کیک گرفته بودم برای تولدش

داداشم اینها هم قرار بود شب بیان خونه ما

با ذوق و اشتیاق مخصوص بچه ها داشت به کیک تولدش نگاه می کرد

گفتم: شب که دایی اینها اومدن، جشن تولدتو می گیریم

نگاهشو از کیک گرفت و گفت: مامان!!!! جشن نگیریم

- ها؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

- آخه مامان هنور محرمه! هنوز همه جا پرچم مشکیه.

من سکوت کرده بودمو و با دهن باز داشتم نگاهش می کرد

دوباره به کیکش نگاه کرد و گفت: شاد بودن عب نداره ولی دوست ندارم جشن بگیریم!

یه بغض شیرین توی گلوم نشست. اشک تو چشمام حلقه زد

سرشو بوسیدمو گفتم: باشه مامان. هرچی تو دوست داری

از ته دلم براش دعا کردم

الهی بحق حرمت نگه داشتنش، توی دنیا و آخرت، محترمش بدار