نه معجزه بود نه خرق عادت!

طبیعت حضور امام است.

وسایلم را جمع می کردم که بروم. اما چشمهای اشک آلود و صدای گریه اش نگذاشت بی تفاوت رد شوم

- خاله جون چیه؟ گم شدی؟

با سر جواب مثبت داد.

- اسمت چیه عزیزم؟

میان گریه گفت: فاطمه عابدینی!

دور و برو حرم را چرخی زدم و چند بار مادر فاطمه را صدا کردم. اثری نبود.

- خاله بیا وسایلمو بردارم، با هم بریم مادرتو پیدا کنیم.

همینطور یکریز گریه میکرد.

- عزیزم غصه نخور. امام زمان نمی ذاره کسی گم بشه!

کاملا معلوم بود حرفم را نفهمید و باور نکرد.

گفتم: جدی می گم ها! برای کی اومدی اینجا؟ به خود امام زمان بگو، مطمئن باش زود پیدا می شی.

ته دل خودم قرص بود که زود پیدا می شود. آخر آقا هوای دل شکسته ها را خیلی دارد و دخترک، دلش بدجور پریشان و شکسته بود.

می دانم باور می کنی اگر بگویم کمتر از 10 ثانیه بعد از آنکه من آن حرف را زدم و نمی دانم باورش کرد یا نه، ناگهان دستش را از توی دستم کشید و مثل گنجشکی پر کشید توی بغل خواهرش یا دوستش یا... اما آشنایش بود و آنقدر آرامش کرد که چشمهایش هم یادشان رفت اشک بریزند چه برسد به زبانش که خداحافظی کند.

اما من تازه یادم آمد که آقا خیلی نزدیکتر از آن است که تصورش را هم می کنم!

و با خودم تکرار کردم: امام زمان نمی ذاره کسی گم بشه. فقط کافیه صداش بزنی

و من گم شده ام. میان یک عالمه روزمره گی که مرا جدا می کند از یاد امامم و خودم و هرآنچه آرامم می کند

و صدایش می زنم. با قلبی شکسته و دلی پریشان

و می دانم صدایم را می شنود و جوابم می دهد و آشنایی را می فرستد سراغم تا  پیدایم کند

یا اباصالح المهدی اغثنی