حجاب دختر؛ پدر یا مادر

خانواده ی اول

اول مهر سال 1369 با هم آشنا شدیم. هر دومون شاگرد کلاس «ربّان بنفشا» بودیم. با مادرهامون که توی حیاط همکلام شده بودند، تا دم در خونه اومدیم. همسایه روبروی هم بودیم. بابای هر دومون کارمند بودن.

بابای هر دومون ارتقا پیدا کردن. بابای من توی رده خودش، بابای اون منتقل شد به واحد سفرهای خارجه

وضعشون زیر و رو شد. خونه اجاره ای خیابون پیروزی، شد خونه ملکی سعادت آباد!

بهترین و جدیدترین خوراکیها و اسباب بازی و لباس و وسایل رو، ما توی خونه اونها میدیدیم!

سالها گذشت و ارتباط ما همچنان ادامه داشت. تا اینکه مامان...

بعد از فوت مامان رابطه ما قطع شد! آخه مامان اونها به مادرم وابستگی شدید داشت. دیدن جای خالیش، خیلی اذیتش می کرد. افسردگی گرفت و وضع خیلی بدی ...

دیگه ازشون بی اطلاع بودیم تا چند وقت پیش که باز رفتم بهشون سر زدم. روز به روز فاصله ما با هم بیشتر می شد.

باباشون ماه ها بود که توی ماموریت خارج بود. مادر دچار افسردگی و بچه ها...

شماره ها رد و بدل شد.

چند روز پیش  یه برنامه نصب کردم روی گوشیم. برنامه، خود به خود، توی دفتر تلفنم سرچ کرد و تمام کسانی که اون برنامه رو گوشیشون نصب بود و نمایش داد

شماره دوستم نیز هم! آواتارش، عکس بی حجاب خودش بود!

انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم!

----------------------------------

خانواده دوم

بچه که بود، باباش همش نگران این بود که حرفی به دخترش زده بشه که موجبات ناراحتیشو فراهم کنه و بهش بربخوره! باباش همیشه خیلی هواشو داشت؛ خیلی مواظبش بود.

بابای خیلی آروم و مهربونی داره.هیچ وقت دوست نداره حرفی بهش بزنه که دخترش رو ناراحت کنه

روسری دختر، روز به روز عقب رفت و مانتوش تنگ تر شد!

یه روز دختر رو توی لباسی دیدم که ...

نماز اول وقت باباش توی مسجد ترک نمی شه، مادر چادری و مقید اما حجاب دختر اینجوری!

------------------------

خانواده سوم

دخترش از خیلی کوچیکی، حجاب قشنگی داشت. یه روز از مامانش پرسیدم، چجوری دخترت اینقدر خوشگل حجاب می گیره و خسته نمی شه

(بچه اش هم شیطونا!!!!)

گفت: یه روز می خواست با باباش بیرون بره. باباش بهش گفت: عزیزم خیلی خوشحال می شم با خودم ببرمت اما تو دیگه بزرگ شدی. دوست ندارم با بلوز شلوار بیایی بیرون!

لازم نبود بهش بگه چجوری حجاب کن! همینو که بهش گفت، دخترم روسری و چادرشو سرش کرد.

------------------------

نتیجه ای که من میگیرم:

توی محجبه شدن دختر، هم پدر مهمه هم مادر اما رفتار پدر مهمتره

دختر از مادر الگو میگیره و از پدر، فرمان

شاید به همین خاطره که عین گناه بی حجابی دختر رو توی نامه عمل پدر، می نویسن


فیس بوک، در دسترس بودن یا نبودن...

کاش یک نفر به این سوال پاسخ می داد

اگر فیس بوک، در شرایطی است که باید از دسترس کاربران ایرانی دور بماند، چرا دولتمردان، به طور مرتب از آن استفاده می کنند و اخبارشان هم مرتبا از رسانه ها پخش می شود؟

اگر مسئولین می توانند آشکارا از فیس بوک استفاده کنند، چرا از دسترس عمومی خارج است؟


خاطره! بودن یا نبودن

از بعد از نماز صبح کارها شروع می شود

بیدار کردن دخترکم

مرتب کردن لباسهایش

بستن و مرتب کردن موهایش

آماده کردن میان وعده و قاچ کردن میوه

لقمه لقمه صبحانه دادن

وقتی خودم خسته ام از شبی که چندین بار بیدار شده ام بابت رسیدگی به خواهر کوچکش

ولی کوشش می کنم ذره ای ناراحتی در چهره ام نباشد تا کودکم با آرامش به مدرسه برود

امروز می اندیشیدم که آیا اصلا خاطره ای در ذهنش باقی می ماند از این روزها؟

شاید نه!

