای ما نیست اما کلامش و اعتقاداتش، تار و پود وجود ما را تشکیل داده است و محبت او که محو در ائمه اطهار علیهم السلام بود، در رگ ما جاری است.

من هم در بیت امام رشد یافته ام خواهرم. پس بیا خاطراتمان را با هم مرور کنیم. صمیمانه و دوستانه.
گفتی امام خمینی اصولا با خشونت و تحکم مخالف بودند. این برداشت شخصی شما را نمی پذیرم چون او را مصداق أشداء علی الکفار، رحماء بینهم می دانم. برای رضای خدا خشم می گرفت و برای رضای خدا نرم خو بود.
آن خاطره نماز صبح را که نقل کردی، لذت بردم. امام خمینی به مدد اسلام و کلام حضرات معصومین، یک روانشناس فوق العاده بودند.
در مورد حجاب که گفتی نظر امام را تغییر یافته نمی دانی، کاملا با شما موافقم. نظر امام از ابتدا  همین بود که باید به  زن مسلمان ارزش گذاشت و حق او را به او باز پس داد. حجاب حق زن مسلمان است اما تنها حق زن مسلمان نیست. این هم حق زن مسلمان است که در جامعه ای که به قیمت خون برادران و پدرانش پا گرفته، نگران منظره هایی نباشد که همسرش با آن روبروست.
حق زن مسلمان است که به تبحر و علمش شناخته شود نه به زیبایی و یا به تمایزاتی که بخاطر حجاب در او ایجاد می شود. وقتی حجاب اختیاری باشد، محجبه ها به قول خودتان متمایز می شوند و به عنوان تابلو یا نماینده یک عقیده خاص شناخته می شوند نه به عنوان یک صاحب نظر؛ نمونه اش همان کنفرانس علمی خودتان.
امام خمینی می خواست امنیت روانی در جامعه حاکم باشد برای همین آن روزها آنقدر پیگیر اسلامی کردن ادارات و مجموعه های دولتی که شاخص جمهوری اسلامی هستند بود، که جوانه ی اسلامی کردن جامعه، از دولت آن شروع می شود.
چقدر زیبا گفتی که بی انصافی است این نسبت را به امام بدهیم که برای جذب مردم نظرش را تغییر داد. کاملا با تو موافقم خواهرم.
بی انصافی است که ظلم است تحریف نظرات امام خمینی. واقعا بی انصافی است.
از امام خمینی شنیدم که : حجاب ایران، حجاب اسلام، همین مقدار هاست. اسلام اینجا و آنجا ندارد.(صحیفه نور ج 3، ص499)
حرف غریبی هم نیست. وقتی قرآن صراحتا حد حجاب را معلوم کرده و امام خمینی که برای اجرای احکام قرآن قیام کرد، باید هم چنین نظری داشته باشد.
قرآن اسم جلباب را برای حجاب زن مسلمان می آورد و جلباب یعنی لباس بلندی که از سر تا زیر آرنج را حد اقل بپوشاند. روسری هم اگر چنین باشد، حجاب خوبی است البته به قول امام، خوب است اما چادر بهتر است!
چقدر دلم برای امام خمینی تنگ شده. کسیکه الگویش امیرالمؤمنین بود و جاذبه و دافعه اش، عالم را متأثر کرده بود.

نمیدانم چرا این بی انصافیها در مورد امام خمینی صورت می گیرد و می خواهند وجهی از امام را نادیده بگیرند. امام خمینی ذوالابعاد بود. اگر بعدی از وجودش را ندیده بگیریم، که دیگر امام خمینی نمی شود. آن کسی که استبداد شرق و غرب از عظمتش به لرزه در آمد.

گاندی تنها وجه جاذبه را داشت و تنها برای مدتی توانست کشورش را متأثر کند اما صدای انقلاب امام خمینی را تمام دنیا شنید و امروز بیداری اسلامی، به برکت نفس گرم آن مسیحای زمان و دست هدایتگر و مهربان فرزند خلفش، امام خامنه ای عزیز، پایه های حکومت استبدادی را به لرزه در آورده.
امید که انقلاب کبیر اسلامی که امام خمینی، بزرگ معمار آن بود، به دستان مبارک حضرت ولی عصر ارواحنا لتراب مقدمه فداه داده شود و ان شالله که ما آنگونه باشیم که بتوانیم همراه انقلاب به دستان او برسیم و خدای ناکرده از انقلاب، جدا نمانیم
به امید ظهور حضرت موعود
و من الله توفیق

------------------------------------

پ ن: به استفاده از  واژه ی «انقلاب کبیر اسلامی»، تعمد دارم. این واژه ایست که امام خامنه ای، 14 خرداد امسال به کار بردند. در پس استفاده از آن قطعا رازیست

مهمان

دیشب مهمان بودم. خواب عمیقم طولانی نبود.

زود به زود بیدار می شدم

کاش یادم بماند که در دنیا هم مهمانم تا به خواب عمیــــــــــــــــــــــــــــــق فرو نروم

تفکر عمیق

یک روز زیباترین چشم ها را داشت.

بی هیچ زینتی، می درخشید و جلب توجه می کرد.

بیمار شد و یک چشمش را از دست داد.

در خیابان دیدمش، آرام! مثل همیشه.

زیبایی همیشگی اش را نداشت اما آرامش و لبخندش همان بود. مثل همیشه!

صمیمیتمان جرأتم داد تا بپرسم: چطور اینقدر آرامی. سختت نیست بیایی بیرون؟

لبخند زد و گفت: چی شده مگه؟ گفتم: نگاه پرسشگر مردم از آن یکی چشمت.

- وقتی زیبایی داشتم، بخاطر نگاه مردم بیرون نمی آمدم که حالا از ترس نگاهشان نیایم. اگر نگاهشان برایم مهم بود، آن روزها برای جلب نگاهشان باید کاری می کردم!

چقدر این تفکر را می پسندم. و این تفکر، یعنی حجاب

لبیک یا رسول الله صلی الله علیه و آله

در قلبم احساس تنگی می کنم. بغض گلویم را می فشارد. اشکهایم که جاری می شود، می اندیشم که فاطمه(س)خردسال، چگونه جسارتها به پدرش را می دید و تاب می آورد!

ما روی ماه رسول الله را ندیده ایم. ما صدای شیوا و صوت قرآنش را نشنیده ایم اما محبتش، در رگ و ریشه ی جانمان نفوذ کرده

تو چه کشیدی مادر جان وقتی چهره ی ملیح تر از یوسف را زیر غبار خاکستر...

