دردانگی ها
یادش بخیر
تابستان که می شد، هلو و گلابی میوه های محبوب خانه ما بود
مامان گلابی دوست می داشت و من هلو
فهمیده بود من به پرزهای هلو حساسیت دارم
کارش شده بود پوست کندن هلو برای من
وقتی رفت، بابا تازه فهمید عشق هلوی خانه اش، هلوی پوست کنده میخورد
حالا این بابا بود که هرجا بودیم هلو را پوست می کند و...
حتی یکبار مهمانی بودیم، دیدم پسر بچه صاحبخانه یک بشقاب با دوتا هلوی پوست کنده برایم آورد
بابا فرستاده بود برای دردانه اش
میگویم دردانه، قند توی دلم آب می شود
حالا سالهاست فصل هلو و هلو می آید و می رود و کسی یادش به من و پرزهای هلو نیست
جز بابا که هروقت خانه شان باشیم، بشقابی با هلوی پوست کنده ...
------
پ ن: می دانم بابا هیچ وقت این را نمی خواند اما دلم می خواهد داد بزنم تا بشنود که چقدر دوستش دارم
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 1:46 توسط آسمان آبی
|
با اجازه سهراب...