شعرهای ناتمام...
می خواهم به روز کنم ولی چیزی ندارم
می خواهم شعر بگم ولی الهام ندارم
یه عالم شعر ناتمام دارم
مثل نیلوفر به پای عشق افتاده دلم
تا ید بیضایی او حل نماید مشکلم
خسته ام از منطق دلواپسیهای دلم
در تسلسل مانده ام، درگیر دوری باطلم
من چرا مریم نباشم یا نباشم آسیه؟
من چه کم دارم از آنها؟ من هم از آب و گلم!!...
بازم هست
دیگر نمی خواهم دلم مال کسی باشد
چشمم شبیه سایه دنبال کسی باشد
دیگه نمی خواهم دلم با بچه بازیهاش...
بازم هست
دلم گرفته خدا یا چقدر غمگینم...
همش تو سرم هجوم کلماته ولی به معنای واحدی نمی رسن
کجاست آن آسمان که دلش پر بود از واژه های نو که در کنار هم می ساخت شعری شیرین را
کنعان ببین من را! دیگر به من اقتدا نکن! دلم عدالت ندارد
برای دلم دعا کن شاید ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۹ ساعت 10:7 توسط آسمان آبی
|
با اجازه سهراب...