برای فاطمه
فاطمه برای تو می نویسم
برای تویی که این روزها از ترس آنکه بیشتر از این جزوات و کتابهایم را از توی دهنت در نیاورم، مجبورم روی تاقچه درس بخوانم
تا هم حواسم به سینه خیز ها و حرکات تو باشد هم از دسترست در امان باشم
اما من هر بار که نگاهم می کنی، به تو می خندم
هر بار که کتابم را پاره کردی، با لبخند تکه هایش را از دهانت در آوردم و فقط نگران سلامتی ات بودم
هر بار که سراغم آمدی، مهربانانه در آغوشت گرفتم و غر نزدم
یادت باشد دخترم
وقتی پیر شدم،
وقتی بد خلق شدم
وقتی غرغرو شدم
با لبخند، آرامم کن
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲ ساعت 11:52 توسط آسمان آبی
|
با اجازه سهراب...