پدر و مادر و جان و فرزند و مالم به فدایت یا رسول الله

آن زمان، سرمایه داران به رسول خدا جسارت می کردند چون می دیدند که ندای رهایی بخش او، زیر دستانشان را بیدار کرده و از تحت حاکمیتشان می رهاند. هر گونه خواستند مجادله ای کنند و رسول خدا را ناحق جلوه دهند، نتوانستند چون راه رو مرام و مسلک رسول اعظم(ص)، سر تا پا، راستی و درستی و حق و حقیقت بود و امروز نیز، از بیداری اسلامی لرزه به اندام نظام سرمایه داری افتاده که اینچنین به دست و پا زدن افتاده اند.

حتی خود را می سوزانند تا خاکستری دست و پا کنند برای سر و روی پیامبر رحمت!

به هوش باشیم که حالا دستان فاطمی نیاز هست و کیاست ابوطالبی

حصار

عقرب آمده بود توی خانه. خواستیم بکشیمش که فرار کرد توی فاضلاب آشپزخانه. درست جایی که باید بایستم و کار کنم

وای خدای من! خیلی ترسیدم. هر چی می خواستم کار کنم نمی توانستم.

همه اش احساس میکردم الان عقرب بیرون می آید و از پایم بالا می رود و ...

وای! قلبم به شدت درد گرفته بود.

تا اینکه سم قوی و کشنده آوردند و زدند. مخصوصا دور محل اختفای عقرب را!

ها!!!!!!! خیالم راحت شد!

حالا هر چی کار می کردم، خیالم راحت بود که حصاری قوی مانع نفوذ عقرب می شود.

خیالم راحت شد و حواسم پرت...

حواسم که پرت شد، پایم رفت روی سم ها و حصار نازک شد.

بعضی وقتها ماجرای ما هم همینطور است. شیطان می آید سراغمان؛ می رویم هیأت، زیارت ، مشهد، کربلا، مکه...

حصاری می کشیم دورخودمان. یک حصار درست و حسابی

خیالمان راحت می شود و حواسمان پرت...

دست از محافظت از خودمان برمیداریم و گناه...!

حصار که نازک شد، راه نفوذ شیطان هم آسانتر می شود و چون ما دلخوش حصارمانیم احتمال موفقیت شیطان بیشتر می شود.

------------

یکی از حصارها هم روزه و عبادات ماه رمضان است!

همجواری

نزدیک غروب است و هوا گرگ و میش. آماده می شوم تا خودم را برای نماز حرم برسانم. حرم کریمه اهل بیت؛ همان حرمی که جای جایش « یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنة» را حس می کنی.

به حرم که می رسم، سر بلند می کنم و گنبد را تماشا؛ انگار خوش آمدم می گوید؛ می دانم خودش باز دعوتم کرده.

دست روی سینه ام می گذارم و با سر، سلام می کنم به بانو.

وارد می شوم.روبروی ایوان آیینه نشسته ام و زل زده ام به گنبد که ناگهان رعد و برق می زند.

نمی دانم این صدای شکستن بغض من بود یا آسمان؟

نمی دانم ولی می بارد و می بارم و می باریم

خدایا برای بار صدم...، نه! هزارم! نه! برای بار هزار هزارم آمده ام. قبولم می کنی؟

آخر ماه رسول خداست و در جوار فرزند رسول خدا، در جوار کریمه نشسته ام و او را شفیع کرده ام.

او که می تواند قیامت شفاعت کند، اینجا نمی تواند؟

ماه تو نزدیک می شود و من برای رسیدن به آن، هیچ آمادگی ندارم. هیچ توشه نیاندوختم و اگر از فضل خودت، کرامتم نکنی...

خدایا من را بپذیر. خدایا...

خدایا...

دستهای خالی ام را...

لهنت به شیطون

بچه بد اخلاقی نیست اما آن شب عجیب تند خو شده بود! قهر کرد و رفت توی اتاق و در را بست!

رفتم پشت در و گفتم: به نظر میاد خیلی عصبانی هستی!

صدای خش خش شنیدم که آرام از پشت در رفت کنار!

در را باز کردم و گفتم اجازه هست بیام؟

و رفتم داخل اتاق. پشت در نشسته بود و زانوهاشو بغل گرفته بود.

گفت: بشین کنارم با هم صحبت کنیم.

خنده ام گرفت ولی سعی کردم احساسش را درک کنم. نگاهش کردم. خودش ادامه داد

- از خودم ناراحتم! شیطون داره بهم می خنده! می خواد من برم دختر او بشم! 

هنگ کردم! این حرفهای دختر منه؟ فقط گفتم: جدی؟

- اوهوم! می خوام از دستش فرار کنم. نمی خوام منو با خودش ببره!

نمی دونستم چی بهش بگم!

- به نظرت چکار کنیم؟

- نمی دونم.

منم نمی دونستم چی باید بهش بگم! توی دلم یه بسم الله گفتم و ...

باید شیطونو دورش کنیم. بهش بگو لعنت به شیطون!

با چشمهای معصومش نگام کرد، دماغشو بالا کشید و گفت: تو بگو! می ترسم من بگم، فکر کنه دارم الکی می گم! بهم می خنده!

هنوز خودش را باور نداشت! کوچکی خودش را حس کرده بود. باید بهش قدرت می دادم.

- من بگم که فایده نداره. خودت باید بگی! بگو بسم الله الرحمن الرحیم

- بسم الله الرحمن الرحیم

صورتش باز شد.

- یه لااله الا الله هم بگو

- لااله الا الله

لبخند روی لبش نشست

حالا بگو لعنت به شیطون!

- لهنت به شیطون بی معرفّت!

ف را با یک شدت و تنفری ادا کرد که نگو!

سریع بلند شد. دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و صورتم رو بوسید. بعد هم رفت از باباش معذرت خواست.

داشتم فکر می کردم، چطور چشمهای چهار ساله دخترم توانست لبخند شیطان را ببیند، من با این همه ادعا، دستهایش را بیخ گلویم حس نمی کنم؟

-------------------------------------------

پ ن: خدایا تو هم بیا کنارم بنشین کمی با هم صحبت کنیم. کمکم کن تا من هم شیطان را همینطوری از خودم دورش کنم!

روضه خوان

روضه خوان شده برایم. صدایش را می اندازد توی گلویش و با لحن گریه دار می خواند هرآنچه از کربلا می داند.

امام حسین علیه السلام گفتند...

همچین علیه السلامش را می گوید که جان می گیرم. 

ولی آقا بده به حرف امام حسین علیه السلام گوش نداد!

چهار سالش شده ولی هنوز مفهوم بدی را درست درک نمی کند. آقا بده برایش یک معنای انتزاعی دارد. نمی توانم برایش توضیح بدهم چرا باید یک نفر بیاید و اینهمه جنایت بکند. چرا باید نوه پیغمبر را بکشند. چطور کسی می تواند پسر فاطمه (س) را بکشد. مگر می شود.

می گوید: مامان مگه می شه؟ آخه چرا کسی باید...