اما همینکه خاطره بدی در ذهنش، و زخمی بر روحش نماند، برای من بزرگترین نتیجه است

نیست؟


کاری ندارم

کاری به نتایج ارتباط و مذاکره ایران - آمریکا ندارم

کاری به شروع کننده هم ندارم

برای من همین که می دونم آقا دوبار فرمودن(نقل به مضمون):

من جلوی شما رو برای مذاکره نمی گیرم ولی راضی نیستم!

کافیه که دلم از این روابط به ظاهر پر لبخند، خون باشه چون آقام گفتن : راضی نیستن

یه خاطره ی بی ربط

سلام. امروز دحو الارضه و روزه اش به غایت مستحب؛ اما من بخاطر شیر دهی، محروم از این فیض عظیم.

مطلبی که می خوام بنویسم ربطی به دحو الارض و اینها نداره ولی هوس کردم بنویسمش! شاید برای دخترهام!

دوم راهنمایی بودیم به نظرم. ز اونجایی که ما بخاطر تراکم کار سرویس مدرسه، ساعت 6:30 سوار می شدیم و ساعت7 مدرسه بودیم، یه ساعتی تا زنگ، وقت داشتیم.

اون روز با هم مسابقه دو دادیم. چقدر دویدیم، خدا عالمه. بعدشم مثل این از قحطی در رفته ها، سر گذاشتیم به شیر آب و هورت هورت...

زنگ خورد و ما به جای کلاس رفتیم نماز خونه! آخه ایام تولد امیرالمؤمنین بود. جشن بود و شیرینی و میوه و در آخر هم ساندویچ که نذر یکی از معلمها بود

یادمه مسابقه بهترین جمله در مورد امیرالمومنین بود و من دوتا نوشتم. یکی برای خودم، یکی بنام دوستم.

دوستم برنده شدو چشم من همیشه دنبال هدیه اش بود!

اون روز کلاسهامون خیلی کوتاه شد و خیلی زود رفتیم خونه.

عصری مامان داشت سالاد درست می کرد که رفتم کنارشو یه خیار حلقه شده گذاشتم تو دهنم که مامان گفت: مگه تو روزه نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اوه! راست می گفت! من صبح سحری خورده بودم که روزه بگیرم!

خیارو بیرون انداختمو سریع رفتم تو اتاق! اصلا هم به روی مبارک نیاوردم که ...



نمی شه الانم از اون روزه ها بگیرم؟؟؟؟

تو باشی و مرا ...

تو بغل باباشه و داره نق می زنه

هنوز نق زدنهاش به گریه شبیه نشده اما تا من صدا می زنم: فاطمه جان! مامان الان میام

می زنه زیر گریه

بلنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

انگار می گه: مامان! تو هستی و من در عذابم؟ آخه چرا؟

یادم به حال خودم و آقام  می افته:

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد!            حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

------------------------------

پ ن: فاطمه دختر کوچولوی 3 ماهه مونه

بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند


خسته ای...

دور گردون به مرادت نمی چرخد...

حس می کنی مثل سنگ آسیایی هستی که داری زیر فشارها له می شوی...

حواست باشد...

حواست باشد که تو با همه این شرایط باید به بهشت بروی!

راه رسیدن تو به بهشت از همین جا می گذرد.

پس بهشتی شو.صبور و آرام

بهشت رضایت محبوب، نصیبتان

یا حق


در عزای صداقت

می خواستم سیاسی ننویسم

می خواستم فقط نوشته های ادبی و فخیم، صفحات این وبلاگ را پر کند

می خواستم اما نشد

نمی گذارند

آخر دلما میتپد برای این مرز و بوم

برای این آب و خاک

برای زمینی که پدران و مادرهایمان جان و جوانی نثارش کرده اند

دلم می سوزد. آتش گرفته ام. بابا هم دارد می سوزد

هنوز از 50 سال پا را بیرون نگذاشته اما یک موی سیاه توی سر و صورتش پیدا نمی شود

آنهایی که بزرگتر از بابا هستند، خیلی بزرگتر، اما جنگ ندیده اند، هنوز خبری جدی از سپیدی مو ندارند اما بابا...

مگر کم است دیدن جان دادن تک تک رفقایت

این روزها که با او حرف می زنم، نگران جنگ سوریه نیست. نگران داخل است

روزهای انتخابات یادتان هست؟

همه یک جوری حرف می زدند انگار با خدا قرار داد بسته اند و برات دارند برای حل مشکلات

یکی کلید داشت! یکی برنامه 100 روزه! یکی روبروی دوربین به مردم قول داد و گفت صدای مرا ضبط کنید!

