رمز پیروزی


ملک سلیمان ع را دیده ام؛ بارها و بارها! اما هنوز از دیدن آن سیر نشده ام

هر بار که نگاه می کنم، گویی خودم را می بینم و امام زمانم را

هر بار که نگاه می کنم اشک میریزم بر غربت امام عصر ع

صحنه صحنه اش را دوست دارم.

قشنگ ترین جمله آن برایم این است:

برادر سلیمان ع :سلاح ما در برابر شیاطین، تقوا و اطاعت از سلیمان است!

یازار، کاهن یهود: تقوا و اطاعت از سلیمان! رمز پیروزی ما، شکستن کمر اطاعت از سلیمان است

یادم به حدیث نبوی می افتد: انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی...

و فکر می کنم به رمز پیروزی شیاطین امروزی! شکستن کمر اطاعت از ولی فقیه!

برای بابا

بابا بابا بابا

می دانمم اینجا را نمی خوانی

می دانم خبری از حرفهای دل تک دختر خانه ات نداری

می دانم می دانم میدانم

بابا

دلم می خواهد سرم را بکذارم توی آغوشت و فقط ببارم فقط ببارم

بارانی را که سالهاست از تو مخفی کرده ام

آنقدر خندیده ام، آنقدر سرخوش بوده ام، آنقدر ادا در آورده ام که گمانت هم شاید نبرده باشد غمی دارم بر دلم به بزرگی کوه هایی که هر روز بهشان قدم می گذاری و در هوایشان نفس تازه می کنی

بابا دست من را هم بگیر. دست من را هم بگیر و ببر

ببر به یک جای دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووور

مثل همان وقتها که با هم می رفتیم

بابا چرا اینقدر دور شدیم از هم که من هیچ غمی را به تو نمی گویم

آخر تو هیچ وقت برایم حرف نمی زنی.

همیشه نجیبانه دردهایت را در دلت می ریزی و من از تو یاد گرفتم مثل کوه...

کوه! همان چیزی که دل خوشی تو شده در زندگی

فکر می کنم می روی و به دامانش سر می گذاری و دردهایت را به او می گویی

ولی کوه من تویی بابا!

آغوشت را باز کن ! یک دنیا غم دارم. یک دنیا غم دارم

...

تاب نیاوردم. همین الان گوشی را گذاشتم

شنیدن صدایت هم حالم را خوب می کند.

پشت و پناه دختر، فقط باباست حتی اگر سالها از خانه رفته باشد

سایه ات بر سرم مستدام بابا. دوستت دارم

می خواستم خیلی حرفها بزنم  اما همین الان، توی لفافه، باز هم یادم دادی سکوت کنم

سکوت کنم

برای گفتن هیچ وقت دیر نیست. همین که سرم را روی سینه ستبرت بگذارم و پشتم گرم باشد به بودنت، برایم کافی است

حرفها را می گذارم توی همان صندوقچه ای که سالهاست حرفهایم را می گذارم

و فقط نگاهت می کنم

فقط حست می کنم

می خواهم برایم حرف بزنی

همین حرفهای معمولی

صدایت را هم بشنوم، بدانم هستی، یک دنیا آرام می شوم

مثل الان که اشکهایم رخت بربستند از روی صورتم و نشستند سرجایشان

ممنونم بابا

ممنونم که هستی

ممنونم که خیلی خوبی

ممنونم بابا

هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــس

مثل وروره ی جادو حرف می زند

می آیم کمی تعدیل کنم حرف زدنهایش را

آهنگی را زمزمه می کنم

اولین لقمه اش را سریع می گذارد توی دهانش و انگشتش را به علامت سکوت می گذارد روی بینی اش

- هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس

آدم که سر سفره حرف نمی زنه!

مات نگاهش می کنم

خدا را شکر مدرسه همین یک مورد را به تو یاد داد!

برای فاطمه

فاطمه برای تو می نویسم

برای تویی که این روزها از ترس آنکه بیشتر از این جزوات و کتابهایم را از توی دهنت در نیاورم، مجبورم روی تاقچه درس بخوانم

تا هم حواسم به سینه خیز ها و حرکات تو باشد هم از دسترست در امان باشم

اما من هر بار که نگاهم می کنی، به تو می خندم

هر بار که کتابم را پاره کردی، با لبخند تکه هایش را از دهانت در آوردم و فقط نگران سلامتی ات بودم

هر بار که سراغم آمدی، مهربانانه در آغوشت گرفتم و غر نزدم

یادت باشد دخترم

وقتی پیر شدم،

وقتی بد خلق شدم

وقتی غرغرو شدم

با لبخند، آرامم کن

بی هوی

این روزها

دلم عجیـــــــــــــــــب

هوای کسانی را می کند

که بی هوی

دوستم دارند

حرمت

کیک گرفته بودم برای تولدش

داداشم اینها هم قرار بود شب بیان خونه ما

با ذوق و اشتیاق مخصوص بچه ها داشت به کیک تولدش نگاه می کرد

گفتم: شب که دایی اینها اومدن، جشن تولدتو می گیریم

نگاهشو از کیک گرفت و گفت: مامان!!!! جشن نگیریم

- ها؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

- آخه مامان هنور محرمه! هنوز همه جا پرچم مشکیه.