می گوید: شیطون هم دیگه اینقدر بد نیست!

راست می گوید! شیطان هم اینقدر بد نیست! دست مریزاد گفت به شمر احتمالا.

دخترم هنوز نمی داند که این آقا بده ها، نماز هم می خواندند!‍ 

به سه ساله اباعبدالله که فکر می کنم...

بمیرم برای دلت خورشید بانو. چه به سرت آمد. چطور برای در دانه ی برادر توضیح دادی؟

از زینب(سلام الله)، به قدر یک تلنگر

همه دردم از بی معرفتی است.
نمی شناسم بانو را. صدیقه ی صغری را!
نمی شناسم زینب را زینت پدر را!

نمی شناسمش. و این است که دست توسل به دامانش نمی زنم و از او استمداد نمی جویم.

خورشید بانوی شعرهایم می شود و خود را چون خردسالی در شکوه عظمت و عصمت  آغوشش می اندازم اما درک آن ندارم که اگر نبود این خورشید بانوی اسلام، چه بر سر دین خدا می آمد.

امروز به مدد رفیق شفیقی( که خدایش در پناه خویش حفظ فرماید)، در محضر اساتیدی بودم که توفیق درک محضرشان بعید است به این زودیها نصیب چون منی گردد.

امروز شنیدم از ابتدای تولدش و تأمل مادر در نامگذاری تا حضور پیامبر! چرا که رسول خدا صلی الله علیه در شهر نبودند و بانو تا آمدن پدر، نامگذاری فرزند را به تاخیر انداخت و رسول نیز از خدای عزوجل خواستند و خداوند، نام زینب را برازنده ی اندام خورشید بانو دید.

و چه برازنده بود این نام که زنده کرد نام امیرالمومنین علی علیه السلام را در شام...! بگذار قدم قدم برسیم!

از علاقه ی عجیبش به برادرش حسین علیه السلام و پرسش مادر از رسول خدا و جواب پدر بزرگ با اشک دیده

از ازدواجش با پسر کسی که باقر العلوم علیه السلام، فقدانش را مایه ی شهادت مادر و اهانت به امیر المومنین می دانند و تاریخ نقل  می کند که وقتی مولایمان را به زور به مسجد می بردند، زیر لب می گفت: کجاست حمزه و کجاست جعفر!

از کلاس تفسیرش برای زنان کوفه. عالمه غیر معلمه. زینب این روزها نوجوانی بیش نبوده. بوده؟

از شرط ازدواجش و حسین!

از آغاز رسالت زینب و تل زینبیه

می دانم چشمانت مانند چشمان من دیگر ابری شده اند. اما بمان و بخوان. خورشید بانوی ما تازه تابیدنش شروع شده.

از نماز نافله نشسته و مهمتر از آن، از طلب دعایی که امام زمانش می کند: زینب جان مرا در نمازهای شبت دعا کن! زینب فقط نافله خوان نیست. نافله اش چشم امید امام زمان است. شادی دل رهبرش.

از رفتارهای دوگانه ی زینب در دو صحنه ی به ظاهر مشابه. یکی عصر 11 محرم و یکی روز اربعین.

11 محرم وقتی از کنار اجساد شهدا رد می شود، وقتی حتی رگهای بریده برادر را می بوسد، نمی شکند، سرش بلند است. ضعف نشان نمی دهد. ضجه نمی زند. به ضجه می اندازد! عدوٍ و صدیق را!

امام زمانش را دلداری می دهد. آرامش دل امام است.آخر حالا وقت تابیدن بانو است، وقت باریدنش نیست.

 اما اربعین، زینب می بارد و می بارد و می بارد و ... معلوم می شود کمرش خم شده.

از ما رأیت الا جمیلای زینب در مجلس این زیاد! چه کرده بانو با غرور شیطانی ملعون، وقتی پسر مرجانه خطابش کرده! زینب اسیر نبود، به اسارت گرفت آبرو و عزت و غرور دشمن را.

از حمایت از سلسه ی امامت که می خواستند با کشتن امام سجاد علیه السلام پایانش دهند و زینب نگذاشت. و ما انتظارمان را، امام عصرمان را، همه چیزمان را مدیون زینبیم!

زینب مسیر تحقق وعده انا له لحافظون  خداوند است. مسیر تحقق اراده ی الهی. زینب ید الله است.

امروز از همه اینها شنیدم . شنیدم که اساتید خطابه می گویند: برای ایراد یک خطابه ی خوب نباید خسته و گرسنه و تشنه و داغدیده و مرعوب و ... بود.

اما زینب زیباترین خطبه های ممکن را وقتی خواند که داغدار و خسته و گرسنه و تشنه و به ظاهر اسیر و ...

دیگر چگونه می خواهی ثابت کند که  رها کن این حرفهای روانشناسانه را! خودت را که برای خدا خالص کنی، فول استرس بودن خم هم به ابرویت نمی آورد! اصلا فول استرس نمی شوی!

حواست هست نائب امام زمانمان چه گفت؟ در مورد عزت نفس گفت و اینکه توقع دارد ما خودمان را از لحاظ اخلاقی رشد دهیم.

عزت نفس از این بالاتر می خواهی، در قصر قاتل برادرت باشی و بیادش بیاوری که تو فرزند آزاد شده های پدر منی! یابن الطلقاء

مولایمان زیبا گفت که باید در تاریخ تأمل کرد. تاریخ را نباید سر سری خواند. حالا بیا در تاریخ و در زینبش تامل کنیم. می دانی شب عاشورا زینب به امام زمانش چه قولی داد؟ برادر قسم می خورم طوری رفتار کنم که از من راضی شوی!

رضایت از امام می خواهیم؟ بسم الله زینبی شدن راه مطمئنی است.

یک زن به تمام معنا. زینب یک زن است. با مردان مقایسه اش نباید کرد. زینب در جایگاه خودش می شکند، خم می شود، اما سرش را بلند می گیرد ما رایت الا جمیلا می گوید.

زینب یک زن است. با تمام تاثیر گذاری زنانه اش. اینگونه است که دو فرزندش را به زیبایی فدایی امام تربیت می کند. زینب غافل از زنانگی خویش نیست! از زن بودنش کمال حسن استفاده را می کند. اما ذلیل و زبون نیست!

زینب زن است اما آنجا که باید بغرد، چونان اسد الله الغالب، می غرد و از حریم اسلام دفاع می کند. همانگونه که پدرش، همانگونه که مادرش؛ و ید الله می شود همانگونه که پدرش، همانگونه که مادرش.

ماده شیرها هم صدای غرش عجیبی دارند.

زینب را باید عمیق تر بررسی کنیم. در این مجال نمی گنجد. من فقط به قدر تلنگر و یادآوری به خودم گفتم.

