مثل تو ، غذای نیمه آماده رو گذاشتم رو اجاق تا جا بیافته و رفتم بیرون

ظهر که خسته و گرسنه برگشتم، تا در خونه رو باز کردم، بوی غذا زد زیر دماغم و هوش از سرم برد

بی اختیار گفتم: سلام ماماااااااااااااااااااااااااااانی

چه کردی!؟!

وقتی صداتو نشنیدم، اشک تو چشمام پیچید! ولی همین که بعد از مدتها، لذت حضورت رو حس کردم، خوشحالم کرد

----------------------------------------

لباس نارنجیه که برام دوخته بودی رو این روزها محدثه می پوشه

خیلی دوستش داره

همش می گه : مامانی اون لباسی که مامانت دوخته بوداااااااااااااااااااااااااااااا اونو کن تنم!

کاش بودی و یادم می دادی تا از روش بدوزم براش

چقدر زود از بودنت محروم شدم

شدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

روحت شاد مامان گلم

دوستت دارم