برای تو می نویسم ای بی منتها
این روزها چقدر می آزارمت!
و تو چه مهربانانه آغوش وا می کنی
و صدایم می زنی!
طنین صدایت را می شنوم
پس برای تو می نویسم و برای تو می سرایم
ای عشق
ای بی منتها...
می خواهم از دنیـــــــای بی تو ، دل بریدن را
وقتی مسیحایم تویی، از نــــــــــــو پــریـدن را
یک مشت گل هستم در این دنیای خاک آلود
آری! تمنــــــــــــا می کنم از نـــــــو دمیدن را
از سنگهـــــــــای کودکانه اعتراضی نیست!!
من دوست دارم با تو این سختی کشیدن را
روی زمین کاری نـــــــــدارم، خوب می دانی
محبوب من نزدیکتــــــــــــر کن فصل چیدن را
وقتی نگاهم می کنی، غم را نمی بــیـــــنم
در سایه ی چشم تو می خواهم، نـدیـدن را
حس می کنم هـر لحظه عطر چشمهایت را
آغـوش وا کن حس کنم طعم رسیــــــدن را
جبه داری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 9:46 توسط آسمان آبی
|
با اجازه سهراب...