نزدیک غروب است و هوا گرگ و میش. آماده می شوم تا خودم را برای نماز حرم برسانم. حرم کریمه اهل بیت؛ همان حرمی که جای جایش « یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنة» را حس می کنی.

به حرم که می رسم، سر بلند می کنم و گنبد را تماشا؛ انگار خوش آمدم می گوید؛ می دانم خودش باز دعوتم کرده.

دست روی سینه ام می گذارم و با سر، سلام می کنم به بانو.

وارد می شوم.روبروی ایوان آیینه نشسته ام و زل زده ام به گنبد که ناگهان رعد و برق می زند.

نمی دانم این صدای شکستن بغض من بود یا آسمان؟

نمی دانم ولی می بارد و می بارم و می باریم

خدایا برای بار صدم...، نه! هزارم! نه! برای بار هزار هزارم آمده ام. قبولم می کنی؟

آخر ماه رسول خداست و در جوار فرزند رسول خدا، در جوار کریمه نشسته ام و او را شفیع کرده ام.

او که می تواند قیامت شفاعت کند، اینجا نمی تواند؟

ماه تو نزدیک می شود و من برای رسیدن به آن، هیچ آمادگی ندارم. هیچ توشه نیاندوختم و اگر از فضل خودت، کرامتم نکنی...

خدایا من را بپذیر. خدایا...

خدایا...

دستهای خالی ام را...