ولی باید یادم بماند: اگر می خواهی امام زمانت از تو راضی باشد، زینبی باش!

راستی حالا فهمیدی چه برازنده است نام زینب به قامت خورشید بانو؟

-------------------------

شعر خورشید بانو را اگر بیاد ندارید،اینجا بخوانید


میروم تا مبعوث شوم بر خویشتن خویش

چندی است از خویشتن دور افتاده ام. خیلی وقت است تنها نبوده ام میان تن ها!

خیلی وقت است با خویشتن خویش خلوتی نگزیده ام!

می خواهم «حرا»یی بیابم برای خودم تا شاید «امین»ی نازل شود و الهامی و بعثتی برای تکمیل مکارم اخلاقی ام!

خسته ام از اینهمه بدخلقی! از اینهمه کلام بیهوده! از «من» نبودن!

بروم تا « من» خودم را بیابم.
نمی دانم شاید تا من از غارم بیرون نیامده ام، میم حاء میم دالی مبعوث شود و نغمه انا بقیة الله سر دهد. باید تا آن موقع خود را یافته باشم تا بتوانم لبیکش گویم وگرنه مانند یهودیان بنی قریظه و بنی نضیر، 600 سال انتظارم به باد خواهد رفت.

تا دنیا و آخرت خویش به باد فنا نداده ام، باید بروم.

اینجا خانه ی من است؛ برمیگردم ان شالله. دعایم کنید دست پر باز گردم


صادق الوعد

امروز به یک نکته ی خیلی زیبایی برخورد کردم که واقعا حیفم اومد اونو بهتون نگم.

داستان کسی که زیر پاش علف سبز شده!

یکی از پیامبران بنی اسرائیل به نام سموئیل یا اسماعیل که در قرآن به نام صادق الوعد ازش نام برده شده. داستانهای جالبی داره این پیامبر؛ اما نکته جالبش که قرآن بخاطر اون این فرد رو صادق الوعد می خونه، خلف وعده نکردن ایشونه.

امام صادق(ع) می فرمایند، این اسماعیل، فرزند ابراهیم نیست؛ بلکه فرزند حزقیل هست. یکبار با رفیقش جایی بودند، رفیقش می ره، می گه باش تا برگردم. حضرت سموئیل هم یکسال همونجا می مونه که خلف وعده نکرده باشه. خدا هم همونجا چشمه آب جاری می کنه و از اون آب گیاه رشد می کنه. بعد از یکسال رفیقش همراه پادشاه از اونجا رد می شده که می بینه حضرت، همونجا منتظرش موندن! میگه: تو هنوز اینجایی؟ حضرت می فرمایند: خوب خودت گفتی باش تا برگردم!

امام صادق می فرمایند چون منتظر بمان، مطلق بوده، یعنی مدت یکساعت یا یکروز و ... براش تعیین نشده بوده، درستش این بوده که منتظرش بمونه.

فکر کن!!!! چقدر تا حالا با این حساب خلف وعده کردیم؟؟؟؟

--------------

منبع: دایرة المعارف طهور


مگه تو...

تو آینه به خودم نگاه می کنم.

- اَه! این چه قیافه ایه! مثل ماتمزده ها!!!! خودتو جمع و جور کن دختر!

دیروز رفتم پیش استادم.

- استاد! این مشکل منه.

نگاهم کرد و لبخندی زد و گفت:

پاشو برو دختر! اینا مشکل نیست. مگه تو امام نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آب یخ ریخت رو سرم! چرا غافلم از اینکه امام دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه مشکلای من از بی تقوایی و غفلت از امامه!

سفرنامه 1

چند ساعتی می شد که هوای مشهد را استشمام می کردیم.

از بست شیخ صوسی وارد شدیم و مستقیم سر از صحن انقلاب در آوردیم.

سقاخانه اسماعیل طلا، ایوان طلا، نمای زیبایی از گنبد، مستم کرده بود. مشغول گفتگو با امام رئوف بودم که قطره بارانی روی صورتم چکید.

به آسمان نگاه کردم، هوا نیمه ابری بود و اشعه های طلایی خورشید، خودشان را از زیر ابرها بیرون می کشیدند.

معلوم بود باران مفصلی نخواهد بارید.

از قطرات ریز باران لذت می بردم.اما برای احتیاط، بارانی محدثه را تنش کردمو زیپش را بستم.

کم کم به تعداد قطره های باران اضافه شد.

من هنوز دوست داشتم زیر باران بمانم. محدثه هم که میان بارانی اش، فرو رفته بود و  مشکلی نداشت؛ اما فراش صحن می خواست فرشها را جمع کند.

بلند شدمو روی سنگهای خیس کف حیاط ایستادم. اکثر مردم، به فضای زیر طاق ایوانهای صحن پناه برده بودند. من اما منتظر خودنمایی زائری دیگر بودم

کم کم زائر جدید هم از پشت گلدسته ی رو به روی گنبد دست به سینه گذاشت و با همه رنگهایش سلام کرد.

وصف آنهمه زیبایی، از قدرت قلم من فراتر است.

فقط تصور کنید صحن انقلاب را با همه زیبایی هایش، خلوت و باران خورده، میزبان رنگین کمانی زیبا

این مصرع مدام در ذهنم می چرخید:

تصویر صحن خلوت و باران، شنیدنی است...

----------

پ ن: جای همه دوستان خالی. بیاد دوستان وبلاگی بودم.


پیش سفرنامه

نمی دانم از کجای سفر باید شروع کرد و از کجایش باید نوشت وقتی تمام سفر پر بود از الطاف میزبان و اتفاقات جالب و شنیدنی

سفری که ابتدا و انتهایش باران بود و سرتا سرش رحمت و لطف.

هنوز  گرد حریم امام رئوف به تن دارم و تاب ندارم که بنویسم آنچه به دستان قلم می آید.

نمی دانم چطور باید شکر این نعمت را گفت؟!

شکرت مهربان که ...

شکرت که...

شکر...

از دست و زبان که برآید.... کز عهده شکرت بدر آید


روایتی از جمعه آخر

نه معجزه بود نه خرق عادت!

طبیعت حضور امام است.

وسایلم را جمع می کردم که بروم. اما چشمهای اشک آلود و صدای گریه اش نگذاشت بی تفاوت رد شوم

- خاله جون چیه؟ گم شدی؟

با سر جواب مثبت داد.

- اسمت چیه عزیزم؟

میان گریه گفت: فاطمه عابدینی!

دور و برو حرم را چرخی زدم و چند بار مادر فاطمه را صدا کردم. اثری نبود.

- خاله بیا وسایلمو بردارم، با هم بریم مادرتو پیدا کنیم.

همینطور یکریز گریه میکرد.

- عزیزم غصه نخور. امام زمان نمی ذاره کسی گم بشه!

