بابا بابا بابا
می دانمم اینجا را نمی خوانی
می دانم خبری از حرفهای دل تک دختر خانه ات نداری
می دانم می دانم میدانم
بابا
دلم می خواهد سرم را بکذارم توی آغوشت و فقط ببارم فقط ببارم
بارانی را که سالهاست از تو مخفی کرده ام
آنقدر خندیده ام، آنقدر سرخوش بوده ام، آنقدر ادا در آورده ام که گمانت هم شاید نبرده باشد غمی دارم بر دلم به بزرگی کوه هایی که هر روز بهشان قدم می گذاری و در هوایشان نفس تازه می کنی
بابا دست من را هم بگیر. دست من را هم بگیر و ببر
ببر به یک جای دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووور
مثل همان وقتها که با هم می رفتیم
بابا چرا اینقدر دور شدیم از هم که من هیچ غمی را به تو نمی گویم
آخر تو هیچ وقت برایم حرف نمی زنی.
همیشه نجیبانه دردهایت را در دلت می ریزی و من از تو یاد گرفتم مثل کوه...
کوه! همان چیزی که دل خوشی تو شده در زندگی
فکر می کنم می روی و به دامانش سر می گذاری و دردهایت را به او می گویی
ولی کوه من تویی بابا!
آغوشت را باز کن ! یک دنیا غم دارم. یک دنیا غم دارم
...
تاب نیاوردم. همین الان گوشی را گذاشتم
شنیدن صدایت هم حالم را خوب می کند.
پشت و پناه دختر، فقط باباست حتی اگر سالها از خانه رفته باشد
سایه ات بر سرم مستدام بابا. دوستت دارم
می خواستم خیلی حرفها بزنم اما همین الان، توی لفافه، باز هم یادم دادی سکوت کنم
سکوت کنم
برای گفتن هیچ وقت دیر نیست. همین که سرم را روی سینه ستبرت بگذارم و پشتم گرم باشد به بودنت، برایم کافی است
حرفها را می گذارم توی همان صندوقچه ای که سالهاست حرفهایم را می گذارم
و فقط نگاهت می کنم
فقط حست می کنم
می خواهم برایم حرف بزنی
همین حرفهای معمولی
صدایت را هم بشنوم، بدانم هستی، یک دنیا آرام می شوم
مثل الان که اشکهایم رخت بربستند از روی صورتم و نشستند سرجایشان
ممنونم بابا
ممنونم که هستی
ممنونم که خیلی خوبی
ممنونم بابا