بخاطر کدام حریم

روی دیوار، کنار آینه، نوشته بود:

بخاطر رعایت مسائل بهداشتی، لطفا از هرگونه آرایش خود داری کنید

این یعنی اینکه رعایت حریم بهداشت، از رعایت حریم خدا، مهمتر است!

تساوی یا تعادل، مسئله این است

دبستانی که بودم، معلممان یادم داد که شب ، مخالف روز است! و زن، مخالف مرد!

اما راهنمایی که رفتم، معلممان یاد داد که شب، مکمل روز است

بزرگتر که شدم، فهمیدم که زن هم مکمل مرد است

اما هرگز نفهمیدم چه کسی توانست شب و روز را با هم مساوی کند که صدای تساوی زن و مرد اینگونه بلند است

تساوی زن و مرد تنها یک معنا دارد، انداختن وظایف مردان، به دوش زنان به روش کاملا سیاستمدارانه!

--------------

تکمله: بیاندیشیم که اگر زنان می دانستند که زن بودنشان چقدر در امور هستی نقش دارد، به خویش می بالیدند و برای جلب نگاه تحسین برانگیز و مورد پسند بودن مردان، اینگونه خود را نمی آراستند و آنوقت چقدر مردان از لذت های رایگان، محروم می شدند.

و آیا واقعا تساوی زن و مرد، برای احقاق حقوق از دست رفته ی زنان است؟

خوشبختی

به خودم می بالم وقتی صدای شکستن خودم را می شنوم اما می گذارم دیگران بیاندیشند، سکه های خوشبختی ام را می شمارم!

اولین شب آرامش

کم یادم می آید که 21 شهریور پر کشیدی

بیشتر شام میلاد باقرالعلوم علیه السلام را بیاد دارم که لیلة الرغائب بود و اولین شب آرامش تو

---------------------------

ده سال بی مادر مهربانم گذشت

راست می گفت. من خدا را دارم که بیشتر از او دوستم دارد. اما با دل تنگم چه کنم؟

با آغوشش که دیگر نیست

با صدایش که نمی شنوم

چه کنم با دل تنها؟

چه کنم با دل تنگ؟...

شادی روح پدرها و مادرهای به ابدیت پیوسته، اللهم صل علی محمد و آل محمد 

گناه های تقدیری

یک حدیثی مدتیه ذهن من رو به خودش خیلی مشغول کرده.

پیامبر به خدا قسم می خورند و می فرمایند: کسی که گناهکاری را شماتت کند، نمیمیرد مگر اینکه به همان گناه مبتلا شود!

یه جمله جالبی هم هست می گه: هیچ کس نمی تونه در مورد کسی قضاوت کنه! شاید داستان زندگی اونو بدونه اما نمی تونه از عمق احساسش اطلاع داشته باشه.

پس حواسمون باشه در مورد گناهکارهایی که فقط خدا می دونه چی شده به این گناه مبتلا شدند و چه به روزشون اومده،قضاوتی نکنیم که در تقدیر فردای خودمون گناهی رو بنویسیم که امروز به بد بودنش اذعان داریم

لحظه های بی من

هر وقت یک مدتی با هم تنها می شیم، می گه: مامان! از مامانت برام بگو!

یکمی که حرف می زنم می گه: ما هم میریم پیش خدا؟ کی میریم؟

یکبار گفت: تو هم وقتی دخترت مامان شد میری پیش خدا؟

فسقلی دیروز می گه: خدابیامرزه مامانتو! اینکار رو برای مامانت کردم!!!

بعد یهو رو کرد بهم گفت: من می خوام مثل خاله (دوستم) باشم. ببین مامان، اون ازدواج کرده اما هنوز مامانش نرفته پیش خدا!

چه چیزهای به ظاهر کوچکی، استرس های بزرگ بچه هاست!

خدایا، همونطور که من دستهای کوچیکشو توی دستم گرفتم تا ترس و اضطرابش از لحظه های بی من، مرتفع بشه، دستهای منو بگیر و بهم بگو که هرگز رهام نمی کنی

-------------------------------

بعد نوشت:

افاضه ی جدید دخترم

اگر من مامان بودم، هرگز! هرگز برای کامپیوتر رمز نمی ذاشتم!!!!!!!