حرمت
کیک گرفته بودم برای تولدش
داداشم اینها هم قرار بود شب بیان خونه ما
با ذوق و اشتیاق مخصوص بچه ها داشت به کیک تولدش نگاه می کرد
گفتم: شب که دایی اینها اومدن، جشن تولدتو می گیریم
نگاهشو از کیک گرفت و گفت: مامان!!!! جشن نگیریم
- ها؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
- آخه مامان هنور محرمه! هنوز همه جا پرچم مشکیه.
من سکوت کرده بودمو و با دهن باز داشتم نگاهش می کرد
دوباره به کیکش نگاه کرد و گفت: شاد بودن عب نداره ولی دوست ندارم جشن بگیریم!
یه بغض شیرین توی گلوم نشست. اشک تو چشمام حلقه زد
سرشو بوسیدمو گفتم: باشه مامان. هرچی تو دوست داری
از ته دلم براش دعا کردم
الهی بحق حرمت نگه داشتنش، توی دنیا و آخرت، محترمش بدار
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ دی ۱۳۹۲ ساعت 14:20 توسط آسمان آبی
|
با اجازه سهراب...