درد دلی با ...
مثل تو ، غذای نیمه آماده رو گذاشتم رو اجاق تا جا بیافته و رفتم بیرون
ظهر که خسته و گرسنه برگشتم، تا در خونه رو باز کردم، بوی غذا زد زیر دماغم و هوش از سرم برد
بی اختیار گفتم: سلام ماماااااااااااااااااااااااااااانی
چه کردی!؟!
وقتی صداتو نشنیدم، اشک تو چشمام پیچید! ولی همین که بعد از مدتها، لذت حضورت رو حس کردم، خوشحالم کرد
----------------------------------------لباس نارنجیه که برام دوخته بودی رو این روزها محدثه می پوشه
خیلی دوستش داره
همش می گه : مامانی اون لباسی که مامانت دوخته بوداااااااااااااااااااااااااااااا اونو کن تنم!
کاش بودی و یادم می دادی تا از روش بدوزم براش
چقدر زود از بودنت محروم شدم
شدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
روحت شاد مامان گلم
دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه ۷ آبان ۱۳۹۰ ساعت 14:20 توسط آسمان آبی
|
با اجازه سهراب...