طفل معصوم
داستان از این قرار است که پادشاه 4 زن داشت. زن اولش او را خیلی دوست
داشت اما پادشاه به او بسیار بی تفاوت بود. پادشاه زن دومش را دوست داشت و
همیشه با او مشورت میکرد و او را امین خود می دانست. زن سومش را هم دوست
داشت و همیشه او را با خود همه جا می برد و مورد لطف خود قرار می داد اما
زن چهارمش را از همه بیشتر دوست داشت. بهترین خوردنیها و بهترین لباسها را
برایش فراهم می کرد. در بهترین مکانها می نشاندنش و بهترین تزیینات را
برایش فراهم می کرد. روزی پادشاه بیمار شد و به زن چهارمش گفت: کنار من
بمان. من تو را خیلی دوست دارم. خیلی برایت زحمت کشیده ام. زن چهارم گفت:
من چرا باید با تو بیایم؟ من اصلا نمی توانم با تو بیایم. و پادشاه را رها
کرد و رفت. پادشاه به زن سوم گفت: تو چی، تو با من می آیی؟ زن گفت: چرا
باید با تو بیایم؟ من خواهان بسیار دارم، می خواهم بعد از تو شوهر کنم.
پادشاه خیلی ناراحت شد و به زن دوم گفت: تو چی؟ تو مرا همراهی می کنی؟ زن
گفت: من تو را خیلی دوست دارم اما اگر خیلی تلاش کنم، فقط می توانم تا دم
مرگ با تو باشم و تا لب قبر همراهی ات کنم. پادشاه غمگین شد. ناگهان صدای
ضعیفی او را به خود آورد.« من با تو می آیم. هرجا بروی همراه تو خواهم بود.
رهایت نمی کنم». پادشاه نگاهی کرد. زن اول بود. چشمانش دیگر از شدت ضعف کم
فروغ شده بود. از شدت بی غذایی، بی جان و آزرده و ضعیف بود. اما عشقش به
او کم نشده بود.
قصه ما رو جسم و مال و اقوام و دوستان و روحمان هم همین است. جسم ما آن زن چهارمی است که خیلی دوستش داریم و به آن می نازیم و می بالیم اما در اولین فرصت تنهایمان می گذارد
مال و دارایی هایمان هم زن سوم است که خیلی زود نصیب دیگری می شود
اقوام و دوستان هم اگر خیلی خوب باشند فقط تا دم مرگ با ما خواهند بود
این روح ماست که همیشه و همه جا با ماست اما ما از آن غافلیم. غافل غافل غافل!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 23:23 توسط آسمان آبی
|
با اجازه سهراب...