دستش را زد زیر چانه اش و با حالت پر گلایه ای گفت:

خدا بین بنده هاش فرق می ذاره!

سریع و صریح گفتم: نــــــــــــــــــــه!!!

بعد ملاقاتی آمد برایمان و حرف ها نیمه کاره ماند.میان شلوغی ها، داشتم به حرفم فکر می کردم. واقعا خدا بین بنده هاش فرق نمی گذاره؟!! دیدم چرا! تو با همه بنده های خدا فرق می کنی! دیدم خدا تو را حلوا حلوایت کرده برای عالم! پس خدا بین بنده هاش فرق می گذاره!

وقتی دوباره تنها شدیم بهش گفتم: راست می گی ها! خدا بین بنده هاش فرق می گذاره

خیلی مانده بود تا بتوانم بگویم وقتی تو، همه هستی ات را فدای خدا کردی، خدا هم تو را کرد خون خودش و در رگ تمام بندگانش محبت تو را و سوز سوگ تو را جاری کرد تا حتی غیر مسلمانها هم وقتی می گویند حسین، چشمهایشان بشود چشمه ی اشک!

راستی، چه سری است که خدا محبت تو را در دل همه جا داده و چشم همه را به اشکت زینت ، و بعد هم می گوید هر کس کمترین اشکی برایت ریخته باشد، بهشتی است؟

فکر می کنم خدا دلش نمی آید حتی خونی که محبت تو در آن جاریست را بسوزاند

آخر تو حتی محبتت به او را هم خالص خالص خالص کردی

خونت کیمیای عشق به او بود، شاید برای همین، وقتی دستت را از خون گلویت پر کردی و به آسمان ریختی، قطره ای هم به زمین برنگشت.
فکر می کنم فرشته ها می خواستند با کیمیای عشق، طلا شوند. عجب عیاری دارد!

چه کردی که اینگونه شدی؟
مادر با تو چه کرد که تو اینطور از آب در آمدی؟
چطور شد که شدی عزیز دل خدا؟
حالا می شود به من بگویی چه کنم تا ...
شاید جسارت باشد که بگویم می خواهم راهی نشانم دهی تا فرزندم بشود عزیز دل تو، عزیز دل امامش
می خواهم باری از دوش فرزندت بردارم. بگو چه کنم
طوری بگو که گوشهای ناشنوای من هم بشنود.

آخر اینقدر زمینی شده ام که دیگر صدای آسمانی ها را نمی شنوم

بگو چه کنم