کاملا معلوم بود حرفم را نفهمید و باور نکرد.

گفتم: جدی می گم ها! برای کی اومدی اینجا؟ به خود امام زمان بگو، مطمئن باش زود پیدا می شی.

ته دل خودم قرص بود که زود پیدا می شود. آخر آقا هوای دل شکسته ها را خیلی دارد و دخترک، دلش بدجور پریشان و شکسته بود.

می دانم باور می کنی اگر بگویم کمتر از 10 ثانیه بعد از آنکه من آن حرف را زدم و نمی دانم باورش کرد یا نه، ناگهان دستش را از توی دستم کشید و مثل گنجشکی پر کشید توی بغل خواهرش یا دوستش یا... اما آشنایش بود و آنقدر آرامش کرد که چشمهایش هم یادشان رفت اشک بریزند چه برسد به زبانش که خداحافظی کند.

اما من تازه یادم آمد که آقا خیلی نزدیکتر از آن است که تصورش را هم می کنم!

و با خودم تکرار کردم: امام زمان نمی ذاره کسی گم بشه. فقط کافیه صداش بزنی

و من گم شده ام. میان یک عالمه روزمره گی که مرا جدا می کند از یاد امامم و خودم و هرآنچه آرامم می کند

و صدایش می زنم. با قلبی شکسته و دلی پریشان

و می دانم صدایم را می شنود و جوابم می دهد و آشنایی را می فرستد سراغم تا  پیدایم کند

یا اباصالح المهدی اغثنی


ادب دینی

کیسه بزرگی دستش بود و گونی بزرگتری روی دوشش.

چهره تکیده و کمر خمیده اش، از کهولت سنش خبر میداد و سختیهایی که بر او رفته بود. اما دست روی سینه و سلام بالابلندش به حضرت بانو، دل من را لرزاند.

---

داشتم از سر کوچه می آمد که دیدم کوچه چراغانی شده. روبروی در مسجد، چند چراغ شبیه چراغ زنبوری های قدیمی گذاشته بودند. داشتم فکر میکردم چرا باید توی کوچه چراغ بگذارند. یادم آمد امشب شب جمعه است و مردم منتظر آقایشان.

---

بنای مسجد خیلی وسیع شده و دل می برد از هر بیننده ای. بیشتر از همه سر در زیبای مسجد

«بنای مقدس مسجد امام حسن عسگری»

اینکه به دستور امام معصوم این مسجد را ساختند، حالم را منقلب کرد. چه کرده آنکه دستور را از امام گرفته؟

خوش به سعادتش. چه باید کنم تا نائل به این سعادت شوم؟

خوشحالم که در شهری زندگی می کنم که در و دیوارش یادم می اندازد که باید ادب دینی داشته باشم.

موریانه

ظاهر خانه شیک و امروزی است.

بزرگ، مجهز، جادار و بسیار بسیار زیبا.

حیاط زیبایش دل هر بیننده ای  را آب می کند.

خانه متعلق به یکی از بستگان بسیار عزیز است که حق سنگینی به گردن ما و زندگیمان دارند.

خواستم کمکی کرده باشم. قرار شد با اجازه صاحبخانه، یکی از اتاقها را بتکانم!!!!!!

چه تکاندنی!

اتاق زیبا، با سرامیک های صورتی. یک کتابخانه مفصل و یک کمد دیواری همه چیزی بود که باید تمیز می شد.

قرار بود بیشتر کناره های اتاق یعنی زیر فرش را تمیز کنم. با محدثه فرش را جمع کردیم و تادخترم داشت زیر فرش را جارو می زد و ذوق جارو زدن را می کرد و کلی شعر در باب جارو کردنهای خودش می سرود، رفتم سراغ کمد دیواری!

یک کلاس جانور شناسی کامل دایر کردم

مامان این چیه؟

- سوسک حمامه مامان.

این یکی چیه؟ نخوره منو؟

- نه مامان مرده! ببین چند تا پا داره؟ هزار پاست

- مامان اینم سوسکه؟ بچه ی اون یکیه؟

- نه مامانی! این کلا کوچیکتره!

- مامان این سفیدا چیه؟ وااااااااااااااااااااااااااای یکیش تکون خورد! الان منو می خوره!

- نه مامان اینا موریانه اس!

یکی دوتا رد موریانه بود! نه باید زیاد باشد، نه؟!!! اصلا چیزی نشان نمی دهد!

آرام آرام وسایل کمد را جمع کردم و کفی طبقه های کمد را برداشتم که دیدم...

(هنوز هم یادآوری تصویرش دلم را آشوب می کند)

کل طبقه پوسیده بود. دست زدم به رویه ی ام دی اف طبقه که مثل ورق کاغذ کنده شد و...

باورتان نمی شود که دیدم تمام طبقه را خورده بودند و همه جایش لانه ساخته بودند.

وول خوردن آنهمه موریانه دلم را آشوب کرد! چندشم شد! خیلی!

فقط یک جمله ی مادرم تداعی خاطرم شد!

«رذایل اخلاقی مثل موریانه در روح آدم لانه می کنند و پی ساختمان اعمال آدم را خراب»


تدبیر امور

دقیقا لحظه ای که فکر می کنی همه چیز روبراه است...

کلی برنامه توی ذهنت آماده کرده ای تا آینده را...

ولی خدا آن بالا نشسته و تمام کارهایت را مدیریت می کند. فقط نگاهش را ببین تا بهم خوردن برنامه هایت آزارت ندهد.

بدان که مدبری حکیم، برایت برنامه چیده.

به خودت ببال!

در این دنیایی که همه برای ثانیه ثانیه شان، خروار خروار، مال طلب می کنند، مدبر ترین عالم، اوضاع تو را مدیریت می کند.

رسم تشکر، غر غر نیست!!!

طفل معصوم

از صبح پدرم را در می آورد تا صبحانه بخورد و ایضا ناهار و شام. گاهی فکر می کنم «هوازی » است. یک لقمه از یک وعده غذایی را که می خورد دیگر تا می گویم غذا بخور، دستش را به کمرش می زند و می گوید: من که غذا خوردم! چقدر می گی غذا بخور!!!!!!!!

آنروز یک بسته وسایل آشپزخانه برایش گرفته بودم و با هم داشتیم بازی می کردیم. مهمان بازی کردیم و  یک صبحانه کامل بخوردش دادم.

داشتم ظرف خالی صبحانه اش را می بردم آشپزخانه و با خودم فکر می کردم که: این یکی دیگر ربطی به رابطه خدا و بنده نداشت ها! باز ننشینی برای خودت فلسفه ببافی !

