صلاح خدا
داستان خیلی جالبی هست که میگه:پیر مردی بود که توی روستایی زندگی میکرد،یه روز اسبش فرار کرد،همه گفتن:آه!چه بد شانسی آوردی! پیرمرد گفت:از کجا که این بد شانسی منه؟
چند روز بعد اسب پیرمرد با یک گله اسب وحشی برگشت؛ همه گفتن :آه!چه خوش شانسی ای!پیرمرد گفت:از کجا که این خوش شانسی من باشه؟پسر مرد درحال رام کردن یکی از اسبها،افتادو پاش شکست!همه گفتن:آه!چه بد شانسی ای!پیر مرد گفت:از کجا که این بدشانسی من باشه؟ چندی بعد،حاکم اومد و همه جوانهای ده رو برای جنگ برد اما پسر پیرمرد که پاش شکسته بودو نبرد!همه گفتن :آه!چه خوش شانسی ای! و پیرمرد باز هم گفت:از کجا که این خوش شانسی من بوده!
هروقت به این داستان فکر میکنم، یاد این حدیث میافتم که نه از نقمتهایی که بهت میرسه بیش از حد مأيوسو ناامید شو و نه از خوشیهای دنیا،سرمست و مغرور!
داستان الخیر فی ما وقع رو هم که شنیدین،اما گاهی آدم یادش میره وسط مشکلات یادش بیاد که اون بالائيه،هوای ما رو خیلی بیش از خودمون داره و الخیر فی ما وقع
خدا کنه همیشه دستمونو تو دستاش نگه داریم و مثل بچه کوچیکایی که برای بستنی لج میکنن،دستمونو از تو دستاش بیرون نکشیمو گم نشیم
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 8:6 توسط آسمان آبی
|
با اجازه سهراب...