گرچه یکی هم گفت مشکلات کشور ظرف مدت یکماه و شش ماه قابل حل نیست که من بخواهم قولی بدهم

به همه مسئولین ستادهای تبلیغاتی اش هم گفته بود قولی ندهند به مردم

مردم هم خب! می خواستند به کسی  رأی بدهند که نان شبشان چرب و چیلی بشود

به کلید دار رای دادند

به او که می گفت کلیدش، کلید حل مشکلات است

سیل «مچکریم» ها هم روانه شد

حالا سیل گرانی ها وحشی تر از قبل دارد ویرانمان می کند

و کلید دار، اینبار می گوید: ما نه ید بیضایی داریم نه عصای موسایی داریم!

یکی از وسط جمعیت گفت: کلید که دارید!

گفت: کلید ما حمایت مردم است

کاش این صداقت را روزهای انتخابات داشتید. کاش اینقدر این جماعت را به خودتان دلخوش نمی کردید تا حالا که به قدرت رسیدید و بحمد الله لبخند به لبانتان نقش بسته و شادی در چشمهایتان می درخشد و کشور را بردید به 10-15 سال قبل، شما وا نمانید و ما هم در عزای ...

قبحی که بیش از پیش شکسته شد

سیلی هایی که به زنان محجبه زده شد

مجرمینی که آزاد شدند

سروری که به دل دشمنان دین و ایران نشست.

آه

کاش به جای کلید، صداقت داشتیم

کوتاهی ناخواسته

تقصیر من نیست محدثه

تقصیر من نیست که تو گاهی اصلا شبیه 5 ساله ها نیستی. 

گاهی جای خواهر نداشته ام، چنان به من مهربانی می کنی، چنان هوایم را داری، چنان ترو خشکم می کنی که یادم می رود 5 سال بیشتر نداری

یادم می رود هنوز در 7 سال اول زندگی ات به سر می بری و باید پادشاهی کنی

بعد که تو می خواهی کودکی کنی، جا می خورم! شاید توقع ندارم! نمی دانم

توقعم از تو بالا می رود و تو، آرامشت را از دست می دهی و من می مانم که چه شد محدثه ام یکهو اینطوری شد

نباید یادم برود

نباید یادم برود تو با همه بزرگی هایت، هنوز در دوران سلطنتت به سر می بری

نباید یادم برود فقط 5 سال داری

نباید یادم برود

خدایا کمکم کن

نا دانسته خیلی به کودکم آزار رساندم. خدایا من را بخاطر همه اشتباهاتم ببخش و خودت اشتباهاتم را جبران کن. نگذار نادانی هایم، زخمی بزند به روح لطیف دخترک مهربانی که خودت امانت داده ای. 

روز و شب بابت خوبیهایی که در نهاد دخترکم نهادی، سپاسگزاری ات می کنم

الحمدلله علی کل نعمة

شاخص

دلم گرفته

نمی خواستم سیاسی بنویسم. شاید سیاسی هم نباشد. بیشتر اخلاقی است تا هرچیز دیگری

مگر دین ما سیاسیت و اخلاق و دیانتش از هم جداست؟

این روزها دلم می گیرد وقتی بخاطر هیچ و پوچ، به بزرگانمان شک می کنیم. بجای آنکه بیاندیشیم شاید از دیدگاه آنها سر در نمی آوریم، خیلی سریع تخطئه شان می کنیم.

این کار امروزمان نیست که همه چیز را فقط با خودمان می سنجیم. 

با عقل خودمان، با احساس خودمان، با نیاز خودمان ، با حال خودمان و ...

شرع، کجای زندگی ما جا دارد، نمی دانم!

بجای آنکه با منطق شرع به دور و برمان نگاه کنیم، بجای آنکه با شرع حرفها را محک بزنیم، همیشه شاقول و شاخص، خودمان هستیم.

این روزها شاخص ها بیشتر به چشم می آیند و بیشتر مورد بحث قرار می گیرند. برای همین بیشتر باید به آنها توجه کرد اما اگر ما یاد بگیریم که همیشه همه چیز را با شرع محک بزنیم، آنوقت نه دیگر به این راحتی ها، مرتکب غیبت می شویم، نه تهمت می زنیم، نه از دست کسی ناراحت می شویم و نه سوء ظن پیدا می کنیم و خیلی خیلی گناه های دیگر که ترک می شود

مبدأ و ابتدای خیلی از گناهان خودمحوری است

خدا نصیبمان کند که بتوانیم خدا محور شویم. آنوقت شاید راه رسیدن به خدا، خیلی کوتاه تر شود

و یا نه! به قول امام خمینی، تمام شود! 

راه رسیدن به خدا یک قدم است و آن پا گذاشتن روی خود است!

اللهم ارزقنا