خنده ی تلخی روی لبم نشست و اشکی چشمهایم را سوزاند! ربطی ندارد؟!! آنقدر غذای روحم را نمی دهم که خدا مهمان بازی راه می اندازد و با کلی قربان صدقه کردن، کمی عبادت می ریزد توی حلق روحم! رمضان تا رمضان کمی حواسم به این روح زبان بسته جمع می شود ولی تا می خواهد ضعف مزمنش درمان شود، عید فطر می شود و باز روز از نو روزی از نو و باز بیچاره می ماند با آن ضعف بسیار. یاد داستان پادشاه و چهار زنش* افتادم. 

این روزها گذارم به کتابهای زیبایی افتاده. بیشتر از خودم دلخورم که اینقدر به این روح طفل معصوم بی توجهی می کنم.

طفل معصوم! آری! هنوز مثل طفلی کوچک و کم جان مانده و رشدی نکرده! فکر کن! توی قبر که باید روحم همنشینم باشد، یک کودک ناتوان باید ازمن دستگیری کند!

آقا  آمپول تقویتی بهم معرفی کنید. چکار کنم تسریع بشود رشد این طفلکی؟

---------------------

* داستان پادشاه و چهار زنش را در ادامه طلب نوشتم تا آنها که می دانند، بی حوصله نشوند و آنها که نمی دانند، بدانند.

ادامه نوشته

رذائل اخلاقی

یه تحقیق بهم سپرده شد در مورد رذایل اخلاقی. مجبور شدم یه عالم حدیث و روایت و کتاب اخلاقی بخونم. تنم داره می لرزه از ترس! چقدر خلق محمدی فاصله دارم!

یه سری چیزها رو اصلا نمی دونستم! (بد گمانی به مومن حرامه!)
یه سری چیزهای جالب و وانشناسانه ای توی کلام اهل بیت دیدم که حظ کردم( تربیت با خشم ممکن نیست)
یه سری چیزها تذکر و یاداوری بود و چقدر خوب بود

این چیزها رو می نویسم و می زدنم جلوم تا حالا حالا ها یادم نره و ملکه بشه برام

22 بهمن، روز حماسه های ماندگار

سلام. امروز می خواهم بر خلاف رویه ی معمولم عمل کنم و پستم را کمی طولانی بنویسم. آخر امروز 22 بهمن است.

چند سالی بود که نزدیک 22 بهمن که می شد، استرس داشتم که نکند مردم نیایند و دشمن شاد شویم؛ اما امسال نه! آرام بودم. حرف امام مدام در گوشم بود: « مردم به هدایت خدا خواهند آمد».

مطمئن بودم حماسه عجیبی آفریده خواهد شد به دست توانای پروردگار. الحمدلله رب العالمین

امام خامنه ای فرمود برگزاری جشنهای مردمی پیروزی انقلاب، در جهان بی سابقه است. من انقلاب های دیگر را ندیده ام، اما می دانم در ایران، شب 22 بهمن، شبیه شب عید نوروز، هرکس برنامه ای دارد.

یکی پلاکارد درست می کند که فردا دستش بگیرد

یکی آدمک استکبار یا عمو سام را درست می کند تا فردا به آتشش بکشد

یکی پرچم درست می کند تا فردا اوج ارادت و اعتقادش را فریاد بزند

یکی بادکنک باد می کند تا فردا بین مردم بفروشد و بچه ها سرگرم شوند و کمتر روی کول پدر و مادر ها باشند

یکی لباس گرمهای بچه هایش را آماده می کند تا فردا توی سرمای بهمن ماه، بچه هایش سرما نخورند

سربند ها و چفیه ها و پرچمها و پلاکاردها را هم اضافه اش می کند که بچه ها دست خالی نباشند

هیچ کس بیکار نیست.

این مخصوص ایرانی ها هم نیست. کسانیکه طعم امنیت ایران را چشیده اند هم می آیند به شکرانه این نعمت الهی

امروز صحنه های عجیب زیاد دیدم.

سیاه پوستهای غیر ایرانی که میان ایرانیها شعار انقلابی می دادند
دختر جوان آمریکایی که مجله اش را مثل بلند گو جلوی دهانش لوله کرده بود و شعار مرگ بر امریکا را با لهجه مخصوص خودش، می گفت و بقیه تکرار می کردند. «مرگ بر srail » را چنان می گفت که حال آدم جا می آمد

پیر مردی که از شدت کهولت سن، کمرش به شدت خمیده بود اما کوتاه نمی آمد و خودش را از فیض راهپیمایی محروم نمی کرد

مرد نابینایی که دست همسر و پسر نوپایش را گرفته بود و آرام آرام راه می رفت تا زمین نخورد

دو پسر جوانی که یک پرچم خیلی بزرگ را آماده کرده بود. پرچم بسیار بزرگ و به رنگ قرمز بود و دو طرفش چوب داشت تا متن زیبای سفید رنگ آن خودش را خوب نشان بدهد. از نفس نفس زدن و جابجا کردن دستهای یخ کرده شان می توانستی بفهمی چقدر سنگین است. مخصوصا که باد می افتاد داخلش و حملش را سخت تر می کرد. جوانها اما کوتاه نمی آمد و با قدرت بیشتری چوب را می گرفتند و راه می بردند. کم کم چند نفر به کمکشان آمدند.

چند نفر ماکت میدان لؤلؤ بحرین را درست کرده بودند و شعار انقلابیون را اطرافش نوشته بودند

راستی شاه فکر می کرد روزی، سی و سومین سالگرد سرنگونی حکومتش اینقدر با شکوه برگزار شود؟

آل خلیفه باور می کردند، میدانی را که خراب می کنند، نظیرش را دختران جوان برپا کنند؟

آمریکا باور می کرد، الله اکبر گفتن های ما، عالمی را به ولوله بیاندازد؟

راستی ما باورمان می شود این راهپیمایی های ما تن دشمن را می لرزاند؟

باورت می شود خواب را به چشمشان حرام کرده؟

باورت می شود ذخیره قبر و قیامتمان باشد؟

باورت می شود عبادت می کنیم؟

شاکی

از دست خودم حسابی شاکیم. شکایت به کجا ببرم؟

-----------------------------------------

پ ن: چرا باید ایام امتحانا قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه از خواب بیدار بشم، اما مدتهاست با اینکه ساعت می ذارم، برای نماز شب بیدار نشدم؟!!!!!!

نمره منفی

سر بلند کردم به ساعت نگاه کنم، ورقه امتحان بغل دستی ام پیدا بود و پاسخنامه و...

دقیقا سوالی که شک داشتم رو دیدم!

ولی نمره منفی استاد رو به نمره منفی خدا ترجیح دادم. 

از جلسه اومدم بیرون. اومد کنارم گفت: اون سواله رو چرا غلط زده بودی؟

- نه! من فلان گزینه زدم!