من سکوت کرده بودمو و با دهن باز داشتم نگاهش می کرد

دوباره به کیکش نگاه کرد و گفت: شاد بودن عب نداره ولی دوست ندارم جشن بگیریم!

یه بغض شیرین توی گلوم نشست. اشک تو چشمام حلقه زد

سرشو بوسیدمو گفتم: باشه مامان. هرچی تو دوست داری

از ته دلم براش دعا کردم

الهی بحق حرمت نگه داشتنش، توی دنیا و آخرت، محترمش بدار

هدایت تکوینی نماز

درگیرم

با خودم

با یک نقص

تلاشهایم به نتیجه نمیرسد

دست به دامن خدا میشوم در سجده های طولانی

سجده های طولانی معجزه می کنند

یادم به کلامی از مرد خدا می افتد

نماز اول وقت، تکوینا شما را اصلاح می کند*

تاکید تکویننی که آورده شده، دلم را قرص می کند

شروع می کنم نمازهایم را اول وقت می خوانم

مطمئنم خدا نجاتم می دهد

با دستهای مهربان و رحیم خودش

-----------------

آیت الله بهجت

این روزهای عجیب


مگر می شود از بوسیدن کودکت خسته شودی

مخصوصا که شیرخوار باشد

شیرین باشد

شش ماهش ...

حیا می کنم این روزها توی مجلس روضه، کودکم را ببوسم

بانویم رباب، دل تنگ علی جانش است

---------------------------------------

فرقی نمی کند لباس رزم به تن کرده باشد یا نه

کودک شش ماهه دست و پایی می زند برای آغوش بابا

حالا اگر کودک، پسر باشد،

آغوش بابا هم بوی رزم بدهد

چه شود؟!!!!

کودکانه

رفتیم یکجایی روضه و محدثه مثل همیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه دوست جدید پیدا کرده. اصلا این دختر کیف می کنه از یافتن دوست جدید!

میوه که دور از درخت نمی افته!

اومد گفت: مامان مامان! دوست جدیدمه! اسمش نوره است.

- سلام خاله! خوبی گلم؟

حقیقتش بخاطر دیدن فاطمه اومده بود پیشم.

خاله، لباسشو عوض نمی کنی؟

خاله پستونکش کو؟

خاله شیشه شیرش کو؟

خاله شونش کو؟

خاله خواهرش، دختره یا پسر؟ من یه داداش دارم، دختره!(داداش و خواهر براش مفهومی نداشت! عروسکش رو می گفت)

تک بچه بود و علاقش به بچه، مثل علاقه به یک عروسک زنده بود. تازه وقتی مامانشو دیدم فهمیدم که اسمش یسنا است! خودش اسمش رو گذاشته بود نوره!

جالبیش می دونی چی بود؟

همه بچه های فامیل هم اونو نوره صدا می زدن!

با خودم گفتم: ببین! بچه ها همدیگرو همونطور که هستن، قبول می کنن! نمی خوان همو اصلاح کنن یا تغییر بدن ولی ما بزرگترا، همش می خواییم همدیگرو تغییر بدیم!

زندگی با بچه ها، یه دنیا درسه! دلم نمی خواد این دنیای بچگی تموم بشه

مذهبی یا غیر مذهبی

نمی دانم کدام شیر پاک-شاید هم ناپاک- خورده ای ما را به مذهبی و غیر مذهبی، تقسیم بندی کرد!

دختر خاله ام، معجونی از صداقت و پاکی و نجابت است  اما برای فرار از نگاه خاص به مذهبی ها یا شاید توقع جامعه یا نمی دانم چه، می گوید: من مذهبی نیستم! اعتقادی ندارم!!!

آخر مسلمان! اینهمه خوبی! روحت مثل چشمه آب، زلال است! من خودم را توی چشمه دل تو تماشا می کنم آنوقت می گویی من مذهبی نیستم!

کاش زورم می رسید بعضی چیزها را عوض می کردم! دست می کردم توی کله بعضی ها و بعضی تفکرات را می کشیدم بیرون!

دیروز یک نفر دیگر به من گفت: مذهبی هستی؟ بیچاره نمی دانست چقدر حرف روی دلم تلمبار شده باشد! دست گذاشت روی این جوش چرکی

گفتم از نظر من هرکس مهر اباعبدالله توی دلشه مذهبیه!( البته کلی هم کله اش را خوردم)

یکی دیگه حجابش کمی ایراد داره و می گه مذهبی نیستم! بعد می گه: می دونم امام زمان بیاد سر منو می زنه ها! ولی امام زمان بیاد! فقط بیاد! مهم  نیست چی سرم میاد! بقیه نجات پیدا کنن!*

خدایی کجای این آدم غیر مذهبیه!

گاهی از خودم شرمنده می شم وقتی ارادت اینهایی رو می بینم که ادعای غیر مذهبی بودن دارند!

خدایا همه مان را به راه راست هدایت فرما

-----------------------------

پ ن: مخاطب خاص دارد! آبجی خانم! دوستت دارم

*:این یک تفکر کاملا غلط است نسبت به امام مهربانیها. امام زمان گناهکاران را هدایت می کنند نه قتل عام!