چشمهاش آلبالو گیلاس چیده بود از روی پاسخنامه من! طفلی اگر به فکر خودش اعتماد کرده بود، درست می زد!

-----

پ ن: حروم حرومه! به قدر یک تست! یک نگاه! یک قدم! یک ریال! یک کلمه! یک فکر! یک...

خلافت و ولایتعهدی امام رضا(ع)

امروز یه مطلب برام روشن شد که خیلی لذت بخش بود برام. احتمالا اغلب شما شنیدید و اصلا براتون سؤال نبوده. یه سخنرانی از آقای طائب شنیدم. ایشون خیلی زیبا، از زمان امام موسی بن جعفر(ع) و ابتدای دوران امامت امام رضا(ع) رو شرح دادند و اینکه چرا امام هفتم رو از این زندان به زندان دیگه می بردند و چرا مأمون خلافت رو به امام پیشنهاد کرد و چرا امام رضا(ع) نپذیرفتند

خیلی زیبا گفتند ایشون. همه خلفای عباسی سعی می کردند دایره ی یاران امامان رو شناسایی کنند. اما اینقدر ائمه دقت داشتند در این امر که اینها موفق نمی شدند. دایره ی یاران امام هفتم، تا بغل گوش هارون الرشید هم رسیده بود. یعنی تا وزیر اعظمش که علی بن یقطین بود! دقت ایشون در امور علی بن یقطین ، خیلی زیبا بوده. بعد از مرگ هارون، مأمون برای اینکه بتونه این دایره رو کشف کنه، امام رو به طوس آورد تا خلیفه بشن و چون وقتی به خلافت برسن، برای اداره مملکت، ناچارن از یارانشون انتخاب کنن؛ پس راه خوبی بود برای مأمون تا یاران ایشون رو بشناسه و بعد با یه کودتای سریع، همه رو از راه برداره! اونوقت از اسلام چی می موند؟

اما امام نپذیرفتند. ولایت عهدی رو هم از سرناچاری پیشنهاد کرد تا باز هم بتونه به ترفند هایی دایره ی یاران امام رو شناسایی کنه. اما امام با اون شرطی که گذاشتند، در واقع تیرش به سنگ خورد

بارها و بارها برای امام نامه فرستاد که فلانی رو می خواهم استاندار کنم، اجازه می دید؟
و امام می گفتند: منکه گفتم در امور مملکت دخالت نمی کنم. منو معذور بدار!

خیلی ها امام رو بخاطر قبول ولایتعهدی تکفیر کردند اما نمی دونستند امام چکار داره می کنه!

بعد یه نتیجه گیری جالب کرد! گفت : باید همیشه پشت سر ولی بود و بهش اعتماد کرد. امروز ولی می گه مذاکره با آمریکا نه! ماهم می گیم نه! اما اگر فردا گفت آره، ماهم می گیم آره!

خیلی زیبا بود .جواب یه سوالمو گرفتم.

ان شالله طوری زندگی کنیم که در بهشت، همجوار مولامون باشیم


تمسخر! شماتت!

دوباره شروع کرد به مسخره کردن دیگران! کاش روم می شد بهش بگم: همین کارهایی که امروز بهشون مبادرت داری، یه روز کارهایی بودن که مورد تمسخرت بودن! چی شده که حالا روتین زندگیت شدن؟

یه حدیث نبوی هست که همیشه تن منو می لرزونه!

کسی که گناهکاری را شماتت کند، نمیرد تا به آن گناه مبتلا شود.


عذر خواهی

می دونه از دستش ناراحتم. اومده کنارم می گه: مامان ببخشید !

- برا چی داری عذر خواهی می کنی؟

- خوب اگر نبخشیم، نمی بریم پارک!

-پس برا پارک داری عذر خواهی می کنی! فقط اون واست مهمه!

داشتم این جمله رو می گفتم که یادم اومد بارها و بارها خودم به درگاه خدا رفتم و عذر خواهی کردم و هنوز جواب نگرفته، شور حاجتامو زدم!

خدایا منو بخاطر همه بی ادبیهام ببخش

ثانیه ها

پرده ی اول - برو تو آسانسور سمت چپی! 45 ثانیه زودتر از اون یکی حرکت می کنه!

پرده ی دوم- اَه!!!!!!!! همراه مشتی که رو میز کامپیوتر کوبیده می شه!
    - اگر چند ثانیه طولانیتر بود، حتما برنده می شدم! اَه!

پرده ی سوم- وارد مسجد می شم و مسجد خلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت! فقط بخاطر چند ثانیه طولانی تر بودن نماز امام جماعت!

پرده ی چهارم- بخاطر یک لحظه زودتر رسیدن، سالهاست عکسش تنها چیزیه که از اون به خانوادش رسیده

زیارت امام خامنه ای

کودکم این روزها زائر کوچولوی امام شده

دوشنبه رفته بودیم دیدار آقا. از شب قبلش طی کرده بودیم که جای بازی و دویدن نیست. جای اسباب بازی و خوراکی هم نیست! ولی آقا را میبینی! تا ساعت دو صبح، خوابش نبرد! ساعت4 هم بیدار شد.

بماند چه مراحل امنیتی را طی کردیم تا رسیدیم به حسینیه امام خمینی(ره)، اما انگار موقع زیارت، این دختر را می برند و یکی دیگر می آورند! شده بود همان دختری که توی راه کربلا، یکبار هم ناآرامی نکرد!

فقط بیتاب روی مولایش بود. هی می گفت چرا آقا نمیان؟؟؟؟؟

با زبان خودم و خودش، برایش موقعیت را توضیح دادم. وقتی فهمید آقا دستشان مجروح شده و ایشان درد می کند، انگار خبر بدی به او داده باشند.

همش غصه پا و دست آقا را می خورد! هنوز هم برای همه تعریف می کند آقا، پا و دستشان درد می کند

خدا می خواهد من یادم باشد که مثل دخترم دینداری کنم. من چقدر دغدغه دردهای امامم را دارم؟

مصداق ظلم

موهاشو مرتب کرد و شال رو یکم عقب تر برد تا تناسب رنگ زیبای موهاش با رنگ صورتش، خودشو بهتر نشون بده

گوشه شالو که روی یقه مانتوشو پوشونده بود، کنار زد و انداخت روی شونه هاش.

صورت معصومش با حالت آرایش موهاش، معصوم تر نشون می داد.

بخاطر نوع کفشش، نمی تونست تند راه بره. آروم آروم اومد طرف جمعیت. شاید نمی دونست چه خبره که اینهمه جوون جمع شدند.

پسرا و دخترا دور مرد میانسالی رو گرفته بودند و داشتند باهاش حرف می زدند. هر کسی یه سوال می کرد.

وقتی رسید، وسط یه حدیث بود.« گناهى كه گرفتارى ايجاد مى كند، ظلم است.»*

گفت: ببخشید حاج آقا! مصداق ظلم چیه؟

مرد نگاه گذرایی به دختر کرد و گفت: مصداق ظلم، اینه که تو زیباییهاتو در معرض دید مردهایی می ذاری که حق رسیدن بهت رو ندارن. فقط یک میل خفته رو درونشون بیدار می کنی و با یه عالم عقده رهاشون می کنی تو جامعه.

دختر دیگه حال خودشو نمی فهمید. تا حالا فکر می کرد هر گناهی داره، به کسی بدی نکرده! همیشه به خودش می بالید که حق کسی گردنش نیست! و حالا...

---------------------

*اَلذُّنوبُ الَّتى تُغَيِّيرُ النِّعَمَ البَغىُ وَ الذُّنوبُ التَّى تورِثُ النَّدَمَ القَتلُ وَ الَّتى تُنزِلُ النِّقَمَ الظُّلمُ وَالَّتى تَهتِكُ السُّتورَ شُربُ الخَمرِ وَ الَّتى تَحبِسُ الرِّزقَ الزِّنا وَ الَّتى تُعَجِّلُ الفَناءَ قَطيعَةُ الرَّحِمِ وَالَّتى تَرُدُّ الدُّعاءَ وَ تُظلِمُ الهَواءَ عُقوقُ الوالِدَينِ؛

گناهی كه نعمت ها را تغيير مى دهد، تجاوز به حقوق ديگران است. گناهى كه پشيمانى مى آورد، قتل است. گناهى كه گرفتارى ايجاد مى كند، ظلم است. گناهى كه آبرو مى بَرد، شرابخوارى است. گناهى كه جلوى روزى را مى گيرد، زناست. گناهى كه مرگ را شتاب مى بخشد، قطع رابطه با خويشان است. گناهى كه مانع استجابت دعا مى شود و زندگى را تيره و تار مى كند، نافرمانى از پدر مادر است.

امام صادق علیه السلام

علل الشرايع، ج 2، ص 584

پ ن: این مطلب را هم ببینید +

عزت نفس

استادمان زیبا می گوید: عزت نفس نه اعتماد به نفس!

وقتی عزت نفس داشته باشی، خودت را دوست داری چون مخلوق دوست داشتنی ترین موجود عالمی اما اعتماد بنس...

به چه چیز خودت اعتماد داری ای موجود سراپا نیاز؟

به عمر جاودانت؟ علم بی منتهایت؟ به چه چیز؟ من سراپا نقص را چه به اعتماد بنفس!

اما تا دلت بخواهد به خودم می بالم که مخلوق آن جمال مطلقم و مخلوق جمال مگر می شود جمیل نباشد؟

از کسی شنیدم که می گفت: همه زیبا هستند اما ما بلد نیستیم زیبا ببینیم! دیده ی زیبا بینمان نابیناست!

وقتی همه چیز را زیبا ببینی، آنوقت طعم خوشبختی را حس خواهی کرد چون خوشبختی تنها وقتی که حس شود، تحقق میابد!

دریافت های مادرانه

گاهی فکر می کنم این بهشتی که زیر پای مادر است، حکمتی فراتر از آنچه می اندیشیم دارد. آدم به دنیای بچه ها که نگاه می کند، روش بندگی یاد می گیرد

1. دستش را گرفتم توی دستم. داشتم از خیابان رد می شدم. داشتم فاصله ام را با اتوموبیلهایی که گاها تصور می کنند در پیست رالی مشغول مسابقه هستند، تنظیم می کردم که مبادا...

بلند گفتم : پابه پای من راه بیا! نه جلوتر از من! نه عقبت تر!

ناگهان یاد این آیه افتادم که: از خدا رو رسولش نه جابمانید، نه جلو بزنید!


2. دوست ندارم از تو ناراحت باشم! بیا عذر خواهی کن دیگر! یکی را واسطه کن! چرا نمی فهمی چقدر سخت است برایم که از من دوری؟!!!!

این حرفها را من توی دلم با دخترم زدم یا خدا هزار بار با من؟

شنیدن کی بود مانند دیدن!

گفتند دخترت را بفرست مردانه! می خواهند روضه ی رقیه بخوانند!

نگاهش کردم و برق خوشحالی را در نگاهش دیدم. آخر خیلی با رقیه بنت الحسین اخت شده. چند روز پیش یک نفر از او پرسید: بهترین دوستت کیه؟

بی معطلی جواب داد حضرت رقیه! نمی دانم بینشان چه گذشته ولی دل دخترم را برده است این دلدار بابا!

روضه که شروع شد، قلبم لرزید! محدثه اینها را بشنود، دق می کند از غم رقیه! خدایا حواسش را پرت کن!

ناگهان از خودم بدم آمد!از خود خواهی خودم!

نگران شنیدن چیزی بودم که رقیه به چشم دیده است! خیلی بیش از اینها را!

هیچ کس نمی داند چه بر سرم آمد!

آب نمی  خوام! بگذارید شیون کنم! این بغض لعنتی بماند، خفه ام می کند!

خدا را شکر مادر رقیه در کربلا نبود!

عاشقانه

دیروز عاشقی را دیدم، سخت دلتنگ معشوق

و معشوقی سخت در فکر هرچه غیر از عشق او

عاشقی بیتاب روی یار و یاری بیقرار اغیار

ماندم چرا غیرت عاشق برنمی جوشد و دودمان عشق و معشوق به باد نمی دهد

هر روز بی مهری هایش را می بیند و هر شب تا صبح چشم براهش می دوزد و منتظر می نشیند تا...

گفتم: تو چطور عاشقی هستی که از مهرت کم نمی شود؟

دلت نمی گیرد؟

خسته نمی شوی از اینهمه صبر، انتظار، عشق، عاشقی

آغوشش را باز کرد و گفت: بالاخره فهمیدی؟

و من سر بر آغوشش می گذارم و تا جان دارم می گریم و می گریم و می گریم و

مـ ـی گـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـر یـ ـ ـ ـم

هر بار که عطر نفسهای عاشقانه اش را می شنوم

هر بار که در مسجد آغوشش  عشق بازی می کنم

هر بار که لذت سجده ای بر دلم می نشیند

این بیت را عاشقانه با محبوبم زمزمه می کنم:

حس می کنم هر لحظه عطر چشمهایت را

آغوش وا کن حس کنم، طعم رسیدن را

اگر شعر کاملش را یادتان نیست، از اینجا باز خوانید

-----------------------------------------

پ ن: هرچه می خواهی بیا! بیا وسوسه ام کن! بیا اعصابم را بهم بریز. لذت می برم وقتی میبینم لیاقت وسوسه شدن را دارم. ولی یقین بدان دیگر به عشقم خیانت نخواهم کرد. بحول و قوه خدا